آيا مي توان دردي که روح اين درخت مي کشد را حس کرد ؟؟؟؟ | ||||
| ||||
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو | ||||
| چه انديشه غريبی است اين انديشه ها وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود. در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم. چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن. دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند. چه انديشه ها که در خيال خود ندارد. وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها. چه غريبند اين لحظات. نمی دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه های از هم گسيخته و لغزيده در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم. راستی من چه كاری بايد بكنم. نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم ای كاش تو بدانی. از تو نوشتن قشنگ است وقشنگ يعنی دوست داشتن. يعنی در نگاه معصوم تو خيره شدن. يعنی فهميدن تمام آن نگفته هايت كه در سينه خود محرم راز داری ونمی دانم چرا هيچوقت از آن رازها با من فاش نمی گوئی. وكاش بشود كه تو همه آنها را به من بگوئی و من در اتاقی تاريك روشن روبه مهتاب نشينم و رد نگاهت را كه غمبار حرف ها می گويد و نميگويد تا آن دورهای دورذهن به جستجو نشينم و در بحر تفكرات زانوی غم به آغوش كشم. نه نمی توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم خيلی چيزها بگويی. ولی حالا نمی دانم كه چه خواهد شد. هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم؟! به خود دروغ نگوييم وبه هم. بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود بر ذهن. وبگذاريم كه خيال فاصله های جدايی افتاده را طی كند و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم. زمان آن نيست كه هر چه دلم می خواهد بگويم. اما اگر باران ببارد چتری خواهم شد برای تو ... برای تو
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 8:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
به مناسبت روز مادر | ||||
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون بر حذر داشت تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره ابراز محبت کنه تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی رانندگی ياد داد تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به اصطلاح، بچه مامانی وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری | ||||
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 7:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
بياد دکتر شريعتي و هبوط خودم | ||||
با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود . نگاهم ، بی ترديد ، به سوی او پر گشود . در او آميخت . سيراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهايش بازويم را گرفت . کمکم کرد . برخاستم . او همچنان در من می نگريست ، من همچنان در او می نگريستم . گوئی از يک بيماری مرگبار ، از زير يک آوار ، رها شده ام . خستگی قرن های سنگين و بسيار را ناگهان يکجا بر دوشهای دلم می کشم . او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است . گوئی بيمار رنجوری را می برد . گاه می افتم ، گاه می ايستم ، گاه می هراسم ، گاه ترديد می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند ، گاه ... اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه ترديد را می شناسد می رود و مرا نيز همچون سايه خويش با خود می کشد . نمی دانم به کجا ؟ اما هر چه نزدیک تر می شويم ، وحشت در دلم غوغائی بيشتر دارد . هر چه پيشتر می رويم هوای بازگشت در من بيشتر می شود . اما ، او گوئی مامور است . رسالتی غيبی چنان نيرومندش کرده است که هيچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:57 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مناجات عارفانه شهيد دكتر چمران | ||||
« هميشه در خلوت شبهاي تار ، با او راز و نياز مي كنم. هميشه دلم از شور عشقش مي سوزد ، مي طپد و مي لرزد. ... هميشه به سوي او مي روم و هدف حياتم ، اوست. اما ، اما هيچ گاه رو در رو و بي پرده در مقابل او ننشسته ام. گويي مي ترسم از شدت نورش كور شوم. هراس دارم از جلال كبريائي اش محو گردم . شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگري جز او وجود داشته باشد. او را خيلي دوست دارم . او خداي من است ، محرم راز و نياز من است. همدم شبهاي تار من است. تنها كسي است كه هرگز مرا ترك نكرده است و من ... سراپاي وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست ، اما از او مي ترسم. از حضورش شرم دارم. دائما از او مي گريزم، او را مي خوانم. از پشت پرده با او راز و نياز مي كنم.با او مكاتبه مي كنم... براي لقايش اشك مي ر يزم. اما همين كه او به ملاقات من مي آيد ، من مي گريزم ، مخفي مي شوم ، در سكوتي مرگ زا فرو مي روم ،جرات ملاقاتش را ندارم،صفاي حضورش را در خود نمي يابم. او هميشه آماده است مرا در هر كجا و در هر شرايطي ملاقات كند ،اما اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمي بينم. از ترس و كوچكي خود شرم مي كنم ،از او مي گريزم . » | ||||
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 8:43 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تردید | ||||
از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست دلخوش به فانوسم نکن اینجا مگر خورشید نیست با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من چیزی نگفتن بهتر است تکرار تو دیوار من با عشق آنسوی خطر جایی برای ترس نیست در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست | ||||
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 8:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
الفبای زندگی | ||||
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات ت: تدبير براي ديدن افق فرداها ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها ج: جسارت براي ادامه زيستن چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه ح: حق شناسي براي تزكيه نفس خ: خودداري براي تمرين استقامت د: دور انديشي براي تحول تاريخ ذ: ذكر گوپي براي اخلاص عمل ر: رضايت مندي براي احساس شعف ز: زيركي براي مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بيني براي شكافتن عمق درد ها س: سخاوت براي گشايش كار ها ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج ص: صداقت براي بقاي دوستي ض: ضمانت براي پايبندي به عهد ط: طا قت براي تحمل شكست ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف ع: عطوفت براي غنچه نشكفته باورها غ: غيرت براي بقاي انسانيت ف: فداكاري براي قلب هاي درد مند ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل ك: كرامت براي نگاهي از سر عشق گ: گذشت براي پالايش احساس ل: لياقت براي تحقق اميد ها م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك ن: نكته بيني براي ديدن ناديده ها و: واقع گرايي براي دستيابي به كنه هستي ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها ي: يك رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترك | ||||
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 13:42 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مناجات | ||||
| پروردگارا... ياري ام ده تاچنان خوش خوي باشم كه بامردمان درآميزم اماهمتم راچنان بلندكن تابه هر خسي درنياويزم. باكاستي هائي كه درمن است به سرزنش ديگران نپردازم ودرپذيرفتن عذراين وآن كوتاهي نورزم. دستگيرم شوكه به درگاهت آنگونه كه بايدزبان تقصير ندارم كه بسياربي سامانم.مگرتو به راهم خواني وبدپريشانم مگر تو قرار به جانم بازآوري. پس مراسخاوتي عطاكن كه مهر ازكيسه بردارم وبرزبان بگذارم وقفل ازدل برگيرم وبرجوشش خشم بربندم. آمين | ||||
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
سکوت و تنهایی | ||||
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت... من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر! چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم | ||||
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 18:21 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| و اینگونه شد که دوباره ویار تکلم مرا گرفت !!!!!
--------------------------------------------------------------------------------- فقط برای تو -------------
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند ، نه بايدها ... مثل هميشه ، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم ، عمري است لبخندهاي لاغر خود را ، در دل ذخيره مي کنم ، باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست ... آن روز هر چه باشد ...روزي شبيه ديروز،روزي شبيه فرداست، روزي درست مثل همين روزهاي ماست ... اما کسي چه مي داند ... شايد امروز نيز ، روز مبادا باشد وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايدها ... هر روز بي تو روز مباداست ... آئينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند ، .... آيينه ها که دعوت ديدارند ديدارهاي کوتاه از پشت هفت ديوار ... ديوارهاي صاف ، ... ديوارهاي شيشه اي شفاف ، ديوارهاي تو ... ديوارهاي من ، ديوارهاي فاصله بسيارند حال ديوارهاي تو همه آيينه اند ....
آيينه هاي من همه ديوارند ... -------------------------------------------- با سلام به همه دوستان و همراهان نوشته های این وبلاگ را می توانید در ملاحظه فرمایید . ايميل من : بدرود | ||||
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 22:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||

