تبليغاتX
حقیقت همیشه زنده
پسرک فال فروش
در پياده روي خيابان راه مي روم.پسرك با چند پاكت فال حافظ نزديك مي شود.بانگاهي ملتمس مي گويد:"تو روخدا يه فال بخر!" بدون مكث قبول مي كنم.خوشحال مي شود.صد تومان مي دهم و پاكتي را از ميان پاكت هاي فال بر مي دارم..مي خواهد برود. مي گويم:":صبر كن!كجا مي روي؟ اين فال رو به نيت تو خريدم!" باورش نمي شود چند لحظه مات و مبهوت نگاهم مي كند . بعد از ته دل مي خندد.چه قدر در صداي خنده اش تنهايي ماسيده است! مي گويد:"براي من؟چرا؟!" مي گويم:"نمي دونم حالا برات بخونم؟" سرش را تكان مي دهد.مي گويم:"شعرش رو نمي خونم . جمله هاي پايين شعر رو برات مي خونم." قبول مي كند.بي صبري از چشم هاي معصومش لبريز شده است.سعي مي كنم جمله ها را با توجه به سن و سالش ساده كنم:" تو خيلي خوش شانس هستي . چون خدا هميشه به تو توجه داره . اون خيلي دوستت داره.آن قدردوست داره كه مدانم به تو فكر مي كنه .دوست داره هر جور شذه و در هر شرايطي درس بخوني . به زندگي اميدوار باشي . هميشه باهاش حرف بزني و ازش كمك بخواي.اون خيلي دوستت داره" جرات نمي كنم سرم را بلند كنم . مي ترسم دستم برايش رو شده باشد. ولي سرم را بلند مي كنم..... خداي من!دارد از پشت هاشورهاي نمناك چشم هاي زيبايش نگاهم مي كند . با صداي خيس و بغض آلودش مي گويد:"راستي راستي خدا خيلي دوستم دارد؟" بغض دارد امانم را مي برد ولي خودم را كنترل مي كنم و با لبخند مي گويم:"آره خيلي خيلي!"و....او مي رود.مي رود...به همين سادگي! نمي دانم كارم درست بود يا نه!نگاهي به كاغذ فال مي كنم .حتي يكي از جمله هايي را كه براي پسرك خواندم در كاغذ نوشته نشده بود.....
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
پس باید بالی بهم زد
پرندگان ناليدند كه بالهاي ما رنجور راه است و چشم هايمان آزرده از كشاكش تقدير….. هدهد خيره در دوردست ها بالي به هم زد و از نو قصه آغاز كرد :سيمرغ واپسين داستان نيست .داستاني است در دل داستان ديگر كه چون بر خواني اش از نو زاده مي شود در هيئت داستاني ديگر. آن گاه به دور دست ها اشاره كرد و گفت:رسم بر خواندن است نه قصه شدن…. به رفتن است نه جاده شدن…… آنكه خواندن بداند استان سيمرغ در دلش مكرر مي شود ….و رفتن سرنوشتي مقرر.. كه هر چه آفت بود .همه از ركود بود…از در جا زدن در خويشتن و تكرار در آيينه اي به پهناي صورت.. پس بايد بالي به هم زد و…….
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نامه ای به او
"مهرباني"اسم معني است و "انسان"اسم ذات! ذات تو چنان خوب و مهربان است كه زيباترين معني ها را تجسم مي بخشد. نام تو و ذات تو تداعي معناي حقيقي انسان است. هر روز مي آمدي پاي پنچره اتاق حوصله ام منتظر مي ماندي و گاهي آرام شعر مي خواندي كه مي دانستم اولين شنونده آنم و اين چقدر مرا مغرور مي ساخت. پنجره را مي گشودم تا "تماشا" آغاز شود. هر پنجره كه تو پاي آن مي رفتي بي شك گشوده مي شد... يادم هست روزي كتابي به من هديه دادي كه داستانش شبيه داستان ما بود .ابتداي فصلي از آن كتاب گل سرخي نهاده بودي.فصلي كه حرف هاي مشترك تو ونوييسنده كتاب و هر عاشق حقيقي ديگر بود.گويي مي خواستي براي اثبات حضور عشق روي زمين نشانه اي نشانم داده باشي و باورم را آسان كرده باشي . معناي عزيزم!من آن روزها گرفتار "عقل"بودم.نه آن عقل برتر حقيقت جوي آزاد!عقل آلوده به عرف .آميخته به غرور و نافهمي و فريفته مصلحت انديشي هاو عينيت ها! آن فصل را ، آن كتاب را خواندم و هرگز آن را اين چنين عميق كه امروز مي فهمم ، نفهميدم!تنها دانستم سخن از معناي عظيمي است كه انديشيدن به آن نفس را سنگين مي كند و بودن را سخت! سكوت مي كردم و تو سكوتم را ترجمه مي كردي ! روزها مي گذشتند و من همچنان آن دانه سرخ را در كتابخانه ام ، ميان كتاب ها ، پنهان كرده بودم و تنها زماني كه به سراغ كتاب هايم مي رفتم ، نگاهي به آن مي انداختم و براي لحظاتي روحم دگرگون مي شد . گاه تمام روز سعي مي كردم فراموشش كنم و تمام شب نگاهش مي كردم و بر ترديدهايم مي گريستم . بسياري از ما همين گونه ايم .دروني پر، حضوري تهي، دلي عاشق و نهان، عقلي خود پرست و آشكار! هيچ گاه خودمان ، خود را تعريف نمي كنيم.عادت كرده ايم كه شناختمان از خويشتن مجموعه اي از نظرات وقضاوت هاي ديگران باشد. و از اين روست كه هميشه هراسان از نگاه ديگران و صداقت دروني مان، نقابي ساخته ايم .تقابي كه بيش از چهره حقيقي مان باورش داريم .تمام عمرمان را صرف تگهداري و زيباتر كردن اين نقاب مي كنيم و خود آرام آرام پشت آن ،پيرتر،خود فراموش تر ،و تنها تر مي شويم..
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
آدمها
آدم ها مثل گل های یه باغ می مونن... هر کدوم یه نوعند ... یه عده مثل بنفشه اند... آروم و سر به زیر... یه عده مثل نرگس اند... یه دونه ریزشون کافیه تا یه سالن رو معطر کنه... یه عده مثل شقایق اند، نرم و لطیف... یه عده مثل کاکتوسند... وای وای وای!!... یه عده مثل گل سرخند و ... هر کدوم از گل ها هم یه بویی دارن... یه بوی منحصر به فرد... حتی اونایی که یه نوعند هم بوهاشون یکی نیست... یکی نرگسه ولی بوش به خوبی یکی دیگه نیست... یکیش گل سرخه ولی اصلا بو نداره!!... آدم ها مثل همین گل ها می مونن...ولی بوشون از ظاهرشون و یا از نوعشون نیست... از وجودشونه.. از روحشون... از شخصیتشون... یکی رو می بینی در ظاهر آدم خوب و با شخصیتی نشون میده ولی از اون آدم هاییه که بدجور می چزونه!!.. ولی یکی دیگه یه ظاهر ساده و معمولی داره ولی آدم شیفته اش میشه... آدم ها رو راحت میشه از بوشون شناخت... یکی بوی نرگس میده... یکی یاس... یکی گل سرخ... و یه عده هم که بو ندارن... ولی یه عده هستند که بوی خاصی میدن.. یه بوی منحصر به فرد.. یه بویی که هیچ کس دیگه ای نداره... این آدم ها همیشه توی ذهن می مونن... خودشون ... شخصیتشون... وحتی اون بوشون... وقتی کنارشون میشینی و شروع می کنه به حرف زدن و عطر وجودش توی سرت می پیچه... یه احساس خوبی بهت دست میده.... می دونین... باغ آدم ها داره پر از علف میشه... پر از گل های بد بو و خار دار... پر از کاکتوس و خرزهره... خوب این وسط بین این همه خار و علف هرز وقتی یه نرگس می بینی که روی ساقه اش پایداره کلی ذوق می کنی... و بوش رو هیچ وقت فراموش نمی کنی... هر جا که می ری و بوی یکی از همین گل ها رو حس می کنی می دونی که یکی اون جاست که مثل بقیه علف هرز نیست... یکی هست که بوی به خصوصی داره.. بویی که حالت رو جا می یاره... بهت امید میده... امید به اینکه هنوز هستند آدم هایی که شخصیتشون مثل کاکتوس نشده... خار ندارن... و وقتی بهشون نزدیک میشی زخمی نمی شی... همیشه وقتی کنار یکی از این آدم ها می شینم یه سوال دائما توی ذهنم منو مشغول خودش می کنه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
عجایب هفتگانه
معلمي ازدانش آموزان خواست تا عجايب هفت گانه جهان را فهرست وار بنويسند.دانش آموزان شروع به نوشتن كردند.معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري كرد.با آن كه همه جواب ها يكي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره كرده بودند: اهرام مصر ،تاج محل،كانال پاناما،كليساي سن پيتر،ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها كاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد:"اين كاغذ سفيد مال چه كسي است؟" يكي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد:"دخترم چرا چيزي ننوشتي؟" دخترك جواب داد :"عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم كه كدام را بنويسم. معلم گفت:"بسيار خوب هر چه در ذهنت است به من بگو ،شايد بتوانم كمكت كنم" در اين هنگام دخترك مكثي كرده وگفت:"لمس كردن،چشيدن،ديدن،شنيدن،احساس كردن،خنديدن و عشق ورزيدن. پس از شنيدن سخنان دخترك ، كلاس در سكوتي محض فرو رفت. آري عجايب واقعي همين نعمت هايي هستند كه ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:57 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قطار خوشبختي
در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام.مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد. سال هاست كه در اين استگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع چرخ هاي قطار خوشبختي بر روي اين ريل ها خواهد لغزيد. صداي سوت قطاري مي آيد و كم كم قطاري را مي بينم . مي گويند قطار زندگي است سفيد، سفيد، سفيد. صداي گريه ي نوزادي با صداي سوت قطار به گوشم مي رسد،نوزاد اولين نفس عشق را در قطار مي كشد. به سرعت باد از كنارم مي گذرد و من به انتظار نشستم. باز صداي سوت قطار سكوت مرا مي شكند . مي گويند قطار عشق است. مي خواهم زودتر آن را ببينم.از دور دست ها پيدا مي شود . با خود عشق را همراه دارد ، سرخ ،سرخ. دختركي دستان كوچكش را براي من تكان مي دهد و مادرش او را به داخل قطار مي كشد. چقدر قطار عشق زيباست. پس قطار خوشبختي كي به ايستگاه خواهد رسيد؟ باز صداي سوت قطار سكوت لحظه هايم را مي شكند . ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارد؟ قطار جاودانگي و صداي ا…اكبر ،سبز ،سبز، سبز. مرد سوزن بان به كنارم مي آيد و در گوشم زمزمه مي كند كه بايد برود. سوار قطار ابديت مي شود و مي رود. تنها شدم .او هم رفت و ديگر چشمانم سويي ندارد، صايي به گوش مي رسد ، صدايي سوت قطار است. قطار خوشبختي مي آيد. چقدر زيباست،هفت رنگ عشق و من باآن همراه مي شوم. مي بينم خوشبختي در لحظه هاي گم شده زندگي بوده است و من چه بيهوده سال ها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان ،در دستان دخترك كوچك نهفته بود. خوشبختي خود من بودم،فكرم،عشقم،و خدا كه هميشه با من بود…
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:46 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
آينه
خانواده ي بسيار فقيري بودند كه در يك مزرعه و يك كلبه كوچك كنار مزرعه كار و زندگي مي كردند. كلبه ي آنها نه اتاقي داشت و نه اسباب و اثاثيه اي .اعضاي خانواه از برداشت محصولات آنقدر گيرشان مي آمد كه شكمشان را به سختي سير كنند.اما يك سال بدون هيچ علتي محصول كمي بيشتر از حد معمول به دست آمد.در نتيجه كمي بيش از نيازشان پول به دست آوردند .زن كاتالوگ كهنه و خاك گرفته اي را بيرون كشيد و ورق زد.همچنان كه صفحات آن را يكي يكي ورق مي زد ، افراد خانواده هم دورش جمع مي شدند.بالاخره زن آيينه بسيار زيبايي ديد و به نظرش رسيد كه از همه چيز بهتر است .پيش از آن هرگز آيينه اي نداشتند.از آنجا كه پول كافي براي خريدش داشتند، زن آن را سفارش داد. در حدود يك هفته بعد وقتي كه همه در مزرعه سرگرم كار بودند، مردي سوار بر اسب از راه رسيد .ا.و بسته اي در دست داشت و خانواده به استقبالش رفتند . به محض اينكه امضا دادند و بسته را تحويل گرفتند ، همه در كلبه ور مادرشان جمع شدند . زن ، اولين كسي بود كه بسته را باز كرد و در آيينه نگاه كردو جيغ زد :"پيتر، تو هميشه مي گفتي كه من زيبا هستم .من واقعا زيبا هستم" مرد آيينه را به دست گرفت ، در آن نگاه كرد ، لبخندي زد و گفت:"تو هم هميشه مي گفتي كه من خشن هستم ولي من جذاب هستم" نفر بعدي دختر كوچك شان بود كه در آيينه نگاه كرد و گفت:"مامان، مامان، چشم هاي من هم شبيه تو هست!" اتفاق ناخواسته اين بود كه پسر كوچكشان كه مثل همه پسر بچه ها بسيار پر انرژي بود ، از راه رسيد و پيش از هر اقدامي از سوي آنها ، آيينه را قاپيد. او در چهار سالگي از قاطر لگد خورده و صورتش از ريخت افتاده بود.او فرياد زد:"من زشتم، من زشتم!" و در حالي كه مي لرزيد به پدرش رو كرد و گفت:"پدر، آيا من هميشه همين ريخت بودم؟" "بله پسرم، هميشه همين ريخت بودي" "با اين حال تو من را دوست داري؟" "بله پسرم، دوستت دارم" "چرا؟براي چه من را دوست داري؟" چون كه مال من هستي" .....ومن هر صبح وقتي كه صادقانه به خوم نگاه مي كنم و مي بينم درونم زشت است ، از خدا مي پرسم:" آيا دوستم داري؟" و او هميشه جواب مي دهد:"بله" و وقتي كه مي پرسم :"چرا دوستم داري؟" او مي گويد:" چون كه مال من هستي!!!"
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:46 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
شادی را در درون خود بیابید

نزدیک بهار بود و مردم برای جشن بهاری خود را آماده میکردند.چند دلقک از سرزمینی دور از دهکده استاد عبور میکرند.آنها نمایشی ترتیب دادند و شرط تماشای نمایش را مبلغی سنگین تعیین کردند.همه مردم نمی توانستند به دیدن نمایش بروند.روزی استاد دختر و پسرجوانی را دید که غمگین وافسرده از کنار مدرسه عبور میکنند.

با تبسم از آنها پرسید:دهکده ای که جوانانش غمگین باشند روی شادی را نخواهددید!چرا افسرده اید؟

دختر و پسر گفتند پول کافی برای خرید بلیت نمایش دلقک ها ندارند و نمی توانند مانند هم سن و سال هایشان به تماشای نمایش خنده دار بروند و شاد باشند !

استاد با تعجب پرسید:مگر شادی می تواند بدون اجازه ما از بیرون وارد وجود ما شود شادی اتفاقی است درونی که محل وقوع آن نیز در درون ما و با اجازه ماست.دلقک ها فقط می توانند کسانی را بخندانند که خود را اماده خندبدن کرده باشند .برخیزید و بخندید و تمرین کنید تا از درون شاد باشید و هرگز اجازه ندهید دیگران برای شاد بودن شما نقشه بریزند و تصمیم بگیرند. در زندگی شادی خود را به هیچ چیز بیرون از وجودتان مشروط نکنید

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اگر .....
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود . اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردی آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی ! اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند. اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند. اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم. اگر غرور نبود چشمهایمان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم. اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد. اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم. اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند. اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمی پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد تا ديگری از سر جوانمردی بی ارزشترين سکه اش را نثار او کند. اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد، اگر همه ثروت داشتند. اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود و خوبی هم، شايد. اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟ کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟ آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم. اگر عشق نبود اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتی و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم. اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را آنگاه نميدانم براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:25 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یادی از دکتر شریعتی
خدايا: به هر كه دوست ميداري بياموز كه،عشق از زندگي كردن بهتر است، و به هر كه دوســت تر ميداري، بچشان كه، دوســت داشتن از عشـق برتر. ..شگفتا!وقتي كه بود نمي ديدم،وقتي مي خواند نمي شنيدم...وقتي ديدم كه نبود... وقتي شنيدم كه نخواند...!چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد وزلال در برابرت، مي جوشد و مي خواند و مي نالد، تشنهء آتش باشي و نه آب، و چشمه كه خشكيد، چشمه از آن آتش كه تو تشنهء آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش ،كوير را تافت ودر خود گدا خت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد ، تو تشنهء آب گردي و نه تشنهء آتش و بعد عمري گداختن از غم نبودن، كسي كه تا بود ، از غم نبودن تو مي گدا خت! ...وتو اي آموزگار بزرگ درسهاي شگفت من! اي كه دست كينه توز مرگ در آن حال عطشم به نوشيدن جرعه هايي كه از چشمهء جاويد پر از عجايبت در پيمانه هاي زرين كلماتت مي ريختي مرا بيتاب كرده بود- در اين كوير سوختهء پرهول تنها رها كرد. اي كه به من آموختي عشقي فراتر از انسان و فروتر از خدا نيز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب وزيباي"ارادت" است و آن بيتابي پر نياز و دردمند دو روح خويشاوند است. آشنايي دو تنهاي سرگردان بي پناه در غربت پر هراس و خفقان آور اين عالم است كه عالميان همه همزبانان و هموطنان همند برادران وخواهران همند و در خانهء خويشند و بر دامن زمين ،مادر خويش و در سايهء زمان پدر خويش، كه زادگان زمين و زمانه اند و ساكنان خاك. و تو آموختي كه آنچه دو روح خويشاوند را، در غربت اين آسمان و زمين بي -درد،دردمند مي دارد و نياز مند بيتاب يكديگر مي سازد دوست داشتن است، ومن در نگاه تو، اي خويشــاوند بزرگ من،اي كه در سيمـايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر ا ضطراب سخنت شوق فرار پديدار! ديدم كه تبعيدي زميني، ...واكنون تو با مرگ رفته اي و من، اينجا، تنها به اين اميـد دم مي زنم كه با هـر «نفس»، « گامي» به تو نزديك تر مي شوم و... ...و اين زندگي من است.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
مادربزرگ نقاش
يكي از معروف ترين هنرمندان آمريكايي كه بيش از "1600"اثر هنري از وي به جا مانده است فعاليت خود راا از "75"سالگي شروع كرد.اگرچه او را در تمام دنيا به نام "مادر بزرگ موزس" مي شناسند ولي نام واقعي او " آ نا مري رابرتسون" است. او در سال 1860 در يكي از روستاهاي نيويورك به د نيا آمد و بيش از يك قرن بعد در چند ما يلي همان مكاني كه متولد شده بود از دنيا رفت. وي از سن دوازده سالگي تا اواسط دهه هفتاد زندگي اش مشغول انجام كارهايي بود كه به عنوان يك زن روستايي به او تحميل شده بود ولي او مانن يك كودك از نقاشي كردن لذت مي برد . براي همين از "78"سالگي از روي كارت هاي پستال كپي برمي داشت .خيلي زود آ ثار او در فروشگاه هاي محلي به نمايش در آمد و نظر يك مجمو عه دار آثار هنري را كه در همان حوالي زندگي مي كرد جلب كرد . در مدت كمي نقاشي هاي او در موزه شهر نيويورك به نمايش در آمد و با فاصله كمي از آن او اولين نمايشگاه شخصي خود را بر گزار نمود . نقاشي هاي او منظره هايي از زندگي در روستا و شهر هاي كوچك بود كه دنياي محو شده قديم را نشان مي داد . شهرت وي در پي نمايش آ ثار او در اروپا ادامه يافت . او در سن "92" سالگي بيو گرافي خود را به رشته تحرير در آورد و آن را "تاريخچه زندگي من"نام نهاد. اما تاريخچه زندگي او محدود به ان كتاب نبود و مادر بزرگ موزس بيش از ده سال بعد از چاپ آن كتاب همچنان نقاشي مي كرد . شما هم مشابه اين كار ها را مي توانيد انجام دهيد !! شما هم مي توانيد به كساني چون مادر بزرگ موزس بپيونديد !! شما مي توانيد رو ياهاي خود را بدون توجه به آن چيز هايي كه در اختيار داريد به واقعيت تبديل كنيد !! شروع كنيد و سر آغاز بهترين مسابقه خود را بسازيد !!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
خدا را سپاس
امروز در اتوبوس دختري ديدم با موهاي طلايي.به نظر خوشحال و شاد بود.به او حسادت كردم و آرزو كردم نيمي از شادي و زيبايي او از آن من بود. در حالي كه غرق در اين افكار به او خيره شده بودم از جا برخاست تا پياده شود و من ديدم كه چگونه لنگ لنگان عبور كرد. او فقط يك پا داشت و به جاي پاي ديگر از عصا كمك مي گرفت.اما در حالي كه از كنار من عبور ميكرد لبخندي شيرين بر لب داشت.آه خدايا مرا به خاطر ناسپاسيم ببخش.من دو پا دارم پس دنيا از آن من است. چند روز بعد كمي شيريني خريدم .پسر شيريني فروش جذابيتي خاص داشت.فكر كردم خوب است كمي با او گپ بزنم.بعد در حالي كه با هم گفتگو مي كرديم او گفت: متشكرم خانم شما خيلي مهربان و خوش قلب هستيد.خيلي خوشحالم كه با انسان هايي مثل شما صحبت مي كنم زيرا با وجود اين كه مي بينيد من نابينا هستم باز هم به من توجه مي كنيد.آه خدايا مرا به خاطر نا سپاسي ام ببخش.من دو چشم دارم پس دنيا از آن من است. چند روز بعد در حالي كه در خيابان قدم مي زدم پسر بچه اي با چشمان آبي نگاهم را متوقف كرداما او ايستاده بود و به بازي بقيه بچه ها نگاه ميكرد.به نظر مي رسيد مي داند كه او نبايد اين كار را انجام دهد. كمي درنگ كردم و بعد پرسيدم :عزيزم چرا با بچه ها بازي نمي كني؟ او حتي به سمت من باز نگشت و به همان سمتي كه نگاه مي كرد خيره ماند و من دانستم كه او نمي شنود. آه خدايا مرا به خاطر ناسپاسي ام ببخش.من شنوايي كامل دارم پس دنيا از آن من است دو پا كه هر جا كه بخواهم بروم.دو چشم كه با آن طلوع درخشان خورشيد را مي بينم.دو گوش كه هر آنچه را بايد بدانم با آن مي شنوم و ........... خدايا مرا به خاطر ناسپاسي ام ببخش.من خوشبختم چرا كه دنيا از آن من است.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:22 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
به اونايي كه براتون ارزش دارن
 بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
 اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
 رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
 شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
 وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
رازهاي عشق
۱-راز عشق در تواضع است .این صفت به هیج وجه نشانه تظاهر نیست .بلکه نشان دهندۀاحساس و تفکری قوی است .میان دونفری که یکدیگر را دوست دارند،تواضع مانند جویبارآرامی است که چشمۀ محبت آنها را تازه و با طراوت نگه می دارد.

۲-راز عشق در احترام متقابل است .احساسات متغییرند ، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن.احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

۳-راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیریم .عشقی که آزادانه هدیه نشود ،اسارت است .

۴-راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ،کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ، لبخندی ار روی محبت .نگذار که جویبار محبت تان از کمی باران ، بخشکد.

۵-راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه بکار که بزیبایی بروید . ضمنا” فرامش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده ازعلف های هرزۀ عادتهاشود . برای آن که عشق همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه کرد .

۶-راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نکن .شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار .

۷- راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابطۀ دراز مدت، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذرنیست

۸-راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر کن تاخونسردی را دوباره به دست آوری .با این که احساس ، جلوۀ الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند . قلبت را آرام کن . تنها به این وسیله می توانی چیزها را همان طور که هستند ، دریابی.

۹- راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هرگز بافرض این که خودش این چیزها را می داند ، از تحسین کردن غافل مشو .مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

۱۰- راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

۱۱- که به عشق ، بیش از یکدیگراحترام بگذارید ، زیرا عشق هدیۀ ازلی خداوند است .

۱۲-راز عشق در توج ه کردن به لحن صداست .برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب بیرون بیاوری ، سپس رهایش کنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی راآرام و
رها نگه دار . اگر احساسات قلبی ات را به وسیلۀ صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .

۱۳-راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند . اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

۱۴- راز عشق در این است که از یکدیگرانتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص همواره جزء لاینفک بشر است . ذهنت را برارزشهایی متمرکز کن، که شما را به یکدیگرنزدیک تر می کند ، نه مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.

۱۵- راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی . در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود . شریک زندگی ات را با طناب نیاز نبند . گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نورآفتاب استفاده کند .

۱۶- راز عشق در این است که شریک زندگی ات را در چارچوبی که خودت می پسندی حبس نکنی .عیبجویی باعث تباهی می شود . همه چیز را همان طور که هست بپذیر ، تا هردو شاد باشید . قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت کن ، و ضعف ها را نه تقویت کن ، نه تقبیح . هرگز سعی نکن باسوزاندن، جلوی خونریزی زخم را بگیری .

۱۷-راز عشق در این است که هنگام سوءتفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحت کرده است . در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروزسوءتفاهمی مثل آن جلوگیری کند .

۱۸-راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید . به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید . سپاسگزار باشید.

۱۹-راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقۀ دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ،حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند .

۲۰-راز عشق در این است که باور ها ، آرمان ها و اهداف تان را بایکدیگر در میان بگذارید.

۲۱-راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود . عشق ، هوای نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است .

۲۲- راز عشق دراین است که دروجود یکدیگرعاشق خداباشید،تا همواره علی رغم همۀاشتباهات،تشنۀ رسیدن به کمال باشید ، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .

۲۳-راز عشق در این است که محبت تان را بسط ده ید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود . سپس آن عشقی را که دست پروردۀ پروردگار است بسط دهید ، تا بشریت و کل مخلوقات را در برگیرد .

۲۴-ببخشی ولی عشق را برای لذت نخواهی . زیرا عشق حقیقی هوی و هوس نیست .هرچه نفس قوی تر باشد، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای نفس قوی تر باشد ، خودپرستی را در تو بیشتر ، بیشترتقویت می کنند و عشق چهرۀ واقعی خود را درملایمت و مهربانی آشکار می کند ، نه در لذت جویی.

۲۵-راز عشق در مراعات حال دیگری است . هر قدر ملاحظۀ حال دیگران را می کنی ،کسی را که دوست داری بیشترملاحظه کن .

۲۶- راز عشق در آن است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی ، جاذبه نیروی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی .این نیرو تنها با بخشش رشد می کند.

۲۷-راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است . نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشدۀ ساز نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند .

۲۸-راز عشق در این است که در هر فرصتی کنار یکدیگر آرام بگیرید ، باهم تنها باشید ، و افکارتان را بایکدیگر درمیان بگذارید . لازم نیست برای سرگرم شدن حتما ” از محرکات خارجی است فاده کنید . قرار بگذارید که بیشتر باهم تنها باشید ، تا بتوانید خودتان باشید .

۲۹- راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید . مایع عشق تان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پای تان می گذارد ، پر کنید .

۳۰- راز عشق در این است که به مح بوب تان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .

۳۱- راز عشق دراستواری است . در فصول مختلف زندگی ، عشق تان را مانند کوه بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید که همۀ ستارگان گستردۀ زمان و فضا به دور آن گردش کنند.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
همت
روزی نادرشاه با سید هاشم خارکن که از روحانیون بنام بود، در نجف ملاقات کرد.

نادر خطاب به سید هاشم گفت:

"شما واقعآ همّت کرده اید که از دنیا گذشته اید."

سید هاشم با آرامش گفت:

"بر عکس، شما همت کرده اید که از آخرت گذشته اید!"

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:5 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
آزردن دل
روزی بود و روزگاری.شيری با مردی هيزم شکن رفيق شده بود و ايام را در کنار هم با خوشی می گذراندند.در کنار هم کار می کردند ، غذا می خوردند و به استراحت می پرداختند.يک روز شير جريان يکی از شکارهای خود را برای مرد تعريف می کرد.مرد به شير گفت :رفيق دهانت چقدر بو می دهد.شير ناگهان از سخن باز ايستاد.به مرد نگاهی انداخت.از جای خود بلند شد.به دور مرد چرخی زد گفت :تبرت را بردار و بر سر من بزن.مرد حيرت کرد.پرسيد هيچ معلوم هست چه می گويی ؟شير غريد و فرياد کشيد:می گويم تبرت را بردار و بر سر من ضربه ای بزن.مرد تبر را برداشت.دستانش می لرزيد.تبر را محکم بر سر شير فرود آورد.شير نعره ای زد و در حاليکه خون از يال و سر و صورت او می ريخت به سرعت از آنجا دور شد.
سالها گذشت.يک روز که مرد در حال جمع آوری هيزمها بود متوجه شد که شير از دور به او نزديک می شود.وقتی شير را شناخت بسيار خوشحال شد به سمت شير دويد و او را در آغوش گرفت گفت:ای دوست عزيز تمام اين مدت کجا بودی؟ندانستی که چقدر دلتنگت هستم؟ شير گفت:به فرق سر من نگاه کن.ايا اثری از آن زخم می بينی؟ مرد نگاهی کرد و گفت:خدا را شکر کاملاً خوب شده است و اثری از آن زخم نيست.
شير گفت:آری! زخمی که بر سرم زدی بعد از مدتی بهبود يافت و ديگر اثری از آن نيست.اما زخمی که بر دلم زدی هنوز هم می سوزد.
شير اين را گفت و رفت.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تنهايي و يگانگي
هميشه تفاوت بين تنهايي و يگانگي را به ياد داشته باش‌.
يگانگي قله‌ي تجربه است‌.
و تنهايي دره‌.
يگانگي نور به همراه دارد، شعله است‌
تنهايي ظلمت است و خفقان‌
تنهايي زماني است كه به ديگران نيازمندي‌;
يگانگي زماني است كه از وجود خود سرمست مي‌شوي‌
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سعی کن یک مشت آب را دردست بفشاری. خواهی دید که بسرعت ناپدید می شود. اما اگر به آرامی دست ات را در همان آب رها کنی می بینی که با تمام وجود آب را حس می کنی.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 7:47 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
پريِ كوچك دریائی

من نمي دانستم ، كه در اين بي خبري

تـو چـه نـزديـك تـر و خـوب تري

جايِ هر لحظه چه تنگ است ، چه تنگ !!

يا تـو يا لحـظه .... تو محبـوب تـري

                    تـنِ تـنـهائيِ مـن ، تنـهـا نيسـت

                    تـو بـر ايـن قـامـتِ يخ پيـرهنـي

                    آيِـنه خـيره بـه چـشمانـم گفت :

                   اينـك انـدازه تـر از مـن به منـي

زيـرِ پلـكِ شـبِ من غـوغائيـست

كوچه هايِ خوابم ، روشن و مهتابي ست

و من  از خـاطـره ها مـي دزدم

وسعتـي را كـه هـنوزم آبـي ست

                قـصـه ي گُـم شـده در عمـقِ تو اَم

                پـريِ كوچكِ احساسـم را ياري كن

                تا غـروبِ قلبم ، فرصتي باقي نيست

               جادويِ عشقت را ، بر تَنم جاري كن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سالها پيش از اين
در سرزميني پادشاهي از گستره دريا
دوشيزه اي زندگي مي كرد
كه شايد
با نام آنابل لي بشناسي اش ،
و او تنها با اين خيال مي زيست:
(‌دوستم بدارد
و دوستش داشته باشم!‌)
كودكي بودم و
كودكي بود
، در اين پادشاهي دريايي ، اما
من وآنابل لي
يكديگر را دوست داشتيم
با چيزي بيش از عشق!
با عشقي چنان
كه فرشتگان ، نالان ،
به آن رشك مي بردند!
وچنين شد
كه در سالياني دور
در اين پادشاهي دريايي
بادي وزيد، ابرخيز!
و آنابل لي زيبايم لرزيد،
آنگاه خويشاوند نجيب زاده اش آمد و
محبوس در گوري
از من جدايش كرد
در اين پادشاهي دريايي!

فرشتگان بهشتي
چندان دلخوش نبودند
- كه رشك مي بردند به ما! -
و اين گونه شد
( چنان كه همه مي دانند در اين پادشاهي دريايي )
بادي بر آمد از ابر شب
و آنابل لي مرا لرزاند و
كشت!

اما
عشق ما
بسيار قوي تر از عشق بزرگترها بود و
عشق باهوشترها!
نه فرشتگان بهشت اعلا
نه شياطين اعماق دريا
هيچ يك را
توان جدا كردنمان نبود!
توان جدا كردن روح من
از روح آنابل لي زيبايم!

چون:
ماهتاب بر نمي آمد
مگر آنكه برايم بياورد
روياي آنابل لي زيبا را !
ستارگان نمي درخشيدند
مگر آنكه به يادم آرند
چشمان آنابل لي زيبا را!

واين چنين در ميانه جذر و مد شبانه
پهلو به پهلوي دلدارم
دراز مي كشم...
دلدارم ،
زندگي ام ،
عروسم!
در مقبره روياييش...
در گورش!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:48 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:53 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
مناجات

الهي !

 مرا وسيله ای برای صلح و آرامش قرار ده .
بگذار هر جا تنفر است ، بذر عشق بكارم .
هر جا آزردگی است ، ببخشايم .
هر جا شک حاكم است ، ايمان
و هر جا يأس است ، اميد .
هر جا تاريكی است ، روشنايی
و هر جا غم جاری است ، شادی نثار كنم .
الهی !

توفيقم ده
كه بيش از طلب همدردی ، همدردی كنم .
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درک كنم .
پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ،
زيرا در عطا كردن است كه می ستانيم
و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم
و در مردن است كه ، حيات ابدی مي يابيم .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 8:38 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 8:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 8:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یک نامه عاشقانه تبلیغاتی
سلام

سلامي كه گرماي آن از مهياگاز و كيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك كالا با ضمانت 5 ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي 5 دقيقه اي جلاسنج به لبانت بچسباني. امشب با تمام غمهايم كنار مهيا گاز نشسته ام و با خودكار بل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است كه مي ماند، هنگامي كه از من جدا شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ كاسپين بود كه پيكر يخ زده ام را آب كرد و اين بيمه آسيا و ايران بود كه آسايشم را فراهم كرد، همانطوركه نياز امروز پشتوانه فردا است بايد اعتراف كنم كه نگاهت اثر عجيبي بر كاست دنا و طه بر جا گذاشته. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر كنيم و در لابلاي كوه هاي سر به فلك كشيده بهانه نمكي بخوريم. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشياي جديد كه افتخار ملي است آغاز كنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده خاطر سفر كنيم. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز كنيم و عشقمان را با ساختمان از پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز كنيم و سقفش را ايزوگام شرق كنيم. و آن را با كاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز كنيم و اتاقهايش را با فرش محتشم كاشان و ستاره كوير يزد رنگين كمان كنيم

بيا تا دلهاي سوخته مان را با كرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با خمير دندان داروگر 2 كه حاوي فلورايد است آغاز كنيم و عشقمان را با صداي بلند از دل دوو پخش جديد پارس پخش كنيم و اشكمان را با دستمال كاذغي نرمه پاك كنيم.بيا تا دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:52 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
خوش بيني
تنها قرص ناني را كه داشتم به دو نيم كردم و نيمي را به همسفرم دادم ولي او هنوز هم به آن نيم ديگر كه در دست من است نگاه مي كند. به او مي گويم براي من كافيست.
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
وسواس
از وقتي كه خانه ويلائيش را با گرانترين لوازم لوكس و نفيس تزئين كرده بود؛ خانه را به هيچ وجه خالي نمي گذاشت. اما عيد امسال پس از چند سال به بچه ها قول داده بود كه حتماً آنها را به مسافرت ببرد. در روز عزيمت توقف يك ماشين جلوي خانه او را نگران كرد. صبر كرد تا ماشين برود، اما تا روز بعد همچنان در آنجا متوقف بود. طولاني شدن توقف ماشين وسواس و نگرانيش را بيشتر كرده بود، سرانجام در روز سوم صاحب ماشين به اتفاق تعميركاري آمدند و پس از ساعتي خودرو را تعمير كرده و رفتند. با رفتن ماشين، تعطيلات او هم رو به اتمام بود و زمان باقيمانده براي سفر كافي نبود؛ او امسال هم نگهبان اثاث منزلش شد...
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قافله عمر
يادش آمد بچه كه بود، چقدر خوب اداي راه رفتن پدربزرگ را درمي آورد. دست به عصا، كمر خميده، قدم هاي لرزان و آهسته. درست مثل پدربزرگ.
حالا ديگر سال ها از آن زمان گذشته. ديگر نمي خواهد اداي پدربزرگ را در بياورد، اما نمي تواند
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بازي روزگار
بچه كه بودم يه بار از طرف مدرسه به ديدن خانه سالمندان رفتم. اون روز كنار اون همه پدربزرگ و مادربزرگ مهربون خيلي بهم خوش گذشت.اما حالا كه پير شده ام و بچه هام منو آوردن اينجا نمي دونم چرا اصلا بهم خوش نمي گذره
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:57 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
از پائولوکوييلو
اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید. زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، و نشان دادن احساساتتان شرم آور نیست.فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید. چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند. هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند. کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند... و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
آيا شما نيز ياد گرفته ايد ؟
فردی از پروردگار در خواست کرد  تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند  پذيرفت او را وارد اتاقی نمود   که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد، ولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود  به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود!
آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان   می دهم.او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد، ديگ غذا... جمعی از مردم... همان قاشقهای دسته بلند... ولی در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند، در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟  با آنکه همه  چيزشان  يکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خيلی ساده است، در اينجا آنها  ياد گرفته اند که يکديگر  را تغذيه   کنند، هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد، چون ايمان دارد که: کسی هست که  در دهانش غذايی بگذارد...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 7:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هر کاری راهی داره ....

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل  بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:53 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
زوزه گرگ

صدای زوزه گرگ از بالای کوه برخواست. دخترک رو به آسمان کرد، اشتباه نکرده بود امشب ماه کامل بود. رو به سوی کوه کرد تقریبا می توانست در میان تاریکی عمیق شب، اندام شبح وار گرگ را تشخیص دهد که سر بسوی آسمان برده و انگار با تمام وجود رو به ماه کامل فریاد می کشد. شال سفید گل درشت قدیمی را محکم به خود پیچید و به راهش در امتداد جاده ادامه داد. باد به آرامی دامن بلند و گل آلود دختر را تکان می داد، اما تمام حواس دختر به کوه بود و به سایه ای که آن بالا زوزه می کشید. تنها یکبار موفق شده بود گرگ را از نزدیک ببیند، آنهم نه خیلی نزدیک؛ گرگ یکبار فقط یکبار تا چند متری او آمده بود برای چند لحظه به او خیره شده بود و رفته بود.

 درست یک هفته بعد از رفتن معلم مدرسه، درست همان روز که قلبش از غم و دلتنگی رو به ایستادن داشت، و چشمهاش از فرط گریه خشک شده بود برای اولین بارصدای زوزه گرگ را شنید ،مادرش گمجی که روی سرش نگه داشته بود را ازترس انداخته بود و تمام شیری که از گاوشان دوشیده بود پخش زمین شده بود و گلویش را ناخوداگاه چنگ انداخته بود که به حتم این صدای زوزه برای ده نحسی خواهد داشت، چون به دلش برات شده بود!! اما اونفهمید چرا از همان اولین بار که صدای زوزه را شنید مایع گرمی تمام وجودش را پر کرده بود . جرات نمی کرد به هیچ کس بگوید حتی به گل بهار!مردهای آبادی آماده شده بودند که اگر گرگ به ده نزدیک شد فورا با یک تیر خلاصش کنند. اما انگار گرگ خیال آمدن نداشت ، فقط گاهی شبها صدای زوزه آرامش از دور شنیده می شد و شبهایی که ماه کامل می شد حتما بالای سیاه کوه ، ،کوه روبروی ده، صداش را بلند می کرد و چند دقیقه ای زوزه می کشید اما اینبار بلند و عجیب دردناک! پیربابا می گفت" جوری زوزه می کشه انگار عزیزی از دست داده!!"

و او نمی دانست چرا بی هوا یاد معلم افتاده بود و هوری قلبش ریخته بود پایین.

چقدر دلش برای نگاه مهربان معلم تنگ شده بود، بزرگترین شاگرد کلاس بود و گاهی از طرف پسرهای کلاس از همین جهت مسخره میشد اما او به هیچ عنوان حاضر نبود به خاطر این جور حرفها از مدرسه رفتن دست بکشد! کلی آقاش را راضی کرده بود تا اجازه بدهد برای درس خواندن .مخصوصا که یکباروقتی آقا معلم فهمیده بود بچه ها از این بابت اذیتش می کنند آرام کنارش آمده بود و همانطور که به چشمهای سبز او خیره شده بود گفته بود "هیچ وقت هیچ وقت بخاطر چیزهای کوچیک از آرزوهات دست نکش! نذار ترس وجودت رو پر کنه!" و او بی آنکه متوجه باشد درآن چند لحظه در چشمان معلم غرق شده بود و تا وقتیکه معلم به ناگاه خود را کنار نکشیده بود و با حالتی منقلب و هیجان زده از او جدا نشده بود متوجه هیچ چیز نشده بود. اما برای اولین بار همان گرمای عجیب تمام وجودش را پر کرده بود . حالا از آن روز سه سال می گذشت ، اما دیگر هیچ وقت آن گرما برای او تکرار نشده بود حتی نفس گرم حسن ،شوهرش، وقتی بغلش می کرد و صورتش را میان سینه او گم می کرد! آن گرما فقط هنگام شنیدن صدای زوزه گرگ برایش تکرار می شد! هیچ وقت نفهمید چرا معلم بی هوا رفت، فقط روزی که می رفت وقتی قرار شد در دفتر هر کدام از بچه ها یادگاری بنویسد در دفتر او این جمله را نوشته بود"هیچ وقت هیچ وقت تسلیم نشو! حتی اگر دیگری ،در آرزوهایت تو را تنها گذاشت... شاگرد خوبی باش برای حرفهایم ، هرچند خودم شاگرد خوبی نبودم برای آنچه گفتم! "

خیلی سعی می کرد او را فراموش کند اما نمی شد ،گاهی احساس گناه میکرد چون حالا یک زن شوهر داربود! آن شب باز عجیب هوای آقا معلم به سرش زده بود،مدتی می شد که همینطور در تاریکی راه می رفت، به خود که آمد دید وسط جنگل ایستاده تنها . صدای خش خشی از پشت سرش شنید، با ترس برگشت ، اول چیزی ندید اما ناگهان همان گرما ؛ بدنش گرم شد و بعد از چند لحظه یک جفت چشم زرد را دید که به او خیره شده بود، مطمئن بود که خودش است .

از نیمه شب گذشته بود که حسن و مردهای ده با مشعل های روشن در جنگل نام او را فریاد می زدنند ، تنها چیزی که از او پیدا شد شنل گل درشت کهنه بود. نه ردپایی و نه حتی رد خونی ، هیچ چیز. ماه بعد از گم شدن او یکی از مردهای ده خبر آورد که آقا معلم همان موقع که از ده رفته درجاده کشته شده بود .و از ان شب به بعد دیگر هیچ وقت صدای گرگ در آن ده شنیده نشد .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یاد باد آن روزها ..یاد باد

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نميآيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر

روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم

داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس

هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما

انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي

ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل

ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود

و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر

نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي

است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم

ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از

چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است

كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 8:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
توضیح : متاسفانه برخی از افراد ... این وبلاگ را به نام خودشان به افراد دیگر معرفی می نمایند .
نشانی پست الکترونیکی اینجانب : Parsa.52@Gmail.com یا Fact.13@Gmail.com
-------
مطالب این وبلاگ از : 1- نوشته های خودم2 - سایتها و وبلاگهای مختلف و... می باشد .
-------
خدا می فرماید :
هنگامی که بنده ام به نماز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم و او آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد .
-------
رئيس سرخ پوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد:که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم.
------
نگو بار گران بوديمو رفتيم.
نگو نامهربون بوديمو رفتيم.
آخه اينها دليل محکمي نيست.
بگو با ديگران بوديم و رفتيم .
------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
------
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
------
اگه احساس کردي گناه يک نفر اونقد بزرگه که قابل بخشش نيست ...بدون که اون گناه نيست که بزرگه...بلکه اون قلب توهست که کوچيکه! واگه يه روز يه نفر رو به خاطرگناه کوچيکش بخشيدي بدون که اون گناه نيست که کوچيکه ...بلکه اون قلب تو هست که بزرگه !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM