شاید وقتی دیگر ..... | ||||
پسر گفت : نه ! تو بنشین روی اون نیمکت کنار ماسه های زرد . چون من ماسه های زرد رو دوست دارم . بعد در حالی که زیر چشمی هم رو نگاه می کردند روی نیمکت کنار هم نشستند. پسر روی ماسه های زردبا یک ساقهء گیاه طرح هایی بطور ناشیانه رسم میکرد. دختر پرسید : چی می کشی؟ پسر : این تو هستی. دختر : ولی این که شبیه من نیست! پسر : من همینقدر نقاشی بلدم. نقاشی کشیدن روی ماسه مشکل بود چون ماسه های خشک مرتب روی هم می ریختند. دختر با انگشت جایی را را نشان داد . دختر : آنجا را ببین یک سوسک طلائی داره پرواز میکنه. پسر : آره یک خاله سوسک است. دختر : از کجا فهمیدی ؟! پسر : از اونجا که آقا سوسک ها نمی تونند پرواز کنند. باد ملایمی که وزید نقاشی روی ماسه را پاک کرد. دختر گفت : فردا دوباره میای همینجا تا همدیگر را ببینیم ؟ پسر : آره منتظرم باش . پسر روز بعد نیامد . روز بعد تر هم نیامد ... تا یک ماه بعد هم نیامد . اصلا پسر هرگز نیامد . ولی دختر اغلب روزها می آمد و روی اون نیمکت کوچک می نشست. او همیشه تنها بود و اغلب به فکر فرو می رفت و نمی تونست درک کنه آن پسر چرا نیامد! آخه اون هنوز خیلی کوچک بود و نمی توانست بفهمد که مادر و پدر آن پسر او را به مهد کودک دیگری فرستاده اند. | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مرد جواني در آرزوي ازدواجبا دختر زيباي كشاورزي بود به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد . كشاورز براندازش كرد و گفت : پسر جان ، برو در آن قطعه زمين به ايست من سه گاو نر را يك به يك آزاد مي كنم ، اگر توانستي دم يكي از اين يه گاو را بگيري ، مي تواني با دختر من ازدواج كني . مرد جوان در مرتع ، به انتظار اولين گاو ايستاد . در طويله باز شد بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در عمرش ديده بود به بيرون دويد فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي ، گزينه بهتري باشد ، پس كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود . دوباره در طويله باز شد . باورنكردني بود ! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود . گاو با سم به زمين مي كوبيد ، خر خر مي كرد . مرد جوان وقتي او را ديد آب دهانش جاري شد . پيش خودش گفت : گاو بعدي هر چيزي هم كه باشد ، بايد از اين بهتر باشد . به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كند . براي بار سوم در طويله باز شد . لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد . اين ضعيف ترين ، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه در عمرش ديده بود . در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد دستش را دراز كرد ............ اما گاو دم نداشت !! | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
برای عزیزم | ||||
و من باز خواهم نوشت...
و باز چه زيبا دلتنگ میشوم ، دلتنگ آن شب مهتابي ... دلتنگ طپشهای بیصدا و دلتنگ دستانی كه رويا میبافت...
از آبی دريای طوفانی . از شب بي مهتاب ! چشمانم راخواهم بست تا نهايت عصر خاكستری پاييز ؛ آن هنگام كه بیتاب قطرهای ، باران هستی و آسمان با خيال تو قهر كرده ...
از غزلهای شبنم صبحگاهی ؛ از نجوای باد بياباني...
سكوتی سرشار از خواستنيهای بیرنگ ، سكوتی انباشته از خيالات واهی ، سكوتی تا عميقترين دره تنهايی ...
باز شبهايم را با خاطرههايت رنگ خواهم داد و خيالم را نقاشی خواهم كرد .
اين اگرها بگذارند تا نفسي تازه كنم ... | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
از خدا خواستم .... | ||||
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:5 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
منتظر چه هستید؟ | ||||
منتظر چه هستید ؟ آیا منتظر سلامتی یا پول بیشتری هستید؟ آیا منتظر کسی هستید که شما را دوست داشته باشد؟ یا منتظر کسی هستید که بتوانید او را دوست داشته باشید؟ آیا دنبال شغل بهتر، دوستان بیشتر و یا شخص تازه و خاصی هستید؟ منتظرچه کسی یا چه چیزی هستید که دارد اینطور مانع شما از هدایت و راهبری زندگیتان میگردد؟ منتظر چه چیزی هستید که فکر می کنید برایتان خوشبختی به ارمغان می آورد؟ و ما به شما این را می گوییم .... که .... شما حقیقتاٌ الان هم خوشبخت هستید و آرزوهای در حال انتظار شما خوشبختی شما را مدفون می کند. دنبال رویداد و واقعه ای گشتن و منتظر آن بودن را تمام کنید. منتظر تاریخ خاصی در تقویم خود نباشید. همینطور هم منتظر کسی نباشید که برای شما خوشبختی بیاورد... زیرا خوشبختی از این طریق نمی آید. خوشبختی، رضایت باطنی، آرامش و خوشبختی می توانند از آن شما باشند.... همین الان و همین جا. نفس عمیقی بکشید، و آن را با آهی بیرون دهید و بدن خود را حس کنید ، نیروی خود را احساس کنید و بدانید که شما مسئول خوشبختی خود هستید ... شما مسئول زندگی خود و جهتی که بدان می روید می باشید. با این فکر و این دید، امروز انتخابهای پیش روی شما متفاوت خواهند بود. هر روزی که متظر چیزی باشید که رخ دهد، یا شخصی باشید که تغییر کند و تغییر ایجاد کند... بمانند آن است که بر بالای یک استادیوم ورزشی بزرگ نشسته اید و هیچ نقشی در آن ندارید. روزی را آغاز کنید که از بالای پله های استادیوم پایین می آیید و وارد میدان عمل می گردید هر روز تمرکز بیشتر و بهتری بر مرحله اصلی زندگی خود داشته باشید... تا بتوانید یک ایفا کننده اصلی نقش باشید. صبر کردن و منتظر ماندن درست مانند سعی کردن است. هیچ اتفاقی نمی افتد.. هیچ تغییری صورت نمی گیرد. و زندگی روز به روز می گذرد و می رود بی آنکه متوجه اش باشید.. تا اینکه بالاخره آرزوی یک رویداد و یک واقعه را در آینده می کنید و آرزو می کنید که کاش می توانستید به گذشته برگردید و دوباره آن وقت از دست رفته را به دست آورید و از فرصتهای رفته تان استفاده کنید. باشد که دیگر بیش از این منتظر نمانید... بلکه تبدیل شوید به یک شرکت کننده فعال و پویا و با اراده. یک ایفا کننده موثر نقش. | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:8 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نکات کوچک با کابردهای بزرگ - 3 | ||||
21- راز نگهدار باش . 26- دست ديگران را به گرمی و محكم بفشار. 27- حداقل يكبار در سال به تماشای طلوع خورشید بنشين
| ||||
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:5 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اينهم براي عزيزم | ||||
| دلم برات تنگ شده جونم ميخوام ببينمت نميتونم بين ما ديوارهاي سنگي فاصله يک عمر ميدونم بغض ترانمو شکستم ميخوام بگم عاشقت هستم توعين ناباوري يک شب خالي گذاشتي هر دو دستم تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته ي من نيمه شب از خوابم پاميشم نيستي پيشم نيستي پيشم بازديوونه ميشم دوريه تو تيشه زد به ريشم نيستي پيشم بي صدا از من خالي ميشم همصدا با بي بالي ميشم گونه هام خيس از شبنم غم نيستي پيشم تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته ي من | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يه روز تو رو توي جهنم ميبينم... تو به جرم اينکه قلبم رو دزديدی، منم به خاطر اينکه خدا رو ول کردم و تو رو پرستيدم !! | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
وقتی خدا بهت ميگه باشه يعنی اون چيزی رو که ميخوای بهت ميده. وقتی خدا بهت ميگه صبر کن يعنی يه چيز بهتر بهت ميده. وقتی خدا بهت ميگه نه! يعنی بهترين چيز رو داره برات آماده ميکنه... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:21 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مرگ از زندگي پرسيد : '' اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! '' زندگي لبخندي زد و گفت : دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داری... ------------------- چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي، حس کني هنوزم دوسش داري | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:20 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| اين رو ياد بگير که هميشه به ياد اونی باشی که هميشه به يادت بوده! هيچ وقت سعی نکن ياد اوني رو که به يادت بوده از يادت ببری، چون هميشه از همه چی، اون ياده که ميمونه، اينو يادت باشه پس از ياد نبرش!! | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يادم باشد...حرفي نزنم که دلي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را يادم باشد....... جواب کينه را با کمتر از مهر ....... دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ....... يادم باشد بايد در برابرفريادها سکوت کنم ...... وبراي سياهي ها نور بپاشم ........ يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم ....... از آسمان درس پاک زيستن ....... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست....... بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ..... يادم باشد..... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يادم باشد...حرفي نزنم که دلي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را يادم باشد....... جواب کينه را با کمتر از مهر ....... دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ....... يادم باشد بايد در برابرفريادها سکوت کنم ...... وبراي سياهي ها نور بپاشم ........ يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم ....... از آسمان درس پاک زيستن ....... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست....... بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ..... يادم باشد..... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
براي عزيزم | ||||
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقانه به آسمان نگاه کني | ||||
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نکات کوچک با کاربردهای بزرگ - 2 | ||||
13 - موسیقی بزرگان را بشناس. 15 - هيچ وقت جلوی هیچ کس سر فرود نیاور و گردن کج نکن. | ||||
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 7:54 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
همه چیز شاید یک اتفاق ساده بود... لغزیدن نگاهم... بر زلال احساست... و تپیدن دلم... که التماسی نورانی در خود داشت... و آری... آنجا، من قربانی شدم... و تو الههای بودی... که این قربانی شایستهء آن نبود، میدانم... و آری... من تمام شدم... به همین سادگی... | ||||
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 7:48 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تنها نيستي | ||||
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنـی | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:59 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اینهم برای عزیزم | ||||
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود . - - - - - - - - - - - - - - | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:41 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نکات کوچک با کاربردهای بزرگ - 1 | ||||
| تصمیم بر این است که علاوه بر نوشته های معمول ٬ نکاتی را که بظاهر بسیار کوچک می باشند ولی در عمل می توانند منشا تحولات بزرگی گردند ٬ یادآوری نمایم . امید است که مورد استفاده قرار گیرد .
1- از امر كردن به مردم در چگونگی انجام كارها دست بردار و به جاي آن ، آنچرا كه لازم است انجام شود يادآوري كن . چه بسا كه از راه حلهاي خلاقانه آنها حيران شوي . 6- هر بهار گل بكار . ۸-چند جوك سالم و مؤدبانه در ذهن داشته باش. | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مهاتما گاندی | ||||
مهاتما گاندی ، پس از استقلال هند ، سفری به انگلستان داشت . همراه چند نفر از خیابان های لندن می گذشت که ناگهان توجهش به ویترین یک جواهر فروشی معروف جلب شد. گاندی همان جا ماند و به سنگ های قیمتی و جواهذات خوش تراش خیره شد . صاحب جواهر فروشی بی درنگ او را شناخت و به خیابان رفت و به او سلام کرد : -- باعث افتخار است که مهاتما این جایند و کار ما را تماشا می کنند . ما اجناس بسیار گران بها و زیبا و هنرمندانه ای داریم و مایلیم هدیه ای به شما بدهیم . گاندی پاسخ داد : بله ، دارم با شگفتی بسیار ، تحسین می کنم .و بیش تر از خودم تعجب می کنم ، چون می بینم که می توانم هدیه ای گران بها یی بگیرم ، اما می توانم هیچ چیز نگیرم ، و بدون جواهرات هم به من احترام بگذارند | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 17:22 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:46 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
شکی که انسان را عوض می کند | ||||
در فولکور آلمان ، قصه ای هست که می گوید : مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز او را زیر نظر گرفت . متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را نهان کند ، پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، و نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت : و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ، حرف می زند ، و رفتار می کند. | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:5 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یادی از سعدی | ||||
سعدي شيرازي مي گويد: وقتي كه بچه بودم اغلب در كنار پدر و عمو ها پسر عمو ها يم دعا مي كرديم. هر شب دور هم جمع مي شديم تا سوره اي از قرآن را بخوانيم.يكي از همين شب ها در حالي كه عمويم قرآن مي خواندمتوجه شدم كه بيشتر حاضران خوابيده اند. به پدرم گفتم:ببين پدر هيچ كدام از اين خفتگان نمي توانند به كلمات پيامبر گوش بدهند.خدا از آن ها راضي نخواهد بود. و پدرم پاسخ داد:پسرم راه خودت را با ايمان طي كن و بگذار ديگران به فكر راه خودشان باشند.كه مي داند شايد در خواب دارند با خدا صحبت مي كنند. من هزار بار بيشتر ترجيح مي دهم كه مثل آنها در خواب باشي و اين طور سخت ديگران را محكوم نكني | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مرگ | ||||
زيلو از كنفو سيوس پرسيد : اجازه ميدهيد نظر شما را در باره ي مرگ بپرسم؟ كنفوسيوس پا سخ داد:البته اما تو كه هنوز زندگي را نفهميده اي. چرا مي خواهي در باره ي مرگ بداني؟ فكر اين موضوع را بگذار براي وقتي كه زند گي تمام شد. | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
استاد کیست ؟ | ||||
مریدی از ملا نصرالدین پرسید : چه طور مرشد عرفان شدید ؟ ملانصرالدین گفت:همه ی ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم ، اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم . برای درک این واقعیت ، مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.یک روز، کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم .مردی از راه رسید و جلو من ایستاد . خواستم از جلوی من کنار برود و دستم را تکان دادم . او هم همین کار را کر د . فکر کردم چه بامزه . حرکت دیگری کردم . او هم از من تقلید کرد . شروع کریم به آواز خواندن و هر ورزشی را که بگویی انجام دادیم . مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود . چند هفته گذشت ، و از او پرسیدم : استاد ، بگو چه کار باید بکنم ؟ پاسخ داد : اما من که فکر می کردم تو مرشدی ! | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
صدای طبیعت | ||||
صوفی با مریدش در یکی از صحراهای آفریقا سفر می کردند. شب که شد ، خیمه ای برافراشتند ودراز کشیدند تا استراحت کنند . مرید گفت : چه سکوتی ! مراد گفت : هرگز نگو چه سکوتی ! همیشه بگو :نمی توانم به صدای طبیعت گوش بدهم | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:0 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
قانون و میوه | ||||
در صحرا ، میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فرا خواند و گفت : هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد . این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه ها بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ای حاصل خیز شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت. اما مردم هنوز هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که آن پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفا دار بودند. اما علاوه بر آن ، نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستاهای همسایه هم از آن میوه ها استفاده کنند.این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند. خداوند پیامبر دیگری را فرا خواند و گفت : بگذارید هر چه میوه می خواهند بخورند . و میوه ها را با همسایه های خود قسمت کنند. پیامبر با پیام تازه به شهر آمد. اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده . اما نمی شد رسوم کهن را زیر سوال برد ، و بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه میوه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند. تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آن آیین قدیمی وفادار ماندند. اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کرد | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:59 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یادی دوباره از جبران خلیل جبران | ||||
یک بار به مترسکی گفتم : " لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده ای ." گفت :" لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم." دَمی اندیشیدم و گفتم :" درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام." گفت :" فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده این لذت را می شناسند." آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من . یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند. | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:52 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جعبه ای برای عزیزم | ||||
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند . می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت در آن جعبه را باز می کرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود . | ||||
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
متقاعد کردن ديگران | ||||
پیامبری به شهری رفت تا اهالی اش را به سوی خدا دعوت کند. اول ، مردم از شنیدن گفته هایش به هیجان آمدند . اما کم کم ، دریافتند زندگی روحانی دشوار است ، برای همین از پیامبر فاصله گرفتند و پس از مدتی ، دیگر هیچ کس کنار او نماند . مسافری دید که پیامبر تنها ایستاده و موعظه می کند. پرسید : چرا مردم را به تقوا تشویق و از رذالت نهی می کنید ؟ هیچ کس این جا نیست که به حرف تان گوش بدهد. پیامبر گفت : اول امید وار بودم مردم را عوض کنم . اگر امروز هنوز هم موعظه می کنم ، به خاطر این است که نگذارم مردم مرا عوض کنند. | ||||
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
موسي و خارکن | ||||
روزی موسی از بیابانی عبور می کرد .خارکنی او را دید و به او گفت : ای پیامبر خدا سال های زیادی به این کار مشغولم و دیگر خسته شده ام ، از خدای خود بخواه که به من کاری بهتر از این بدهد تا راحتتر روزی خود و خانواده ام ر ا فراهم آورم .موسی به مرد قول داد که از خدا برای آن مرد طلب کمک کند . وقتی که این مسئله را به خداوند گفت ، خدا به او فرمود : که ای موسی برو به آن مرد بگو که خارکنی از سرش هم زیادی است . موسی در راه بازگشت باز هم آن مرد را دید . اول نمی خواست بگوید که خدا به او چه گفته است و بهانه می آورد که نتوانستم با خدا بحث را مطرح کنم . اما اصرار زیاد مرد او را وادار کرد که حقیقت را بگوید . وقتی که حقیقت بر مرد آشکار شد مرد بسیار عصبانی شد و گفت : حالا که خدا این را می گوید من هم دست از این کار میکشم و با خدا هم دیگر کاری ندارم. این را گفت و رفت . آن مرد آن روز به خانه رفت و زن حامله ی خود را برداشت تا از آن مکان کوچ کنند و به جای دیگری بروند شاید در آنجای دیگر زندگی بهتری داشته باشند .در راه درد زایمان زن او را آزار داد به طوری که انگار زمان زایمان او فرا رسیده بود .مرد با هزار بدیختی و بیچارگی کلبه خرابه ای در آن حوالی پیدا کرد تا زنش را به آن جا ببرد و او را زایمان کند . در کلبه هنگامی که مشغول این طرف و آن طرف کردن زنش بود ناگهان دستش به چیزی خورد که توجه او را به خود جلب کرد . برگشت و دید که دستش به گوشه ی خمره ای خورده که در زیر خاک مدفون شده است . خمره را در آورد و درگوشه ای گذاشت و زایمان زنش را با موفقیت به پایان برد و در خمره را که باز کرد دید که خمره پر از سکه های طلاست . سال ها گذشت و آن مرد دیگر با زن و بچه ی خود در شهری در حوالی آن بیابان که مشغول خارکنی بود زندگی بسیار مرفه و لذتبخشی را تجربه می کردند . روزی موسی از آن شهر می گذشت که باز هم آن مرد را دید .تعجب کرد که چرا خدا می گفت که خارکنی از سر آن مرد هم زیادی است پس چگونه او اکنون دارای چنین زندگی مرفه و خوبی است. آن مرد تا موسی را دید به او گفت : موسی برو و به خدای خود بگو که من دیگر خارکن نیستم و زندگی خوبی دارم و احتیاجی هم به او ندارم و از او هم نمی خواهم که برای من راهی بگشاید . موسی به نزد خدا رفت و از او دلیل این اتفاق را پرسید . و خداوند پاسخ داد : که ای موسی من این حرف را زدم تا آن مرد به خودش بیاید و راه خود را بیابد ، وگرنه آن آدمی که من می شناختم کسی نبود که دست از خارکنی بکشد . | ||||
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يادي از جبران خليل جبران | ||||
هنگام که عشق به اشاره می خواندتان ، در پی اش شوید، هر چند راههایش شیب و نشیب. و هنگام که بالهایش به آغوش می کشدتان ، رضا دهید ، هر چند تیغ پنهان در پر و بالش می تواند زخم تان زند. و هنگام که با شما سخن می گوید معتمدش باشید ، هرچند صدایش می تواند رویاهاتان را فرو بپاشد چونان باد شمالی که باغ را می فسرد | ||||
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:10 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
چرا تنهايي | ||||
و حالش جا آمد، چه خوب! نگاه دخترک به تک برگی خیره که در عبور آب جوی برجای مانده بود و پیرو نگاه دخترک را دنبال و زیر لب زمزمه کرد: بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین گویا دخترک می دانست عمر بی آنکه بفهمیم با سرعت پیش می رود که " فرسودگی و پیری" دو واژه ای تکراری شده بود بر زبانش مکرر در مکرر وای از دست زمانه که آرزوها جا می ماندند از آن چونان تک برگی که اینک جا مانده بود و دل دخترک را می سوزاند چرا تنها؟ چرا تنها؟ چرا تنها؟ یادش آمد سالهای گذشته را "توبیخ می شوید به جرم ده دقیقه دیر رسیدن" دیر به صف، دیر به دعای صبحگاهی، دیر به نظمی به اجبار نمی خواست بی انضباطش بخوانند پس رفت رفت و بی ویزیت نسخه ای موجز غیبت بی اجازتش شد چقدر روزها گذشته بود و اینک او باز و باز به جرمی سنگفرش خیابان ها را با خستگی می پیمود دلش به هوای شیطنت داستانی خواست، روایتی، شاید در اتاقکی به تاریکی شب و رفت ... چقدر این کاربی نهایت خلافی که به کنایه پیشتر ها به یکدیگر می گفتند آرامش کرد، هرچند باز قصه غصه های بیشماری بود قصه هایی که دوره اش کرده بودند قصه هایی که قصه او را نیز با خود داشتند قصه هایی که نمی دانست پایانش به کجاست! پایانش کجاست؟؟؟ پیرو دخترک را می دید که درد می کشد او دردهای بیشماری در سینه داشت که درد زن بودن ... وای!!! صد افسوس!!! هزاران آه!!! پیرو در گوشش نجوا کرد : عشق و دیگر هیچ اما بدهکار نبود گوش دخترک بدین حرفها، نشنید، یعنی نخواست که بشنود رفت تا تمام دردهایش در کوچه باغ هایی بیابد که خیابان هایی بودند تا دورترین ها جایی که یک در آبی با قژقژی بر پاشنه می چرخید و چشمان دخترک را به سکوتی خیره می کرد که انگار سالها دست نخورده بود سکوتی که تمام دلتنگی ها را در حوضی آبی تر جا گذاشته بود چقدر دلش می خواست پایش را به خنکای آب سپرد جوارابهایش ... جورابی نازک ، رنگ صورتی لاکش را نیز می دید به نیشخندش پوزخندی زد یاد سالهایی افتاد که منعش می کردند از پوشیدن جوراب سپید و اینک ... بخت هایی را می دید که در حسرت سپیدی مانده بودند خود را رها کرد تمام باغ برایش آغوش گشوده بود نه به بخت اندیشید و نه به سپیدی و نه به سیاهی رهای رهای لبخندش را دو دستی چسبید نگذاشت که برود خندید و خندید گرما مردانه بر پوستش بوسه زد فراموش کرد که صبح با خود زمزمه کرده بود: هوا بس ناجوانمردانه سرد است گرم شد و گرمتر هنوز روشنای روز از پشت پنجره آن اتاقک کاهگلی سرک می کشید که دخترک طلوع زنانگی را با تمامی دردی که وجودش را می کاوید به تماشا نشست خیالش بارانی شد و در زیر باران همه تنهایی ها را شست و رفت و رفت و رفت و حالش جا آمد، چه خوب! | ||||
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یک روز صبح ، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم ، چیزی را دیدم که در افق می درخشید ؛ هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ، اما مسیر مان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست . تقریباً یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد ، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم ، فهمیدیم چیست . یک بطری خالی بود شاید از چند سال پیش آن جا افتاده بود . غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود . از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم . به هنگام بازگشت فکر کردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟ اما باز فکر کردم : اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است. | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان : " یواش تر برو من می ترسم ." مرد جوان : " نه، این جوری خیلی بهتره ." زن جوان : " خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم . " مرد جوان : " خوب ، اما اول باید بگوی که دوستم داری . " زن جوان : " دوستت دارم ، حالا می شه یواش تر برونی ." مرد جوان : " مرا محکم بگیر . " زن جوان : " خوب ، حالا می شه یواش تر برونی . " مرد جوان: " باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه نمی تونم برونم . اذیتم می کنه." روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت به ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت . مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و باز دمی می رود ، اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد. | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
بیاد دکتر شریعتی | ||||
| عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست ... عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنان که شوپنهاور می گوید : «شما بیست سال بر سن معشوق تان بافزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساس تان مطالعه کنید »! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز» ، زنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست دنیایش دنیای دیگری است . عشق جوششی یک جانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ؟ یک «خود جوشی ذاتی است» ، از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشق جرقه می زند ، و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند احساس می کنند که همدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست فراوان است . اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز ، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از «آشنا شدن» است که «خودمانی» می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند . عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانیِ «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد . عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد . عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق . عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد . عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر . از عشق هرچه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر ، عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن ، عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن «همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است . عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند . اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمی خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمی سوزاند که سوزاننده نیست . عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و خود پا و حسود و معشوق را برای خویش ... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلند ترین قله | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:55 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
در مقابل خداوند همه ما به یک اندازه دانا و نادانیم. آلبرت اینشتین Dave Barry ضرب المثلی فرانسوی Benjamin Franklin هیچ کس نمی تواند بدون داشتن دوست خوشحال باشد و هیچ کس نمی تواند از اینکه دوستی دارد مطمئن شود، مگر در هنگام ناراحتی. Thomas Fuller | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:53 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اگر از روی عصبانیت به سنگی لگد بزنی، این پای خودت است که درد می گیرد. ضرب المثلی کره ای Ralph Waldo Emerson هوراس آلبرت اینشتین | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:53 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
وقتی کسی به تو گفت که از ته دل دوستت دارم، مواظب باش. چون هنوز جایی در بالای دلش برای دیگران هست. Ralph Waldo Emerson Elizabeth Kenny Phyllis Diller | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:52 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
کسی که علفهای هرز، بته ها و خارها را از بین می برد، بانی خیر است. حتی اگر خودش دانه ها را برداشت نکند. Robert Ingersoll Ralph Waldo Emerson Johann Paul Friedrich Richter Frank A. Clark Boethius | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:51 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مهمترین اتفاق زندگی، روزی است که در آن با ذهنی که ما را تکان می دهد، روبرو شده ایم. Ralph Waldo Emerson Thomas Kempis Fred Allen Woody Allen خشم تنها در سینه احمق ها خانه دارد. آلبرت اینشتین | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
همه چیز تا حالا گفته شده است. ولی همه تا کنون آن ها را نگفته اند. Stanislaw Lec Boethius Ralph Waldo Emerson Erich Fromm Rowan Atkinson | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
برای انسان های خشمگین، هیچ چیز آزار دهنده تر از خونسردی و آرامش فردی که آنها می خواهند خشمشان را بر سر او خالی کنند وجود ندارد. الکساندر دوما Sir John A. Simone John Updike Ralph Waldo Emerson گابریل گارسیا مارکز | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یک زخم جدید کاری می کند که همه زخمهای قدیمی دوباره به درد بیایند. Mignon McLaughlin هومر جان لنون Ralph Waldo Emerson | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:48 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
با سرعت طبیعت هماهنگ شو. راز آن، صبرش است. Ralph Waldo Emerson Richard Feynman مارک توآین | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:47 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
چیزی را که دوست داری بدست بیاور، وگرنه مجبور می شوی چیزی را که بدست می آوری دوست داشته باشی. ویلیام شکسپیر Isak Dinesen Ralph Waldo Emerson Frank Tyger | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:46 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خطرات اغلب در چیزهایی که آرزویشان را داریم وجود دارند، نه در چیزهایی که از آنها می ترسیم. John C. Collins Mignon McLaughlin Ralph Waldo Emerson بالزاک
| ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
چرا؟ | ||||
| چرا وقتي مي خواهيم بريم تو رويا وقتي مي خواهيم گريه كنيم وقتي مي خواهيم فكر كنيم وقتي مي خواهيم تصور كنيم وقتي مي خواهيم كسي را ببوسيم چشمامون رو مي بنديم؟ شايد به اين خاطره كه قشنگترين چيزاي توي دنيا قابل ديدن نيستن!!!!!! | ||||
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||

