تبليغاتX
حقیقت همیشه زنده

زندگي كوچه باران زده ايست

كه ز هر خانه آن خاطره ها پاي ديوار چو گلخوشه ياس برگريزان شده اند

رفتگر برگ از آن مي روبد

زندگي كوچه سبزي ايست در آبادي ما كه طراوت دارد

غنچه غنچه گل از آن مي رويد

ونمازي است شكسته در راه

زندگي رود زلاليست در آبادي ما

كه سرچشمه آن بوي خدا را دارد

شوق دريا شدنش مي برد او را در پيش .....

زندگي لحظه پر حادثه ايست :بين بودن -رفتن فاصله ايست

ما همه رهرو اين فاصله ايم

باز تكرار تولد -زيستن در شكن فاصله هاست

باز هم نقطه و خط....

زندگي مثل درختيست در آبادي ما

گاه سر سوي ستاره دارد

گاه سايه به زمين مي سايد

گر چه در فصل بهار رويش سبز خدا داده خويش

مي سرايد به معاد

زندگي كوچه باران زده ايست

بايد از كوچه گذشت عابري بود كه پاي از سر گل ننهاد

همدلي بود كه دل زير پايي نگذاشت

و به هنگام عبور با وضو بايد رفت...

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نمیتوانم

نميتوانم براي لبخند بدنبال دليلي باشم ، آنچنان كه هستند

 

نميتوانم براي اشك ريختن سودي را بجويم

 

نميتوانم در لحظه هايم

 

در راهي كه به سوي بي معنايي در پيش گرفته ام

 

چيزي به چهره داشته باشم كه معناي نقاب باشد

 

نميتوانم  نياز هايم را جراحي كنم

 

نميتوانم تعريفي از عشق  بنياد كنم

 

نميتوانم مثل قالب هاي كره

 

همه يك شكل و اندازه

 

گويي كه توليدي باشم از كارخانه اي  

 

مشكل اينجاست كه من انسانم

 

برده اي نيستم  حلقه بگوش

 

چرا كه آرزويي ندارم ، آزادم

 

درك قانوني كه  شالوده اش بي قانونيست برايم سخت است

 

درك تمدني كه توحش از آن هراسان است برايم سخت است

 

برايم ناممكن است پذيرفتن انسانيت

 

اگر همان باشد كه ميگويند !

 

نميتوانم بفهمم ، كجا هستم

 

منِ كوچ نشين  در مرز بي حد و عدم گونه بين واقعيت و توهم چله نشين شدم

 

زنجيري از مصلحت  پاي بستم كرده

 

تحركم  همه به روزهايي كه تقدير بايد آنهاست مي ماسد

 

پذيرفتن يوغ تقدير براي  غرورم غير ممكن است

 

بغض سالها ديدن و سكوت

 

كوله باري سنگين در راه زندگي بر دوشم گذاشته

 

مسخ قداست برايم درد آور است

 

نميتوانم از معصيت به خاطر ترس دوري بجويم

 

چرا كه ترس  برايم يكي از آن بي مفهوم ترين واژه هاست

 

وقتي زبانه هاي آتش دوزخ از دروغ هاي انسان در وحشت است

 

نميتوانم شوق  زيبايي خواهي را در وجودم جاري كنم

 

چرا كه آنچه امروز از زيبايي ميدانم

 

تعريفي است

 

در شهري كه  ساعت ها نه به اين گونه ميچرخند

 

تعريف واژه ايست گم سوقات شهر اوهام !

 

آنچه پيكرم را تكه تكه

 

ميكشد ، له ميكند

 

آتش ميزند و ميسوزاند

 

ابتذاليست كه در اينجا عرف مينامندش

 

لبخند را بايد آموخت

 

عشق را بايد آموخت

 

صحبت كردن با فرشته ها را هم بايد آموخت

 

آداب معاشرت برخورد با ماورا ها !

 

انتخاب كن !

 

يا فراموش كارند يا ابله

 

هرگز دو چهره در دنيا  مثل هم نيست

 

و هر انسان  يعني يك فرد

 

از آنجا كه شعور قدرت درك  بي انتهايي را ندارد

 

قانون بنا ميكنند

 

و خود به دروغي كه ميگويند سخت و متعصب معتقد ميشوند

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:19 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 

و از عدم کسی نمی ترسید و داشتن نیازمند طلب است و پهنای بیتاب « کشف» و تنهایی بیقرار « انس» و خدا از « بودن» بیشتر « بود»!

و از حیات زنده تر و از غیب پنهانتر و از تنهایی تنها تر!

و برای « طلب» بسیار داشت و عدم نیازمند نیست، نه نیازمند مهر نه نیازمند خدا. نه می شناسد ، نه می خواهد، نه درد می کشد و نه انس می بندد! و نه هیچگاه بیتاب می شود!

که عدم « نبودن» مطلق است ، اما خدا « بودن» مطلق بود ، و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خداوند « غنای » مطلق بود، و هر کس به اندازه « داشتن هایش » می خواهد

و خدا گنجی مجهول بود

غیب که در ویرانهء بی انتهای مخفی شده یود و خدا زنده جاوید بود .

انسان یک لفظ است که بر زبان آتش می گذرد

و بودن خویش را از زبان دوست می شنود.

هر کس کلمه ای است که در عقیم ماندن مخیر است و در خفقان جنین خون می خورد

 و کلمه « مسیح» است

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند

و خوبی در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق بورزد

وجبروت نیازمند اراده ای است که در برابرش بدلخواه رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

وخدا عظیم بود، خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور

اما کسی نداشت، خدا آفریدگار بود چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود چگونه مهر نورزد؟

کلماتی که پاره های « بودن » آدمی اند

اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند یافته می شوند... و در صمیم وجدان او آرام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند و اگر او را  گم کردند روح را از درون به آتش می کشند و دمادم حریق های وحشتناک عذاب بر می افروزند

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت

که در بیکرانه دلش موج می زد و بیقرارش می کرد

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کس گمشده ای دارد ، و خدا گمشده ای داشت

هر کس دوتاست و خدا یکی بود

هر کی به اندازه ای که احساسش می کنند « هست »

هر کس را نه بدانگونه که « هست » احساس می کنند

بدانگونه که احساسش می کنند هست

در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه « خدا» بود

و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه تواند بود

و خدا یکی بود جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه می توان بود؟

و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوش نبود نمی گوئیم

و حرفهایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند

و حرفهای شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا ، که همچون زبانه های آتشند

و کلماتش هر یک انفچاری را به بند کشیده اند...

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید

و از هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید

و... اما خداوند همچنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوت بی کس!

در آفرینش پهناورش بیگانه می جست و نمی یافت،

آفریده هایش او را نمی توانستد دید نمی توانستند فهمید

می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود

پیکر تراش هنرمند  و بزرگی که در میان انبوه مجسمه هایش غریب مانده است

در جمعیت چهره های سرد و سنگی تنها نفس می کشید

کسی نمی خواست ، کسی نمی دید، کسی عصیان نمی کرد

کسی عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت...

و خداوند برای حرفهایش باز مخاطبی نیافت

هیچ کس او را نمی شتاخت و هیچکس با او انس نمی توانست بست!

پس انسان را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

نغمه زندگي ام، به گوش زندگي ات نتواند رسيد؛ ولي بيا با هم سخن گوييم ، باشد كه هراس تنهايي را احساس نكنيم.من آمده ام تا حرفي را بگويم و آن را خواهم گفت. اگر پيش از به زبان آوردن آن، مرگ مرا دريابد، فردا آن را به زبان مي آورد. زيرا فردا هيچ رازي را در كتاب ابديت پنهان نمي گذارد.من آمده ام تا در شكوه و روشنايي عشق و زيبايي، زندگي كنم. من اينجايم، زنده؛ مردم نمي توانند مرا از زندگيم تبعيد كنند.اگر آن ها چشمانم را دراورند من به نجواي عشق و نغمه هاي زيبايي و سرور گوش خواهم سپرد.اگر آن ها بخواهند مرا از شنيدن بازدارند، من وجد و سرور را در نوازش نسيم خواهم يافت كه آميخته اي ايست از رايحه زيبايي و حلاوت نفس هاي عاشقان.و اگر هوا را از من دريغ كنند،من با روحم زندگي خواهم كرد؛ زيرا روح، خواهر عشق و زيبايي است.من آمده ام تا براي همه و در ميان همه باشم.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 7:56 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قصه من

غريب و ساکت و تنها

‏غروب بود نفس ميان سينه شناور و کوچه ‌بوي مرگ ميداد.

‏نه فکر رفتن نه ناي حرف زدن

‏غريب و ساکت و تنها

‏روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم ،

کوچه هاي خاطرات ميان

‏درختهاي تنومند و شاخه هاي بلند به بي‌ وفاي دنيا اشاره ميکرد و کلاغهاي سياه زمين را

بهشت ميخواندند.

‏دلم مانند پرنده در قفس مي‌تپيد

و من غريب وسا کت و تنها

روان به کوچه فرياد و درد و حوصله بودم.

‏به سمت مرگ به آغاز زندگي‌ ميرفتم چه اشتياق عجيبي‌

‏ و ترنم چشمانم همچو سيل مي‌خروشيد و من پيش ميرفتم

‏ غريب و ساکت و تنها

‏اشتياق صداي پاي نسيمي‌ به گوش ميرسيد و من حضور کسي‌ را در کنارم احساس مي‌کردم.

‏ صدايش موسيقي‌ مهر بود و عطرش بوي‌ بهشت و ترانه بودن را زمزمه ميکرد و نگاهش ‏

اشتياق من بود.

‏ما نند کودکي‌ ها ذوق رفتن داشتم و در فصل چشمانش روشني‌ ايينه ها شعر ميخواند

‏ ‏ چه زيبا و نوراني‌ لبخند زد و کنارم نشست

‏- ميان اينهمه اميد چرا تنهاي ؟

‏چه حرف زيباي

‏ به رنگ آب و سپيده ميماني‌ 

‏- نور زندگيست و روشن است که بعد از تاريکي‌ روشني‌ است.

‏سرزمين براي بودن حتي‌ پرندهي‌ کوچک تلخ است و دلگير

‏ سکوت کرد و هيچ نگفت و بعد مثل غروبي‌ غريب از جا برخاست زلال قامتش در نور

‏درخشيد و او که روشني‌ صد بهار عاطفه بود به سوي مشرق آرزو ها به راه افتاد.

‏ ومن

‏ غريب و ساکت و تنها

‏سرگردان گشتم

‏ و در کوچه دردي نهفته قدم ميزدم

‏ و شب سياه ترين شب زندگيم بود

‏لحظه اي بعد نا گه صداي فاجعه اي دور سرنگونم کرد

‏چه انفجار مهيبي‌

‏ به گمانم به سوي سرانجام سياهي‌ سايه ها ميرفت

‏دلم پرنده تنهاي قفسي‌ ماند

‏ديگر حتي‌ فرصتي‌ براي اشک ريختن دوباره نيست

‏دوباره دستان نسيم مرا به سمت خزاني‌ دوباره مي‌ کشاند

‏کنار چشمه پاک نگاهش نشستم و به خاک افتادم و او دوگام مانده به اسمان حديث

‏تلخ خداحافظي‌ را براي من خواند

‏قصه ، قصه سهراب و نوش دارو بود

‏به سوي نور برگشت چه الطاف لطيفي‌

‏ و آخرين حرفش وداع با همه

‏ رنگها بود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 20:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
چشم

لب‌ها مي‌جنبند و زبان‌ها مي‌گويند. گوش‌ها مي‌شوند. بيني‌ها بو مي‌كشند و دست‌ها لمس مي‌كنند.

اما چشم‌ها به غير از ديدن، مي‌گويند و مي‌شنوند و مي‌بويند و لمس مي‌كنند آنچه را كه ديده و گفته و شنيده و بوييده نمي‌شود و ملموس نيست.

زبان‌ها براي گوش‌ها سخن مي‌گويند، اما چشم‌ها براي چشم‌ها.

و چه صادقانه لو مي‌دهند حقيقت خود را.

و چه ساده‌انگارانه گاهي با چشمان خود فقط مي‌بينيم. كه حتي آنرا هم به خوبي فرا نگرفته‌ايم و طوطي‌وار ادا و نمايشي از آنرا تكرار مي‌كنيم.

چشم‌ها خداوندگار عشق و زيبايي‌اند. زادگاه مهر و محبت و رستنگاه عشق و عشق و عشق.

چشم‌ها اولين عضوي‌اند كه عاشق شده و آخرين عضوي‌اند كه فارغ مي‌شوند. فارغ شدن براي جور آمدن وزن كلام است و حقيقت ندارد.

چشم‌ها سخنگوي و ترجمان و نغمه‌خوان و مرثيه‌سراي دلهايند و رسوا كننده سرشت و افشا كننده سرنوشت و عيان‌كننده سرگذشت آدميان.

چشم‌ها رغيب رفيق و حريف شفيق «قلم»‌اند. كه اگر از ناگفته‌ها لبريز شوند و گوش شنوايي نيابند، سريز شده و مي‌بارند و سبكبال مي‌شوند و پرواز مي‌كنند.

مي‌بارند و روح عطشان و كوير تنهاي «تن»ها را سيراب مي‌كنند تا جان گرفته و جوانه زده و سبز شود و رشد كند و قد بكشد و تا نقطه عروج، اوج بگيرد و سينه‌ ابرها را بشكافد و تن طلايي خورشيد را در آغوش كشد و نترسد از سوختن و نهراسد از نيست شدن.

اگر چشمي اوج نگرفت، بايد جوانه بزند و قد بكشد. اگر جوانه نزد و قد نكشيد، بايد قدرت لمس داشته باشد. اگر لمس نكرد، بايد ببويد. اگر بو نكرد، بايد بشنود، و اگر نشنيد بايد بتواند ببيند. كه اين كمترين و سهل‌ترين و نازل‌ترين خدمتي است كه مي‌تواند داشته باشد.

و اگر ديد اما نديد، آن چشم را در چشمخانه، فضله‌اي بيش نيست و تفاوتي با چشم شيشه‌اي دوربيني ندارد.

و چشم شيشه‌اي را بايد شكست و بست، به اميد آنكه چشم ديگري باز شود.

گاهي بستن چشم‌ها، بيشتر به كار ديدن مي‌آيد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قدر فرصتها را بدانيم

مردي كه در تركيه زندگي مي كرد در مورد استاد بزرگي كه در ايران مي‌زيست شنيد. بي درنگ همه دارايي‌اش را فروخت و با خانواده‌اش وداع كرد و در جست و جوي فرزانگي به راه افتاد.

پس از سالها سرگرداني، كلبه‌اي را كه استاد در آن زنگي مي‌كرد يافت و با ترس و احترام در زد. استاد ظاهر شد.

مرد گفت: تمام اين راه را آمده‌ام تا از شما تنها يك سوال بپرسم.

استاد با كمي مكث گفت: بسيار خوب مي‌تواني يك سوال از من بپرسي.

مرد گفت: مي‌خواهم پرسش خود را با وضوح تمام مطرح كنم. آيا ممكن است آنرا به زبان تركي بپرسم؟!

مرد خردمند گفت: بله؛ و همين حالا تنها پرسش تو را پاسخ دادم. اگر چيز ديگري مي‌خواهي بداني، از قلبت بپرس. به تو پاسخ مي‌دهد.

و در را بست.

حرف اول: فرصت را غنيمت بشماريم.

حرف آخر: شايد اولين فرصت، آخرينش باشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
عشق

زير اين طاق کبود

يکي بود يکي نبود

مرغ عشقي خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بي نفس

همه ي آرزوهاش

پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک

نگاهشو گوشه اي دوخت

چشمش افتاد به قفس

دل اون بد جوري سوخت

زود پريد روي درخت

تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير

غم دل تنگي رو ديد

ديگه طاقت نياورد

رفت توي قفس نشست

تا که از حرف هاي مرغ

شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بيا

تا با هم پر بکشيم

بريم تا اون بالا ها

سوار ابر ها بشيم

يه دفعه مرغ اسير

نگاهش بهاري شد

بارون از برق چشاش

روي گونه اش جاري شد

شاپرک دلش گرفت

وقتي اشک او رو ديد

با خودش يه عهدي بست

نفس سردي کشيد

ديگه بعد از اون قفس

رنگ تنها يي نداشت

توي دوستي شاپرک

ذره اي کم نمي ذاشت

تا يه روز يه باد سرد

ميان قفس وزيد

آسمون سرخ آبي شد

سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ

مرد و موندگار نشد

چشماشو رو هم گذاشت

ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

 به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون

تا که دق کردش و مرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:41 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 

تنها خداست كه مي ماند

مگذار چيزي تو را آشفته كند

يا چيزي تو را به هراس افكند

همه چيز در گذر است

و تنها خداست كه مي ماند

شكيبايي و پايداري كمندي است

كه هر شكاري را به دام مي كشد

آن كس كه خداي را دارد

ديگر به هيچ چيز نياز نخواهد داشت

و خدا به تنهايي او را كافي است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نوازش

نوازش شراب تندي است در زير دستهاي نوازشگر.زبان گنگ مي شود.لبها خسته از هم رها مي شوند.حتي پلك ها بسته مي شوند ونگاهها سر به درون مي برند و بازيهاي خاطرات و سايه هاي گريزنده خيالهاي رنگين را كه در فضاهاي مهتابي رويا مي گذرند تماشا مي كنند چه صحنه ها و بازي ها و رنگهاي تماشائي و سكرآوري. مهرباني آرام مي كند.قصه خاموش مي كند.نوازش مست مي كند.رويا غرق مي كند.دامان خواب مي كند.دوست داشتن رام مي كند.عشق تسليم مي كند.ايمان مطمئن مي كند.شعر نرم مي كند.خاطره گرم مي كند.خيال نشئه مي آورد.ياد در بند مي كشد.اميد پيوند مي دهد.آرزو خلسه مي زايد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقدیم به عزیزم

یک .. دو .. سه .. !

ببیــــن ٬

بیشتر ِ برگها به احترام ِ تو ریخته اند ! برگها بیشتر از آدمها ٬ 

قدر ِ تو را میدانند و من .. بیشتر از برگها !

چهار .. پنج .. شش ..

نگاه کن !

تو بزرگ میشوی و من کوچک ..!!

دارم پا به پای شمع ِ تولدت ٬ قطره قطره آب میشوم !

هفت .. هشت .. نُه ..

گوش کن !

میخواهم با عاشقانه ترین لهجه ای که ٬

در صحرای زندگی آموخته ام ٬ با تو صحبت کنم .. صدایم را میشنوی ؟!

ده .. یازده .. دوازده ..

چشمهایت را باز کن و تمام ِ مهربانیت را ٬

در یک نگاه ِ بلند و پُر معنا بریز و بپاش به روی حرارت ِ گونه هایم ..

سیزده .. چهارده .. پانزده ..

صبر کن !

باید فرشته ها را خبر کنم تا از اوج ِ نگاه ِ عاشقت ٬

برای ستاره های آسمان ٬ عکس ِ یادگاری بگیرند ..!

شانزده .. هفده .. هجده ..

هیچ فکرش را میکردی که مراسم ِ افتتاحیه ی زندگی ِ تو ٬

باعث ِ برگزاری ِ مراسم ِ غیر ِ منتظره ی اختتامیه ی طاقت ِ من ٬

در وسیع ترین تالار ِ خاکستری ِ یک سرنوشت ِ سراسر غرق ِ انتظار و دلتنگی باشد ؟!

نوزده .. بیست .. بیست و یک ..

صدای به هم خوردن ِ بال ِ معصوم ِ فرشته می آید ..

انگار آمدنت نزدیک است ..!!

بیست و دو .. بیست و سه ...بيست و چهار.....

نه ! کافیست .. دیگر نشمار ..!!

انتظار تموم شد  .. دیگر رسیدی .. رسیدنت مبارک ..!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
شقایق

وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد . جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .

 

گلها گفتند : راست مي گويي ،

چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

 

جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟

 

گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .

 

جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقدیم به عزیزم

امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت  به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بنفشه

 

در ميان سکوت شب...

من پشت پنجره خاطراتم...

دستان احساس٬ شعله ور در ميان رمز و راز شب..

ميگشايند ..پنجره خاطراتم.....

قصه امشب ِمن...بنفشه ای است در باغچه ای سرد...

خيره چشمان بنفشه٬ بر گوشه کنار باغچه...

درختی تنومند..اما بی برگ...

بادی سرد...

دست بر خشکيده برگهای ِاين درخت می اندازد...

برگها صدايی سرد دارند....

گوشه ای ديگر ..بوته ای ....گلهايی دارد ...

شايد غنچه هايی دارد..

اما...

پنهان کرده در انبوه خارهای سرد و خشمگينش...

آنطرف تر بوته هايی ٬ بی غنچه....

بدون حتی يک شاخه از گل های رنگ به رنگ....

سر در گريبان...بر سردی ِ باغچه مینازند...

شايد ديگر بنشه ها...ديگر بوته ها...ديگر گلهای رنگ به رنگ...

از سردی طوفان کينه ها....

رنگ باخته اند...شايد...نهفته اند...ترانه های گلستان بهاری..

مهربانی های شبهای بارانی....

 در تاريکی شب.....

آخر باغچه ....ديگر از رنگ عشق بر خود نمی بالد......

اما...اما...

بنفشه قصه بی قراری های من....

رنگين است.......عاشق است....

بر چهره مهربانش....اشکی از شبنم....

نشسته از سردی اين باغچه..از سردی اين لحظه های ِ گمگشته.

بگذار قطره ای از بارانِ چشمانم...

بنشانم ٬ بر آن گونه مهربانش...کنار همان شبنم بی قرارش....

بگذار من در آغوش بنفشه....بنفشه در آغوش من...

سوار بر آرزوها.....

ره به آسمان گذاريم.....

خدايا....

من از گلستان مهربانی هايت...

غنچه ها بر دل می نشانم....

بر باغ آرزو هايم.....

 

با تمام دل..................

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
>>> سفری به نام زندگی <<<

 ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم  چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري  را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را..............وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم.

حقيقت اين است که هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست.زندگي هميشه پر از درگيري و سعي و تلاش است.چه بهتر قدرت رويارويي با آنها را داشته باشيم و عليرغم تمام مشکلات تصميم بگيريم شاد زندگي کنيم.

 براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند --کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم.

پس از تمام لحظات زندگيت لذت ببر......کافيست در انتظار بودن براي اتمام تحصيلات يا شروع آن.به دست آوردن پول يا خرج کردن آن ،براي کاري را شروع کردن،براي ازدواج،براي يک روز تعطيل،خريد ماشين جديد،دادن قرضها،براي بهار،تابستان،پاييز وزمستان،براي اول ماه،پانزدهم ماه،براي آهنگي که قراره از راديو پخش بشه،براي مردن ،براي دوباره زنده شدن.......قبل از اينکه تصميم بگيري شاد باشي

شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد

هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست

زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.

آيا به خاطر مي آوري:نام  پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد

تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند.............

ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني.

جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟

کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛

ولي در کنار تو مي ما نند...

مدتي دربارهً آن فکر کن..........زندگي  خيلي کوتاه است........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟

بگذار تو را ياري کنم.

تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي  ولي در ميان کساني هستي که من به ياد دارم اين ايميل را برايشان بفرستم.

 مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او رادر آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر دراستاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟

زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.

کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند، حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود راآهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.

 

يک شمع چيزي را از دست نمي دهد اگـر به ديگري روشني ببخشد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

پیش از آن که به تقدیرم قدم بگذاری

پروانه ها می دانستد

گلدان ها را که بشکنی....

باغ بزرگ خواهد شد

و شبتابها ...

میان بلوغ و باغ خاکستر میشوند

با من بگو بانو

این تکه آفتاب به جای مانده

میراث قبیله ماست

یا این سبد تاریکی؟

که هنوز نمی دانیم

پونه زیباتر است

یا جامه های ابریشمی

که زیر نور ماه به تن داریم

می بینی ؟

پاییز چگونه میان شادی گنجشکها میدود؟

کلاغی که لقمه ای عقیق بر گرفته باشد

فیروزه آسمان به چه کارش می آید؟

بانو

ما از صبح ملالت آفتاب و 

خیال خیس عصر را گریه می کنیم

و لاک پشت پیر

بی ترانه و تاریک

به اقیانوس بازمیگردد

آن روز هم که صبح صورت مادر

در فنجان چای می چکید

کودکانی بودیم

که بوی ماه

خوابمان را زیبا میکرد

آه

بانو

بانو

بانو

وقار پاییزیم را ، با فراوانی رویا چه کار؟

پیشانیم را که ببوسی

چترم را میگشایم

و از گوشه قصیده عمرم

پیکی بر میدارم

تا برای تو

هزار ترانه بگویم

که تو از عشق

بیش از آن میدانی

که

گلزار از نیلوفر....

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:38 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
خدائی که می رقصد( یادی از اوشو )

خدای کهنه بسیار عبوس بود، به همین دلیل دنیا مریض احوال ماند.نیچه آمد و مرگ خدای کهنه را اعلام کرد. چه خوب شد که این کار را کرد. اما زمان خدای زنده و تازه هنوز نرسیده. به همین دلیل جهان دچار بحران ارزشهای انسانی شده، به همین دلیل بحران هویت مطرح شده است. خدای ارزشهای کهنه مدتهاست که مرده. از زمانی که نیچه مرگ او را اعلام کرد صد و اندی سال می گذرد.

سالکان ما باید اعلام کنند که خدا زنده است! زمان قرائت کهنه از او گذشته و قرائت تازه ای در راه است. پس از شبی دل آزار در تاریخ بشر، خورشید خداوندی طلوع تازه ای کرده، بی شک کهنه پرستانی که به شب خو کرده اند، تاب سپیده را ندارند و سد می شوند. خدای آنها عبوس بود، خدای تازه خندان است، خدای خنده است، خدای وجد و سرور است. خدای آنها به خنده های انسان حسادت می ورزید.

در تورات آمده: من خدائی حسود هستم.

خدای تازه حسود نیست، بلکه خدائی است رحیم و رحمان و عاشق و معشوق؛ خدائی است عشق آفرین؛ اصلا خود عشق است. عشق او همه عشق های دیگر را در بر می گیرد، از عشق زمینی تا نیایش آسمانی.

ایده‌ی خدای کهنه ضد زندگی بود؛ خدای تازه حیات آفرین است. در ایده‌ی خدای تازه خدا نام دیگر زندگی است؛ شور زندگی است. ما باید ایده‌ی خدای تازه را در زمین بسط دهیم. این پدیده باید به دنیا بیاید: سالکان این حلقه، زاهدان این ایده‌ی تازه اند. این وظیفه‌ای خطیر است؛ انجام این وظیفه‌ی شور انگیز، بسیار مغتنم است.

همواره به یاد داشته باش دین عبوس نیست، دین شاد و سرخوش است. دین بیشتر به آوازی می‌ماند تا به قیاسی منطقی.

دین صراط است، صراطی که به خود منتهی می شود.

در راه بودن هدف است نه به مقصد رسیدن. دیندار به دونده‌ی ماراتن شباهت ندارد که رو به سوی مقصدی دارد. دیندار به رقصنده‌ای می‌ماند که جائی نمی رود، اما در حرکت خود دنیایی از معنا و زیبایی می‌آفریند. خدائی که می رقصد، رقصی که نیایش است.

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 11:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

دو نوع آفریننده در جهان هست. یک نوع آفریننده با اشیا کار می کند.

شاعر و نقاش با اشیا کار می کنند، آنها چیزی خلق می کنند.

نوع دیگر آفریننده، عارف است. که خود را خلق می کند.

او با اشیا کار نمی کند، او با موضوعات کار می کند؛ او روی خود، روی موجودیت خود کار می کند. و او آفریننده‌ی واقعی است، شاعر واقعی است، زیرا او خود را به یک شاهکار بدل می کند.

تو شاهکاری را در درون خود حمل می کنی، اما بر سر راه ایستاده‌ای .فقط کنار برو، تا شاهکار نمایان شود.

هرکسی یک شاهکار است، زیرا خداوند هرگز چیزی کمتر از آن خلق نمی‌کند.

هر کسی آن شاهکاری را که در زندگی‌های متعدد پنهان بوده است، حمل می کند. هیچکس نمی‌داند که کیست. همه صرفا به طور سطحی سعی می‌کنند تا به کسی بدل شوند.

این فکر را که کسی بشوی را رها کن، زیرا تو هم اکنون شاهکار هستی .تو نمی‌توانی بهتر شوی، تو هم اکنون بهترینی.

فقط باید آن را درک کنی، آن را بشناسی، آن را تصدیق کنی.

خود خداوند تورا خلق کرده، تو نمی توانی بهتر از این باشی. تو بهتريني.

خدا هرگز چیزی کمتر از یک شاهکار خلق نمی کند.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

گفتم:

خدای من، دقایقی در زندگیم بود که هوس می‌کردم سر سنگینم را که پر بود از دغدغهْ دیروز و هراس فردا، بر شانه‌های صبورت بگذارم. آرام برایت بگویم و بگریم. در آن دقایق شانه‌هایت کجا بود؟

گفت:

ای عزیزترین، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی و من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه ای. من همچون عاشقی که به معشوق خود می‌نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت:

ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج می‌کند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که می‌توان تا همیشه شاد بود.

گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:

بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمی‌رسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به نا کجاآباد هم نمیرسی.

گفتم:

پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:

روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. می‌خواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چاره‌ای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم:

پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:

اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر می‌دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می‌کنی، همان بار اول شفایت می‌دادم.

گفتم:

ای مهربان ترین، دوستت دارم.

گفت:

ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تغییرات

من از تغيير عبور كرده‌ام و امروز به شتاب در تغيير مي انديشم. من ديروز مردم و امروز دوباره متولد شدم و سينه من به تپش افتاده است، احساس مي كنم رودي هستم كه به عبور درختي كه به زايش مكرر و باراني كه بارش پي در پي فكر مي كنم. استاد من طبيعت است و به اين آگاهي رسيده ام كه معلمان و اساتيدم را كنار بگذارم و اولين درسم را از استاد جديدم ياد گرفتم «تغيير كن پي در پي و آهسته و پيوسته و گاهي هم تند»

زماني من مراقبه مي كنم، تغيير، جريان و حركت را زير لب زمزمه مي كنم، زلزله را دوست دارم چرا كه همه چيز را زير و رو مي كند. طبيعت اگر تغيير نمي كرد، انسان بدوي مانده بود. باران مي آيد و طبيعت تغيير مي كند. باد مي آيد و حالت تو تغيير مي كند. همه چيز در فرآيند باورهاي من و تو به تغيير نياز دارند. چشمان تو، انتخابهاي تو، اسطوره هاي تو؛ افسانه هاي ذهنيت تو بايد تغيير كنند.

فردي كه به مفهوم تغيير نمي انديشد، مرده است. هرچه تو را به عادتي، عادت دهد، عليه آن بايد شورش كرد. عادتها تابوت زندگي من و تواند و اين نسل بايد ياد بگيرد كه از زير ذهنيت تغيير، شانه خانه نكند. نسل تازه بايد بساط اختيار را در پرتو احساساتش بگسترد و به مفاهيم جبرگرايي افراطي و هر آنچه فال و پيشگويي است، بتازد و به پرورش گوهرهاي عقلاني بپردازد و با خرافات كه دشمن سرونوشت اوست بستيزد. فرهنگ تغيير پذيري را بايد در افكار نهادينه كرد.

بعضي از آدم ها را مي بينم، كه همچنان خميازه مي كشند و در صدد فراموش كردن خودشان اند. خاطره شان تكراري است و قلبهايشان براي هيچكس نمي تپد و هيچ آينده مدرني را تجسم نمي كنند و هيچ پنجره اي را باز نگه نمي دارند. چمداني دارند پر از درماندگي، روزنامه و اخبار قديمي را چند بار مي خوانند و از ابتداي زندگيشان هيچ رفت و آمدي و احساسات و تفكري ناب را تاب نياوردند و هيچ نگاه ظريفي را نكاشته اند.

من تصميم دارم آدرس سرنوشتم را تغيير دهم كه شكلي از بلاهت و كودكي نابالغ در آن نهفته است. وقتي من روي ثانيه ها قدم مي زنم، به سفر فكر مي كنم، به اين برداشت مي رسم كه بايد بگذارم و بروم. من ديگر مرد ثانيه ها و دقايق پيش نيستم و به بازگشت به ديروزم فكر نمي كنم. و درك كرده ام كه تكيه گاه تخيلات و بستر روياها و محل تولد زندگيم را در اكنون طراحي كنم.

تخيل تو بايد با عصبانيت و عقده دمساز نباشد و آفرينشگري را فرمانده تخيل خود بداند. تو مي تواني از انرژي تخيل استفاده كني و بر قاليچه حضرت سليمان بنشيني و شاهد تغيير موجودات حيات زندگي ات باشي و ببيني كه جمجمه ها از ديروز تا امروز چقدر تكان خورده است.

امروز انسان ها مخترع حركات و راه هاي گوناگون اند و مثل جامعه امروز ما در واژه هاي مرده متوقف نيستند و نيت هاي خود را برهنه و تمدن برنامه نويسي و آسمان و زمين را عكسبرداري مي كنند و در كهكشان ها به دنبال آينده تاريك خود مي گردند و اگر به گذشته رجوع مي كنند، گذشته آنها، آينده آنان است و مي دانند گذشته اي كه تزريق انفعال بكند به درد واقعيت امروزشان نمي خورد. از اين لحظه من از شرق طلوع مي كنم و در غرب به ظهور مي رسم و مي دانم كه اين جامعه اگر نخواهد در باورهايش تغيير ايجاد كند، افراد خود را شكنجه مي دهد و عواطف به روز خود را به اسارت مي برد. تاريخ تغيير نكردن ها و ماندن در تعصبات به آخر رسيده است و هر كسي موظف است صدا و سخنان و آوازهاي جديد را گوش دهد.

تو به عادت، عادت كرده اي و اين فوت تدريجي توست. به خيال زنده اي اما زندگي نه، زندگي واقعي يعني خطر كردن مكرر و به سوي ناشناخته ها رفتن، اما ظرفيت ات را محدود كرده اي و انرژي خود را از جريان انداخته اي و همين است كه عشق ديگر در تو ظهور نمي كند، و حلقه مفقوده، عشق است و عشق آغاز هر چيز است اما تو از درك كردن آن عاجزي و داري از غريزه مرگ پيروي مي كني. خواب هايت را به كابوس تبديل كرده اي، روياهايت را به آرزوها و زياده خواهي هايت وصل كرده اي، و طراوت و تازگي را از خود گرفته اي. زندگي يعني تغيير پي در پي در عمق درون، يعني قطبهاي انرژي را هر لحظه فعال نگه داشتن و وسعت درون را وسيع تر كردن و در اين لحظه است كه تو به مقصد آگاهي خواهي رسيد.

راه رشد، بسيار ساده است. با طبيعت هماهنگ شو و پيام طبيعت يعني تغيير در عمق درون و سطح بيرون. يعني پيروي از قانون عشق ورزي.

وقتي كه از اين لحظه، عشق را دق الباب كني، درهاي بيداري بر روي شما گشوده خواهد شد. عشق مفهومي، مصرفي نيست، توليدي است. تو فرزند شرقي و شرق، روزگاراني با فلسفه، توليد معنويت و عشق، زندگي مي گذرانيد. پس چرا در جامعه ما اينقدر افراد متعصب توليد مي شوند؟

هستي در ريزش است، چشمه هايي در قلب و اعماق تو جاري است كه در طبيعت تو حركت مي كند. ننشين. عاطل و باطل به استعدادهايت نگاه نكن. بدان كه جريان و حركت، جهان هستي توست و جريان تغيير در ذات همه اشياء و هستي پاچيده شده است، و گياهي ايست در طبيعت كه هر لحظه مي رويد، رشد مي كند و مي بالد. وقتي عده‌اي را مي بينيم كه نسبت به خود بي تفاوت اند. خورشيد هر روز مي آيد انگار نه انگار كه خورشيد طلوع كرده است و خود را گويي اشياء مي دانند و منتظرند كه ليوانهاي ترك برداشته شان فرو بپاشد. بدان عشق تو، آغاز تغيير است و نبايد گذاشت عشق با مفاهيم ارزش ها و ساخته و پرداخته ذهن بيمار انسان ها آلوده شود.

نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 9:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
مواظب چشماي من باش
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:42 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

منم و یک دفتر شعر و چند بیت نا تمام

که همه به احترام تو نشسته ایم...

دلی دارم غریب، به وسعت آسمان آبی

به حد یک رویا

دلی دارم صاف و بی آلایش ، که همراه

همیشگی من است ، تا هر که خریدار بود

تقدیمش کنم، به قیمت صداقت آینه

زلالی باران

چشمانی دارم که دورها را می نگرد، تا آن نقطه که سو دارد و سایه تو را می جوید...

تنی زخمی اما عاشق ، خسته اما استوار و لبانی که هر دم نام تو را زمزمه می کنند...

تمام دار و ندارم همین هاست که گفتم....

تمام اینها که دیدی و شنیدی و خواندی....

و تویی که دوستت دارم ، به اندازه تمام شقایقها یی که بر دامنه دماوند رو ییده اند....

و ان ستاره پر نور که هر شب چشمک بودنش را روانه اتاقم می کند....

تو همیشه در لحظه هایم جاری بوده ای و هستی ، در تنهایی هایم...

در واژه واژه ترانه هایم سرودمت،  تا با نبود من هم جاودانه باشی...

دیوانه ام نه؟؟  که با نداشته هایم عاشق شده ام !!!

اما احساسم ، لحظه های قشنگ فکر کردن به تو ، و کاغذی حتی کهنه و پاره کافیست ،

تا آنچه را که دارم تقدیمت کنم....

قلم ، کاغذ ، سکوت ، یاد تو ، و ترانه ای برای تو

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 

يک‌شب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود
ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود

چشم‌هايت انگاری چشمه‌ی نجابت بود
- آمد او - به خود گفتم: آن‌که توی خوابت بود

چشم‌هات می‌گفتند: عاشقی نخواهی کرد
دور می‌شدم گفتی: صبر کن! ببين! برگرد!

عاشقانه خنديدی، دستمان به هم پيوست
خلوت قشنگی داشت کوچه‌ای که يادت هست

کوچه را که يادت هست، بافتش قديمی بود
و هميشه می‌گفت: خلوتش صميمی بود

با بهانه‌ی باران، چشم‌هايمان تر بود
کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه !، راستی که محشر بود

با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم
تازه اول شب بود، زود بود برگرديم

می‌روی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد
زود باز می‌گردی، کاش باورم می‌شد !

در کنار تو آن‌شب مملو از سخن بودم
فکر می‌کنم گاهی: آن‌که بود، من بودم؟

آن‌که شعرها می‌خواند، آن‌که التماست کرد:
می‌روی برو ... اما، زودتر کمی برگرد

بی‌جواب گم می‌شد سايه‌ات ميان شب
تا سپيده باريديم: من و آسمان شب ...

بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی
حس مبهمی می‌گفت: می‌روی نمی‌آيی

*

... بی‌تو می‌کشم بر دوش کوله‌بار غربت را
پرسه می‌زنم تنها کوچه‌های خلوت را

خسته از دل تنگم بر می‌آورم آهی
بعد بی‌تو می‌خوانم شعر «کوچه» را گاهی

آه ! با من ِبی‌تو کوچه‌ها همه سردند
نيستی چه می‌دانی؛ با دلم چه‌ها کردند؟

ساده‌لوحی‌ام را باش؛ هر کسی که می‌آيد
با خودم می‌انديشم: اين يکی تويی شايد!

کوچه‌ای که يادت هست، بی‌عبور دلگير است
خواب ديده‌ام يک‌شب می‌رسی ولی دير است ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
چرا آن‌شب که باران می‌باريد

آسمان خيس ابرهايی است
که هنوز نباريده‌اند

آن شب باران می‌آمد
باران می‌آمد
و من خواب بودم
و من خواب‌های طلايی‌ام را در خيال تو
نفس می‌کشيدم
و آفتاب پشتم را گرم می‌کرد
و تو شعر می‌خواندی
و جاده ...

*

پشت پنجره فرصتی نبود
فرصتی نبود
تا از تو بپرسم
چرا شبی که باران باريد
پشت شيشه‌های رنگی عرق‌کرده
خود را به چای مهمان کردی؟
و دست در دست خودت
تمام جمله‌های عاشقانه را رو به پنجره‌ی بسته گفتی؟

و آيا آن‌روز پشت شيشه‌های عرق‌کرده
چشمت به رهگذری افتاد
که با آکاردئونش تمام دنيا را به رقص وا می‌داشت؟

و نپرسيدم چرا هر وقت باران می‌بارد
پنجره را می‌بندی؟

*

دلتنگم
- دلتنگم و تنها -
به اندازه‌ی تنهايی پرنده‌ای در برف
به اندازه‌ی بال‌های کلاغ‌های واژگون
به اندازه‌ی درخت‌هايی که ردّ هيچ يادگاری بر خويش ندارند
و هيچ‌وقت کسی به آن‌ها تکيه نزده است
و هيچ‌وقت کسی زير سايه‌ی آن‌ها آواز نخوانده است

نمی‌خواهم بپرسم
چرا آن‌شب که باران می‌باريد ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:0 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اگه يه روز بري سفر

 اگه يه روزبری سفر

 بری زپيشم بی خبر

 اسير روياها می شم

 دوباره باز تنها می شم

 به شب می گم پيشم بمونه

 به باد می گم تا صبح بخونه

 بخونه ازديار ياری

 چرا ميری تنهام ميزاری

 اگه فراموشم کنی

 ترک آغوشم کنی

 پرنده دريا می شم

 تو چنگ موج رها می شم

 به دل ميگم خاموش بمونه

 ميرم که هرکسی بدونه

 ميرم به سوي اون دياری

 که توش منو تنها نزاری

 اگه يه روزی نام تو، توگوش من صدا کنه

 دوباره بازغمت بياد، منو مبتلا کنه

 به دل ميگم کاريش نباشه

 بزار درد تو دواشه

 بره توی تموم جونم

 که بازبرات آوازبخونم

 اگه بازم دلت می خواد

 ياريکديگرباشيم

 مثال ايام قديم بشينيم وسحرپاشيم

 بايد دلت رنگی بگيره

 دوباره آهنگی بگيره

 بگيره رنگ اون دياری

 که توش منو تنها نزاری

 اگه ميخوای پيشم بمونی

 بيا تا باقی جوونی

 بيا تا پوست واستخونت

 نزاردلم تنها بمونه

 بزارشبم رنگی بگيره

 دوباره آهنگی بگيره

 بگيره رنگ اون دياري

 که توش منو تنها نزاری

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:53 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
وقتی تو نیستی

 وقتي تو نسيتي
خورشيد تابناك
 شايد دگر درخشش خود را
 و كهكشان پير گردش خود را
از ياد مي برد
 و هر گياه
 از رويش نباتي خود
 بيگانه مي شود
و آن پرنده اي
كز شاخه انار پريده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش مي كند
 آن برگ زرد بيد كه با باد
 تا سطح رود قصد سفر داشت
 قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك
 مخدوش مي كند
آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي
نور حيات را
 در هر چه هست و نيست
 خاموش مي كند
 وقتي تو با مني
 گويي وجود من
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند
چشم تو آن شراب خلر شيرازست
 كه هر چه مرد را مدهوش مي كند

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 10:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یادی از شل سیلور استاین

اندازه غول باشم اگر

يا قد بادام كوچولو

وقتي چراغ خاموش بشه

هم قد همديگه می شيم.

پولدار بشيم مثل يه شاه

فقير بشيم مثل گدا

وقتی چراغ خاموش بشه

ارزشمون يكی می شه

سياه و قرمز و بنفش

نارنجی و زرد و سفيد

وقتی چراغ خاموش بشه

همه يه رنگ ديده می شيم

شايد بهتر باشه خدا

براي درست كردن كارا

چراغ ها رو خاموش كنه.

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:55 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

بار خدايا، تا طاقت پذيرش حقيقت را نداده‌اي، هيچ حقيقتي را نشانم مده!

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

هميشه بايد رفت

كه «ماندن» ركود و جمود است و

«رفتن» جوهر وجود

اما صد حيف بر رونده اي كه بي مقصد است و

پرنده اي كه در قفس.

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:33 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:32 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بانگ زمان

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400تومان به
حساب شما واریز می شود و تا آخرشب فرصت دارید تا همه پولها را خرج
کنید چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود
دراین وقت شما چه خواهید کرد ؟
البته که سعی میکنید تا آخرین ریال را خرج کنید
هر کدام از ما یک چنین بانک داریم بانک زمان
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400ثانیه اعتبار ریخته می شود
و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد
هیچ برگشبی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده
و ارزش یک ثانیه را آنگه از تصادفی مرگبار جان به دربرده می داند
 

هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند
دیروز به تاریخ پیوست فردا معما است
و امروز هدیه است

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
توضیح : متاسفانه برخی از افراد ... این وبلاگ را به نام خودشان به افراد دیگر معرفی می نمایند .
نشانی پست الکترونیکی اینجانب : Parsa.52@Gmail.com یا Fact.13@Gmail.com
-------
مطالب این وبلاگ از : 1- نوشته های خودم2 - سایتها و وبلاگهای مختلف و... می باشد .
-------
خدا می فرماید :
هنگامی که بنده ام به نماز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم و او آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد .
-------
رئيس سرخ پوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد:که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم.
------
نگو بار گران بوديمو رفتيم.
نگو نامهربون بوديمو رفتيم.
آخه اينها دليل محکمي نيست.
بگو با ديگران بوديم و رفتيم .
------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
------
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
------
اگه احساس کردي گناه يک نفر اونقد بزرگه که قابل بخشش نيست ...بدون که اون گناه نيست که بزرگه...بلکه اون قلب توهست که کوچيکه! واگه يه روز يه نفر رو به خاطرگناه کوچيکش بخشيدي بدون که اون گناه نيست که کوچيکه ...بلکه اون قلب تو هست که بزرگه !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM