تبليغاتX
حقیقت همیشه زنده
به مناسبت 28 آبان

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:43 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقديم به عزيزم

دلم برات تنگ شده جونم

مي خوام ببينمت نمي تونم

بين ما ديوارايي سنگي

فاصله يک عمره مي دونم

بغض ترانمو شکستم

مي خوام بگم عاشقت هستم

تو عين ناباوري, يک شب

خالي گذاشتي هر دو دستم

تو بودي ...

تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من

تو بودي ...

سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من

نيمه شب از خوابم پا ميشم

نيستي پيشم ...

باز ديونه م شم

دوري تو تيشه زد به ريشم

نيستي پيشم ...

بي صدا, از من خالي ميشم

هم صدا, با بي بالي ميشم

گونه هام, خيس از شبنم غم

نيستي پيشم ...

نيستي پيشم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
يادي از دکتر شريعتي

هر کسی دوتاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت     

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقديم به عزيزم

من فکر تو را با ذهن خالی ام می نوازم و این نانوشته های چروک در دستان من جای می گیرند  ! این نانوشته های چروک همه پیشکش شعرهای تو !

شب از سر صبح گذشته است ، می دانم چشمانت را در این دقیقه ها به آسمان ِ خاکستری می دوزی ! می دانم هنوز خواب در چشمانت راه پیدا نکرده .....

من نیز به هوای دیدن ِ تو در این  شب ها خواب را بر چشمانم حرام کردم  !

هر شب رویای دیدن ِ تو را با این کاغذ های چروک تقسیم می کنم  تا آن ها هم سهمی از این دوست دارم ها داشته باشند .... !

می بینی حتی این کاغذ ها برای دیدن تو اشک شوق مرا بر روی خود  تحمل می کنند ، و قلم سنگین مرا نیز ، و دستان سنگین مرا ، ... حتی تاریکی شب را ....

همه و همه را تحمل می کنند  ، برای این که می دانم تو هنوز نخوابیدی و در فکری ....

فکر این که یک روزی رویای من برای دیدن ِ تو در ذهن کوچکم خواهد پوسید ، دیوانه ام می کند ...

من این قسم را بار دیگر یاد خواهم کرد : « احساس  ِمن خاک خورده ی تن ِ توست ، تن ِ من  خواهش بی نفس تن ِ توست ،  عشق ِ من باور از یاد نرفتنی ِِ تن ِ توست ... »

مجرم عشق را در دل هزاران بار محکوم کردم ،  محکوم به حبس ابد ، اما انگاری دل ِ من فارغ از این قانون ها ست  چون هیچ مجریی برای این قانون وجود ندارد ... !!!

ـتو کجایی ؟ ـ در دل سکوت این شب ِ خاموش ، تو کجایی ؟ زاده ی مهر   ، مردی از تبار شعر و باران ! تو کجایی ؟ شب از سر صبح گذشته است ! هیچ آوایی از تو به گوش نمی رسد!

ـ نه ـ تو در همین نزدیکی هستی ! تو را یافتم ! تو را در باور ِ عشق و رویای شیرنم یافتم !

خوشا به حالی رویایی که انبساط نشد !!! رویای من در حرارت دیدن تو طعم سیاه ِ سردی را نچشید !

 شب حوصله اش از حرف های من سر رفتِ است ! اما می دانم تو هنوز هم بعد از این نانوشته های چروک  پلک هایت با التماسی شیرین شب را دنبال می کند ...!

لالایی شبانه را هیچ گاه فراموش نکردم ، گاه گاهی شب ها زیر لب برایت لالایی ای می خوانم تا شاید شب برای خوابیدن چشمان ِ تو متولد شود ! لالایی خواب را برایت می خوانم !

هنوز هم می خوانم ... هنوز هم می خوانم ... لالا ، لالایی ! لالا ، لالایی ....

خود نیز تا هزاران هزار عدد می شمارم تا مطمئن شود تو خوابی و بعد روح خود را به فراموشیِ صبح می سپارم !

می دانم تو هم اینک خوابیده ای ... شب از سر صبح گذشته است ! و من هم پلک هایم سنگین شده است و روزنه ی خاموش ِ خورشید چشمانم را آزار می دهد ! شب به خیر ...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:19 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
پس قهوه‌خانه‌ها به چه درد مي‌خورند؟

اگر نتوانم با تو بي‌آن‌كه هدفي داشته‌باشيم
راه بروم
پس خيابان‌ها به چه درد مي‌خورند؟

اگر نتوانم نام تو را
بي‌آن‌كه بترسم
مزمزه كنم
پس زبان‌ها به چه درد مي‌خورند؟

اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم
پس دهانم به چه درد مي‌خورد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:56 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
ازقلعه تا خيابان

نوشته ای به قلم آقای عبدالهی را مطالعه می کردم . به نظرم نقد پخته و خوبی بود . امیدوارم شما نیز این نقد بهر ه ببرید .

---------------------

برش اول: خانم معلم ميان سالي با مقنعه مشکي ومانتوي سورمه اي و دست هاي گچ آلود، به فاصله 20 متر از ايستگاه اتوبوس کنار خيابان ايستاده است. او منتظر تاکسي نارنجي است. چند متر جلوتر پيرزني به عصايش تکيه داده. خود روهاي شخصي نرسيده به خانم معلم چراغ مي زنند. سرعتشان را کم مي کنند وبا چشمان دريده به صورت او زل مي زنند. خانم معلم اخم کرده و نگاه تندش نقطه اي در فضا را نشانه گرفته است. پيکان، پرايد، پژو، وانت نيسان و... راننده هايي با موهاي مشکي، خاکستري و حتي يکسره سفيد، بعد از چراغ و بوق و نيش ترمز، گازشان را مي گيرند و مي روند و از مقابل پيرزن بي اعتنا و به سرعت مي گذرند. اين مردان ساکنان همين شهر شلوغند.

برش دوم: مدارس دخترانه بايد مانند حوزه هاي علميه خواهران استتار شوند. خانم منظرخير حبيب الهي عضو شوراي شهر تهران گفت: در زمان شهرداري دکتراحمدي نژاد، طرح استتار مدارس دخترانه تدوين شد و چندين مدرسه نيز مشمول اين طرح قرار گرفت. وي با تاکيد بر اينکه ساخت مدارس پسران و دختران بايد متفاوت باشد افزود: در حال حاضرساخت مدارس دخترانه به نحوي است که حياط در جلو ساختمان قرار مي گيرد. بايد طوري عمل شود که دور تا دور مدرسه دخترانه ساختمان و وسط آن حياط باشد.

در يک سال گذشته مشابه اين سخنان را زياد شنيده ايم: اعزام طلاب به مدارس، واگذاري امتياز تاسيس مدارس غيرانتفاعي به مساجد و بسيج، تشکيل مدارس جوار حوزه هاي علميه، ممنوعيت تدريس دبيران مرد در آموزشگاه هاي دخترانه، طرح ساماندهي مد ولباس، تشکيل معاونت پرورشي در مدارس، ديني کردن کتاب هاي درسي مدارس و...

اولين ويژگي مشترک همه اين طرح ها دخالت ناموجه حوزه سياست و ايديولوژي در حوزه اجتماع است. دومين ويژگي اين طرح ها اين است که در 28 سال گذشته حداقل يک بار آزموده شده و اگر قابليت اجرايي داشته اند به اجرا درامده اند و نيازي به طرح مجدد آنها نيست. مطرح کنندگان اين گونه طرح ها هم دو گروهند اول آرمان گراياني که تصور مي کنند در 27 يا 16 سال گذشته کشور به وسيله مشتي آدم و آزداه و ليبرال مرعوب اداره مي شده و بديهي است که آدم هايي با اين مشخصات نمي توانسته اند کار خوب بکنند. معلوم است که آدم هايي مثل هاشمي و خاتمي و شايد ميرحسين موسوي، با سرسختي جلو ديني شدن کتاب هاي درسي را گرفته اند و احتمالا طرفدار کشف حجاب وبي بند وباري بوده اند! آنها حتي حاضر نيستند کتاب هاي درسي سال هاي گذشته را ورق بزنند. گور پدر واقعيت! آنقدر تکرار مي کنيم تا خودمان وشايد هم مردم باور کنند. گروه دوم آدم هاي واقع بين و زرنگي هستند با مخاطباني آرمانگرا و قدرتمند خارج از حوزه آموزش وپرورش. عده اي مرتبا کلمات کد داري مثل حوزه، طلاب، تربيت ديني، حجاب، استتار را تکرار و وانمود مي کنند که تمام هم وغمشان همين مسايل است و قبل از آنها اين مقوله ها در آموزش وپرورش مهجور بوده. تکراراين حرف ها مخاطبان خاص را راضي مي کند وگويندگان پاداش سخنانشانرا مي گيرند. اگر هم روزي کسي پرسيد: پس چه شد ان وعده ها ؟ گناه را به گردن مافياي پنهان در آموزش وپرورش مي اندازند. به اين ترتيب تصور مي کنم اين گونه طرح ها قابليت اجرايي ندارند واز حد حرف و نقشي بر کاغذ فراتر نمي روند. اگر اين حرفها براي وزارت بحران زده آبي ندارد براي گويندگان نان ومقام مي آورد.

برمي گرديم به موضوع استتار مدارس دخترانه.
فضايي را تصورکنيد که چهارسوي آن را ساختماني دو طبقه يا بلندتر احاطه کرده و سايه ديوارها مانع تابش مستقيم نور خورشيد مي شود، چيزي شبيه قلعه هاي باستاني والبته ماجرا به همين جا ختم نمي شود. مساله اشراف بناهاي مجاور را هم بايد حل کرد. هيچ پنجره اي که احتمالا چشم هاي اغشته به هوس غريبه اي پشت ان کمين کرده است، نبايد به حياط مدرسه اشراف داشته باشد. به اين ترتيب ارتفاع ديوار هاي مدرسه تابعي است از بلندي بناهاي دور ونزد يک. حياط مدرسه مستطيلي است که ديوار هاي اجري آن آسمان غبار گرفته را قابي کوچک وغمناک مي گيرند. منيژه هاي ما نه بر سر چاه بيژن، بلکه در بن چاهي ژرف اسيرمي شوند. اين همه کور شو دور شو براي چيست؟ مي گويند با اين کارها مي خواهند نشاط را به مدارس باز گردانند. دختران قرار است در اين فضاي دلگير آزادانه ورزش وتفريح کنند و شاد باشند.

برخلاف تصورعضو شوراي شهر طرح استتار مدارس دخترانه، 4 سال پيش از آمدن احمدي نژاد به شهرداري، در وزارت آموزش وپرورش مطرح وبه دليل مشکلات اجرايي بي صدا به بايگاني سپرده شد. در سال 78 تربيت بدني آموزش وپرورش به دوشاخه تقسيم واداره کل تربيت بدني دختران تشکبل شد. کارشناسان بهداشت مدارس به مديران ورزش دختران گفتند: فقر حرکتي عامل افسردگي روحي وناهنجاري هاي اسکلتي در ميان دختران است که اثرات آ ن در نسل هاي اينده هم ادامه مي يابد و از جمله پيامد هاي فقر حرکتي، بلوغ زود رس جسمي دختران ومسايل حاشيه اي بحث برانگيز ان است. مديران جديد که همه جا با موانع فرهنگي عبورناپذير روبه روبودند و زورشان به جاي ديگري نمي رسيد سرانجام چاره را در اين ديدند که به جنگ معماري بي زبان مدارس بروند و با تغيير معماري مدارس، ورزش دختران را شکوفا کنند. آنها درکي از دشواري هاي اجرايي و مالي اين طرح نداشتند. اما چند ماه بعد مديران نوسازي با ايما واشاره به آنها فهماندند در وزارتخانه اي که 20 هزار مدرسه کم دارد وحدود 60 درصد مدارس ان يا به کلي مخروبه و يا نيازمند تعميرات اساسي هستند، بودجه اي براي چنين طرح هايي وجود ندارد. علاوه بر آن در شهري مثل تهران با ساختمان هاي بلند مساله اشراف بناهاي دور يا نزديک به اساني حل شدني نيست. البته چون اين طرح بار ارزشي داشت، هيچ يک از مسوولان علني با آن مخالفت نکرد اما به تدريج از تب و تاب افتاد.

هدف طراحان استتار مدارس اين بود که دختران در فضاي کنترل شده، مانتو و مقنعه را در بياورند و لباس و کفش ورزشي بپوشند و آزاد و سبکبال بازي کنند وبا فرياد و جيغ و داد، انرژي رواني خود را تخليه نمايند. اما هيچ تضميني وجود نداشت و ندارد که در فضاي بسته هم، به دختران اجازه پوشيدن لباس ورزشي، دويدن و فرياد زدن بدهند. به گمان من موضوع حجاب در مدارس بيش از آنکه مقوله اي شرعي باشد موضوعي اداري، آييني و سياسي است. درمدارس دخترانه که همه عوامل (دانش آموز، معلم، مدير، مستخدم و... )همگي از يک جنس ومونثند، دانش آموزان در حياط، راهرو، کلاس و آزمايشگاه موظف به رعايت حجاب کامل هستند. معاونان مدارس به شدت مراقب حفظ حجاب دختران در داخل مدرسه اند، که از نظر شرعي توجيهي ندارد. در برخي از مدارس دانش آموزان دختر موظف به زدن هد بند براي مهار کاکل هايشان شده اند. در اين ميان فلسفه اصلي حجاب که پوشيده بودن در برابر نامحرم است به کلي فراموش شده است. رييس يکي از مناطق، سرزده به بازديد يکي از مدارس دخترانه مي رود. زنگ تفريح است ودانش آموزان مشغول هواخوري درحياط. رييس براي رسيدن به دفتر مدير، عرض حياط را مي پيمايد. بچه ها به او و همراهانش اعتنايي نمي کنند. کاکل ها بيرون است اما دستي براي جلوکشيدن مقنعه بالا نمي رود. انگار نه انگار که آنها نامحرمند. يکي دوساعت بعد که رييس با بدرقه مدير ومعاون بار ديگر از حياط مدرسه مي گذرد، بچه ها با ديدن اولياي مدرسه، مقنعه ها را جلو مي کشند. دختران به صورت شرطي آموخته اند که در برابر مدير و ناظم مدرسه حجاب را رعايت کنند. اما کنترل فضاي بيرون مدرسه به عهده ناظم و مدير نيست. به همين دليل دختران رفتاربازتري دارند.

با خروج دانش آموزان از مدرسه مقنعه ها عقب تر مي رود و کاکل هاي ژل زده بيرون مي افتد، بعضي از بچه ها هم با لوازمي که معلوم نيست کجاي کيفشان پنهان کرده اند، دستي به بر و روي خود مي برند و آرايشکي مي کنند. چند نفري به طرف باجه هاي تلفن مي روند. عده اي هم به بهانه کوتاه کردن مسير خود از وسط پارک مي گذرند. نبايد درتفسير اين رفتار هاي ساده که جلوه هايي از زندگي است دچار اغراق انديشي شد. کنجکاوي، خودنمايي، ماجراجويي و رفتارهاي متفاوت در ميان تين ايجر(14-18ساله ها)هاي همه کشورها، دختر و پسر، ديده مي شود. دو گروه در جامعه ما رفتار نوجوانان وجوان ها را زير ذره بين گذاشته اند واگرانديسمان مي کنند. دسته اول صاحبان تفکر طالباني که زنان ودختران را شيطان مجسم مي دانند وبا بزرگ نمايي اين رفتارها، فرياد مي زنند که فساد وبي بندوباري جامعه را فراگرفته وخواستار ايجاد محدوديت هاي بيشتربراي جوانان وبه ويژه دختران مي شوند. آرمان نهايي آنها حذف کامل زنان از صحنه اجتماع وبازگرداندن آنها به اندروني خانه هاست. دسته دوم بخشي از مخالفان و منتقدان دولت هستند که با بزرگ نمايي اين رفتارها مي کوشند سياست هاي کنترل اجتماعي دولت را شکست خورده معرفي کنند. سياست هاي سختگيرانه دولت در حوزه اجتماع موفق نبوده، اما براي اثبات اين ادعا لازم نيست که جامعه را غرق در فساد وبي بند و باري معرفي کنيم. منتقدان از رفتارهاي متفاوت فرهنگي و اجتماعي تفسيري صد درصد سکسي و غير اخلاقي ارايه مي دهند.

يکي از همکاران سوپر آتشين در دفتر مدرسه ادعا مي کرد که در شهر تهران 500 هزار روسپي وجود دارد وقتي از او سراغ منبع اين آمار را گرفتم با همان لهجه روستايي پاسخ داد :"مگر نمي بيني! اين زنهايي که هفت قلم آرايش مي کنند و به خيابان مي آيند پس چه کاره اند؟ اين مانتوهاي تنگ و کوتاه و موهاي مش کرده و پريشان نشانه چيست؟" ياد آن جوان هم ولايتي افتادم که چند سال پيش، از آن شهر مرده و راکد براي اولين بار به تهران آمده بود. روزها مي رفت خيابانگردي وهرشب مي گفت: تهران عجب شهر خوبي است. معناي دقيق حرف او را نفهميدم تا چند سال بعد. او پس از بازگشت به ولايت، روز هاي زيادي به نقل خاطرات سفرش براي پسران همسال خود مشغول بود. خيال پردازي محض با سايه اي کمرنگ از واقعيت. دختراني که دنبال پسرها راه مي افتند. دختر پولدارهايي که عاشق سينه چاک بچه شهرستاني هاي فقيرمي شوند. هر روز قرار ملاقات با يکي بهتر از ديروزي. فراواني نعمت! خيابان هايي پراز لعبت. از هر ده تا نه تا اهلش هستند.

تهران شهري است نيمه روستايي با جنبه هاي متضاد وخرده فرهنگ ها و سبک هاي متفاوت زندگي. امثال آن هم ولايتي خيال پرداز با تصورات کج و معوج در تهران فراوانند. خانم معلم ميان سالي با مقنعه و مانتوي سورمه اي به فاصله 20 متر از ايستگاه اتوبوس کنار خيابان ايستاده است. او منتظر تاکسي نارنجي است. چند متر جلوتر پيرزني به عصايش تکيه داده... خود روهاي شخصي نرسيده به خانم معلم چراغ مي زنند. قيافه او را ارزيابي مي کنند. سرعتشان را کم مي کنند. خانم معلم اخم کرده و نگاه تندش نقطه اي در فضا را نشانه گرفته است. پيکان، پرايد، پژو، وانت نيسان و... . و راننده هايي با موهاي مشکي، خاکستري وحتي يکسره سفيد، بعد از چراغ وبوق ونيش ترمز، گازشان را مي گيرند ومي روند واز مقابل پيرزن بي اعتنا و به سرعت مي گذرند. اين مردان ساکنان همين شهر شلوغند ومعمولا در محيط کار وخانواده، آدم هاي معقول ومحترمي هستند و وقتي پاي بحث پيش مي ايد از بي بند وباري وفراگير شدن فساد در اين شهر بي در وپيکر شکايت مي کنند. اين مردان خياباني، همسر ودختران خود را تافته هاي جدا بافته مي دانند که در ميان دريايي از فساد بايد از شرف وناموس ان ها دفاع کنند، حتي اگر لازم باشد با تفنگ و قمه و ساطورخون راه بياندازند.

اغلب ما شخصيتي دوگانه داريم و اين دوگانگي به نظرمان کاملا طبيعي مي ايد. درست است که مدرنيته از در و ديوار شهر مي بارد اما فرهنگ ما پا به پاي جنبه هاي مادي زندگي تحول نيافته است. زندگي در اپارتمان، اشپز خانه اپن، غذاخوردن پشت ميز، استراحت روي مبل، خوابيدن روي تخت، تلفن وموبايل، هواپيما، مدرسه جديد، دانشگاه، روزنامه وتلويزيون واينترنت وهزاران پديده مادي ديگر را از دنياي مدرن وام گرفته ايم اماهمزمان با فرهنگي که لازمه زندگي در دنياي مدرن واستفاده از ابزار مدرن است سر ستيز داريم. زندگي در اپارتمان راپذيرفته ايم امافرهنگمان چهارديواري اختياري است. معماري مدرن راانتخاب کرده ايم اما فرهنگمان اندروني - بيروني است. مدرسه جديد را تاسيس مي کنيم وبعد مي گوييم:مدارس دخترانه بايد مثل حوزه هاي علميه استتار شوند.

مي توان به نيروي اراده ومصرف دلارهاي نفتي؛ مثلا؛ چهره مدارس دخترانه را مثل حوزه علميه کرد، اما اين موجود جديد معجوني خواهد شد ناکارامد، نه مدرسه جديد ونه حوزه علميه؛ شبيه شتر مرغي که نه بار مي برد ونه تخم مي گذارد. در کلانشهري ده ميليوني زندگي مي کنيم اما در کمان از روابط اجتماعي، مسايل زنان، رابطه دختر و پسر و... بر اساس همان تجربه خامي است که خود ما يا والدين ما 40 سال پيش از فلان روستابه شهر آورده ايم. تفکري ماقبل مدرن در فضايي که مدرنيته از در و ديوار آن مي بارد.

داريوش قنبري نماينده ايلام در مجلس مي گويد: هم اکنون يک سوم جمعيت ايلام تحت پوشش کمينه امداد هستند و يک سوم ديگرنيز به دنبال تحت پوشش قرار گرفتن توسط نهاد هاي حمايتي ديگرند. استان ايلام در ميزان خودکشي در کشور رتبه اول را دارد. قنبري در توضيح علت آن ادامه مي دهد: "در مدت کمتر از صد سال فرهنگ ساکنان اين استان از وضعيت سنتي به نيمه مدرن تغيير يافته. اين تغييرات باعث نوعي بي هنجاري شده است. بي اعتقادي جايگزين هنجارهاي گذشته شده وگسيختگي هاي رواني در ميان مردم اين استان بروز کرده است." تنها مردم استان ايلام نيستند که دچار بي هنجاري وگسيختگي هاي رواني شده اند. همه مردم ايران از ساکنان مناطق مدرن نشين پايتخت تا سنتي ترين قشرهاي جامعه به درجات متفاوتي تحت تاثير گذار از سنت به مدرنيته گرفتاردوگانگي در انديشه ورفتار شده اند و وضعيت نا پايداري دارند.

جامعه ما بر اساس شاخص هاي علمي مانند پوشش تحصيلات دوره عمومي، تعداد دانشگاه ها و دانشجويان، حضور دختران در عرصه کار و تحصيل، رشد شهرنشيني، بهبو دشرايط بهداشت و درمان و... نسبت به 30 سال پيش مدرن تر شده است. اما مناسبات فرهنگي و اجتماعي پا به پاي ان رشد نکرده است وهمين ناهمزماني، بحران آفرين شده است. تنها الگوي جانشين ما براي ارتباط بين دوجنس، ازدواج است اما اين سرمشق به چند دليل کارآمدي ندارد. اول اينکه بر خلاف جامعه سنتي ازدواج اولويت شماره يک جوانان نيست. بسياري از دختران امروزي مانند پسران ادامه تحصيل، يافتن شغل، منزلت اجتماعي و... را بر ازدواج مقدم مي دانند و حتي درصدي از دختران و پسران اصلا تمايلي به ازدواج و تشکيل خانواده ندارند. دوم اينکه ازدواج نياز به لوازم وامکاناتي دارد که فراهم کردن ان ها از عهده زوج جوان واکثر خانواده هاي ايراني خارج است. سن ازدواج در ايران نيز مثل جوامع مدرن بالا رفته ومعمولا دختران درسن بالاي 25 وپسران درسن بالاي 30 سال به فکر ازدواج مي افتند. بررسي رفتار مردان ايراني درخارج از محيط خانوادگي نشان مي دهد که تفاوت قابل اعتنايي بين رفتار مردان مجرد و ازدواج کرده و يا پير وجوان ديده نمي شود.

دوست دانشجويي مي گفت بحران و حرمان سکس اصلي ترين مساله جامعه ماست. جامعه مرد سالار اما اين رفتارها را از سوي مردان و پسران طبيعي مي شمارد و گناه همه ناهنجاري هاي جنسي را به گردن زنان و دختراني مي اندازد که گويا با مانتوهاي تنگ و کاکل هاي پف کرده و روسري هاي لغزان خود مردان غيرتمند را تحريک مي کنند. در حالي که مرد تحريک پذير به دليل ساختار رواني و فرهنگي آسيب پذير خود آستانه تحريک پذيري بالايي دارد. نگاه جستجوگر او به کمک تخيل حجاب ها را در مي نوردد. و قسمت هاي خالي پازل را به مدد رويا پر مي کند. حضور زنان به هر صورتي و در هر پوششي او را تحريک مي کند. او درعين حال احساس گناه مي کند. و به جاي مراجعه به درون خود با فرافکني زنان را مقصر دانسته و خواستار حذف آنها از صحنه جامعه مي شود. در چنين فضايي است که سريال "او يک فرشته بود" از سيماي ملي پخش مي شود ومنظور از فرشته همان شيطان است که در نقش يک زن ظاهر مي شود و با شگرد هاي اهريمني خود مرد جوان خانواده داري را تا استانه گناه پيش مي برد. تجربه 28 سال گذشته نشان مي دهد که سياست هاي منع، جداسازي، کشيدن ديوار، بگير وببند هاي خياباني و... . به ايجاد جامعه اي ارماني منجر نشده است. شايد اشتباه مي کنيم و آنچه را که در کوچه و خيابان مي بينيم نه تنها نشانه فساد و بي بند وباري نيست بلکه نشانه زندگي و پويايي نسل جوان ايراني است. پوشش دختران در شهر هاي بزرگ اميخته اي از سنت و تجدد و علامت ذوق و ابتکار فرهنگي ايرانيان است. مهم اين است که مرد هاي ايراني چشم هايشان را بشويند وجور ديگري ببينند

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:42 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است.
شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.
شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.

شيوانا با تبسم گفت:"اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟"

شاگرد با حيرت گفت:"ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"

شيوانا با لبخند کفت:"چه کسي چنين گفته است.تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است.اين ربطي به دخترک ندارد.هر کس ديگر هم جاي اين دختر بود تو،اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.بگذار دخترک برود!اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست.مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني.معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد!دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر!بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري پيدا کند!به همين سادگي!"

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
پروانه با خودش گفت يعني اين همان شمعي است که من بايد عاشقش باشم ، پروانه بالهايش را گشود و به سوي آن نور لرزان پرگشود ، اما نسيم او را نگه داشت، پروانه گريست و به نسيم گفت رهايم کن تا آن شعله را در آغوش گيرم اما نسيم به او گفت آنجا هيچ چيز نيست، پيش من بمان من تو را به زيباترين گلستان دنيا خواهم برد ، اما پروانه فرياد کرد ؛ نه من ميخواهم دور آن شعله زيبا برقصم ، نسيم در گوشش زمزمه کرد تو خواهي مرد و بالهاي زيبايت از سرما خشک خواهد شد بر دوش من سوار شو تا تو را به مرغزاري ببرم که صدها پروانه زيبا همچون خودت در آن زندگي ميکنند ، پروانه اشک ريزان ناليد نه من فقط ميخواهم براي آن شعله زيبا شعر بگويم ميخواهم راز آن همه روشنايي را که از درونش بيرون ميريزد دريابم ! اما نسيم نجوا کنان به او گفت آن همه نور وزيبايي که تو ميگويي وهم و خيالي بيش نيست که تو را در تاريکي رها خواهد کرد ، دستهايت را به من بده تا تو را به دشت زيبايي ببرم که گلها حتي در شب نيز بسته نخواهد شد و شب بوها با تو زير نور ماه شعر خواهند سرود ، اما پروانه باز گريست و نسيم را دشنام داد ، نسيم او را رها کرد و پروانه به سوي آن نور لرزان پرگشود و نور را با اشتياق در آغوش کشيد ولي کرم شب تاب به او گفت پروانه زيبا من وقت بازي ندارم رهايم کن بروم ، نسيم در انتظار من است ميخواهد مرا به زيباترين گلستان دنيا ببرد و سپس پروانه را متحير وگريان بر جاي گذاشت و رفت ، حال پروانه مانده بود و تاريکي سرد نيمه شب ، پروانه تا صبح نسيم را صدا زد ولي نسيم با شب تاب رفته بود!
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

پدر روزنامه م‍ي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت:
" بيا كاري برا يت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همانطور كه هست بچيني ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ، مي دانست پسرس تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع بعد ، پسرش با نقشه كامل برگشت.
پدر گفت:" مادرت به تو جغرافي ياد داده است؟ "
پسرجواب داد: " جغرا في ديگر چيست؟!؟ اتفاقأ پشت همين صفحه ، تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم رابسازم، دنيا را هم دوباره ساختم! "

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اثرات حیات بخش «در آغوش گرفتن»

دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشگی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید."

«در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید.

پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود".

Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید.

عکس زیر، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند.
در حال حاضر دو خواهر دو قلو در خانه شان بسر می برند، آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.

بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بت شکن

انقدرواسه  یه نفر ارزش قایل  میشیم انقدر بزرگش می کنیم که زیر پاهاش له میشیم

واسه خودمون یه بت درست می کنیم می پرستیمش ستایشش می کنیم ..بعد سردی

و بی تفاوتی بت رو نمی تونیم تحمل کنیم ازارمون میده ..اون وقته که مجبور می شیم

 بتی رو که با دستای خودمون ساخته بودیم رو بشکنیم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
و خداوند عشق را آفريد
زن به عمق تنهايي هايش فكر مي كرد.
مرد هيچگاه به عمق بي توجهي هايش فكر نكرد.
كودك همواره نگران هر دو بود.
زن با حس گرماي دست مرد كه بر روي شانه هايش قرار گرفته بود رشته هاي تنيده شده فكرش را پاره كرد.
مرد به موفقيت هميشه گي اش مي باليد.
كودك همواره نگران هر دو بود،‌ زيرا مي دانست كه باز هم روزگار،‌ تكرار مكررات را به ارمغان خواهد آورد و دوباره گريه هاي پنهاني مادر را خواهد ديد. بچه اين گريه ها را حتي در شكم مادرش نيز‌ ديده بود.
...
زن از خدا عشقبازي با مرگ را طلب ميكرد.
كودك همچنان نگران بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:48 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »

آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
و بار زندگی را به تنهايی به دوش  می کشند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نگاهي به کتاب آدم و حوا ( نوشته محمد علي )
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گٍلٍ آدم بسرشتند و به پيمانه زدند «حافظ»اول كلمه بود. و كلمه خدا بود . خدا عشق بود . و خدا كه عشق بود اراده كرد كه خلق كند پس گفت «بشو» و آن انفجار بزرگ بوقوع پيوست (بيگ بنگ) و كاينات خلق شد ند با ستارگان بيشمار و سيارات و حفره هاي سياه و كهكشانهاي بيشمار «هيجده هزار عالم خلق شدند» خداي سياره اي از سيارات را برگزيد آنرا مركز كاينات قرار داد و زمين ناميد… و زمين مركز كاينات شد . خداي فرشتگان را آفريد «جمعي به ركوع و جمعي به سجود» آنگونه كه خداي خواسته بود . از خيل فرشتگان گروهي را موكل ستارگان و سيارات و كل كاينات قرار داد تا نظم و گردش كاينات همانگونه بمانند كه خداي خواسته است خداي عاشق بود و اراده اش بر معشوق بودنش قرار گرفت . ارواح را آفريد . جمعي از آنان را بدست خود تطهير و پاكيزه گرداند . ارواح در دو صف شدند صفٍ ارواح مطهر و صف ساير ارواح . خداي پرسيد: «نه آنكه من هستم خالق شما؟» جملگي پاسخ دادند آري تو خالق ما هستي خداي گفت پس منتظر بمانيد تا در جسم فرزندانٍ بهترين مخلوق من بر روي زمين درآييد . خداي در دو روز زمين را به زيبايي آراست آنگونه كه گفته است «هر چيزي را به نيكويي و زيبايي آفريده ام» كوه ها بر زمين استوار كرد درياها را جاري ساخت و جنگل ها را آفريد و و سپس آسمانها را گفت كه «بشوند» آسمانها خلق شدند سقفي برأي زمين پس موكليني گمار د بر ابرها…آبها…جنگل ها…بادها . خيل فرشتگان با حيرت مي نگريستند، از آن ميان يكي از چهار فرشته مقرب خدا جبراييل پر گشود بر روي زمين هر جا را نگريست زيبايي بود ميدانست كه بايد بارها بر زمين بيايد كه هنوز هم مي آيد . خداي جنيان را بر زمين مستولي گرداند آنها خون ها ريختند و چهره زيباي زمين را آلودند . خداي فرشتگان مقرب و حارث را كه بر زمين حكم مي راند فرا خواند از آنان خواست كه بر زمين درآيند و مقداري خاك به درگاهش بياورند فرشتگان يك بيك به زمين آمدند با عجز و لابه زمين مواجهه شدند باز گشتند تا نوبت به عزراييل رسيد حضرت عزراييل نيك مي دانست كه عمرش به جانٍ فرزندان مخلوقي خواهد بود كه خداي مي خواست آنرا خلق كند . از فرزندان آدم و حوا كه از جان آنها عزراييل جان مي گرفت .پس حضرت عزراييل به زمين آمد و خاك را نزد خداي برد خداي امر كرد به موكل ابرها كه ابرها را بياورد و بروي خاك بباراند . ابرها آمدند و بر روي خاك باريدند . خداي با دستان عاشقش به زيبايي گلٍ آدم بسرشت و آدم را بصورت خود ساخت . فرشتگان با حيرت نگاه مي كردند . خداي به فرشتگاني گفت كه منتظر باشند تا دو به دو موكل باشند بر فرزندان آن مخلوق كه آدم مي ناميدش يكي در پس و يكي در پيش تا اعمالشان را مو به مو بنويسند . موكلين به صف شدند و منتظر . خداي از روحٍ عاشق خود بر جسم آدم بدميد روح از سر وارد شد اجزاي بدن آدم به جنبش درآمدند…چشمها باز شد ند گوشها باز شدند لبها جنبيدند پره هاي بيني به لرزش افتاد پاها و دستها و ساير اندام . پس آدم بپا خاست دستها را گشود و پنجه ها را مشت كرد و آنها را به سينه كوفت گويي از خوابي گران برخاسته . دستها را به اطراف تكان داد…وقتي يك دست را به كمر گذاشت ملايك ديدند كه آدم به شكلٍ پيمانه اي شده و خداي از خمخانه احديتش كوزه اي باده قرمز آورد و بر اين پيمانه ريخت . آدم تلو تلو خورد… مست از آن باده شد . خيل فرشتگان بودند اما آدم جز خداي چيزي نمي ديد مست از باده عشق خداي به رقص درآمد دور خود چرخيد «چرخ چرخ عباسي خدا من را نندازي» آدم مي چرخيد سماعي عاشقانه سر بسوي خداي و دستها گشوده رو به پايين مي چرخيد آنقدر چرخيد كه مدهوش شد . خداي بر آدم مي نگريست بر اين عاشق مست مي نگريت… فرشتگان در حيرت بودند چشمها از حدقه درآمده و دهانها باز نمي دانستند چه بگويند حيرت آنان را فرا گرفته بود . پس خداي بر آدمٍ بر خاك افتاده نگربيست و گفت:« آفرين بر من كه چنين مخلوقي آفريدم» و خداي خرسند بود . وخداي فرشتگان را فرا خواند دور از چشم آنها بگوش آدم اسما و مخصوصا «اسم اعظم» را خوانده بود …پس به فرشتگان گفت كه اين است اشرف مخلوقات من بر او سجده كنيد كه او را بصورت خود آفريدم و او به تمام اسما آشناست و اسم اعظم را هم مي داند فرشتگان به سجده افتادند حتا فرشتگان مقرب الا شيطان كه منيتش بجوش آمده بود «من از جنس آتش هستم…من هفتاد هزار سال سجده تو را بجا آورده ام… من…من…من…من»شيطان از «من» گفت وخداي گفت : من گفتن فقط لايق خداي است و بس . پس از درگاه خداييش براند . شيطان به خود آمد ديد دچار مكر شده است . به خداي رو كرد و گفت مرا دچار مكر خودت كردي . تو ميداني كه من هقتاد هزار سال سجده ترا بجا آورده ام تو ميداني كه من از او برتر هستم تو به من فرمان ندادي كه اگر فرمان مي دادي سجده اش مي كردم تو به من مكر كردي و خداي گفت آري من مكارترينم .شيطان از درگاه رانده شد و كينه آدم بدل گرفت . آدم به باغ بهشت رفت تا از هر آنچه كه آنجا بود بخورد و بياشامد… وخداي كه تنها بود و هر چه را حتا اعضاي بدن آدم را جفت جفت آفريده بود، از جنس آدم جفتي برايش آفريد كه حوا ناميدش .حوا را نزد آدم فرستاد و گفت هرچه در بهشت است بخوريد و بياشاميد الا «ميوه درختي را نشان داد» اين ميوه . شيظان فهميد و در زماني «بگونه اي كه محمد علي نوشته است» به بهشت وارد شد و حوا را به خوردن آن ميوه فريفت . حوا از آن ميوه ممنوعه خورد و به آدم نيز خوراند . خداي خشمگين شد آدم به سجده توبه افتاد . صدها هزار سال سجده خداي را بجا آورد خداي او را بخشيد و گفت كه شما دو نفر بايد بزمين برويد . آدم پرسيد خدايا پس فرزندان ما چگونه ترا ببينند؟ خد اي گفت: ما انسان را خليفه كرديم بر روي زمين ، ميكاييل را امر كرده ايم كه رابط باشد ميان فرزندان تو و حوا با درگاه خدايي ما . و تو بايد پيام ما را به فرزندانت برساني كه خدايشان در حجاب است و اگر مي خواهند خداي را ببينند با نامش بذكرٍ مدام بنشينند و عشق ورزي كنند در راه خداي قرباني كنند و نذر بدهند… ميكاييل نذر و قربانيشان را به نزد ما مي آورد آنها را خواهيم ديد و اگر نيتشان برأي قرباني و نذر از ته دلي باشد كه گوهر خدايي در آن قرار گرفته قبول خواهيم كرد …و شايد هم اين حجاب كناري رود و آنها گوشه اي از خمٍ ابروي خداي كه برأي آنها بهترين دوست است را ببينند . آدم و حوا بزمين افتادند و حوا خون با درد ماهانه مي ديد كه خواسته خداي بود پس از نافرماني . در هر زايمان دردي جانكاه بر بدنش مستولي مي شد كه خدايش گفته بود «برو روي زمين و فرزنداني بزاي و در هر زاييدن دردي بكش جانكاه كه با هر درد پنجه بر خاك بزني» حوا فرزنداني برأي آدم بزاييد تا اين كه دوباره بار دار شد پس از هفت ماه درد زايمان امانش را بريد آدم بدادش رسيد و فرزندي زود رس و هفت ماهه بزاييد كه پسر بود آدم چون فرزند زود رس و بسيار كوچك خود بديد از چوب درختان جعبه اي ساخت و فرزند را كه شيث نام داشت در جعبه نهاد دو ماه بعد كه شيث در جعبه كامل شد حوا سينه بر دهان نوزاد گذاشت و پستان بدهان گرفتن آموخت و ماها بعد آدم دست شيث را گرفت و پا بپا برد تا شيوه راه رفتن آموخت . شيث بزرگ شد قد كشيد بلند و بلندتر… آنقدر بلند كه اگر مي خواستي به صورت نورا ني ا ش نگاه كني كلاه از سرت مي افتاد . هم اكنون گوري مطول و دراز بصورت سمبوليك در سوريه موجود است كه مي گويند گور شيث است و مردم به زيارتش مي روند . آدم قبل از مرگ سي صحيفه برأي شيث به ارث گداشت زيرا شيث بعد از مرگ آدم بار گران رسالت را به شانه گرفت آن صحيفه ها را شيث به خواهرش اقليما داد «آنگونه كه محمد علي در كتاب آدم و حوا نوشته است» و اقليما راوي داستان خلقت و آدم و حواست در كتابي كه محمد علي آن را نگاشته به رواني آبشارهايي كه بر حوض كوثر مي ريزد و به شيريني انگبين و شير كه در نهر هاي بهشت جاريست» . ....
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هنرمندانه‌ترین نقش زندگی

گفته می‌شود، فیلم یک ارتباط نامشروع، دست به دست می‌شود.
می‌گویند، این فیلم دست به دست می‌چرخد، و کسانی از بابت انتشار آن پول‌ها به جیب زده‌اند.
من خوشبختانه این فیلم را ندیده‌ام. احساس غیر اخلاقی انتشار این فیلم مرا آزار می‌دهد و به نحوی بی دلیل تماشای این فیلم مرا با منتشر کنندگان آن همداستان می‌کند.

انتشار گسترده فیلم هنرمندی شناخته شده، الزاماً باید همان واکنش را درپی داشته باشد که در سر زبان‌ها افتاد: او خودکشی کرد و از ساختمانی بلند خود را به خیابان پرتاب کرد.

شایعه به حسب یک قاعده انتشار می‌یافت. حتی اگر هزار بار نیز در کوی و بزرن جار می‌زدند که مرگ او شایعه است و آن هنرمند آبروباخته زنده است، مردم باور نمی‌کردند. شرط شرافت در چنان وضعیتی مرگ است. او می‌مرد و همه نفرت از آن ننگ را در مرگ او استمرار می‌بخشیدند. انتخاب مرگ از سوی او نه تنها فضلیتی برای او نبود، بلکه انتخاب گریزناپذیر او بود. مرگ داوطلبانه، حداقل رسالت اخلاقی در چنان شرایطی است.

چندان مهم نیست که انتساب این فیلم به آن هنرمند، حقیقت دارد یا خیر. انتشار خبر در عرصه عمومی به معنای آن رخداد است. او باید خودکشی کند، تا حریم‌ها شکسته نشوند. اما اگر معلوم شد که او به واقع گناه کار نبوده است، برخی از این رخداد غیر انسانی سرتکان خواهند داد. شایسته است او واکنش مطلوب را در مقابل آنچه رسانه‌ها از او ساخته‌اند از خود نشان دهد. اگر چه جوانمردانه نباشد. گویی این شایعه، فراخوان مقدس او به مرگ است. حتی اگر بی گناه باشد.

در این میانه، انتشار متن گفتگویی با او در روزنامه کارگزاران در یکشنبه همین هفته، رخداد شگفت‌انگیزی بود که بعید می‌دانم در تاریخ روزنامه نگاری ایران سابقه‌ای داشته باشد. او نه تنها زنده است، بلکه حرف هم می‌زند، نظر هم می‌دهد و از ادامه کار نیز سخن می‌گوید.

همه از اهمیت این رخداد بزرگ گذشتند، شاید به این جهت که باور کردنی نبود، باور آن به نحوی فروریختن دنیایی بود که همه زیر سقف آن زندگی می‌کنیم. در متن این گفتگو، جملاتی خلق شده است که به نظرم حاصل وضعیت غیر قابل توصیف اوست: من خودم را به جای تمام وجود خودم گذاشتم .... تصمیم گرفتم بایستم و به حرمت و شرف و کیان قهرمانی ایران و تاریخ بگویم و فریاد بزنم که زنم و انسانم. ...

نکته قابل توجه تعلیق هوشمندانه‌ای است که این هنرمند در زمینه درستی انتساب این فیلم به خود پدید آورده است:

تکذیب من دردی را دوا نمی‌کند. چه را تکذیب کنم، وجود بلاهت را؟

آخرین جمله این مصاحبه به شرحی که در روزنامه کارگزاران انتشار یافته است ضربه نهایی را وارد کرده است: به مردم سرزمین قمر و پروین و فروغ و بزرگان هنر و ادب می‌گویم که من زنده‌ام.

او با این جمله به مردم احترام می‌گذارد یا آنها را مورد حمله قرار می‌دهد؟! مردمی که آن فیلم را دست به دست می‌چرخانند، می‌خندند، مسخره می‌کنند، گاه هم البته گلایه‌ای می‌کنند. حس می‌کنم او به طعنه از سرزمین قمر و پروین سخن می‌گوید. او به طعنه، نشان می‌دهد که چیزی از اخلاق اجتماعی باقی نمانده است.

لحن حماسی، همواره زمانی شنیدنی است که به وضوح کسی کنش قهرمانانه‌ای در جهت مرگ خود و تامین خیر مردم انجام داده است. نه در زمانی که یک گناهکار چشم در چشم مردم بی اخلاق دوخته است و تن به مرگ نمی سپرد. او حماسی سخن می گوید در وضعیتی که همه هستی او را در آتش سوزانده‌اند و اینک مرگ او را طلب می کنند.

هنرمند، خواسته یا ناخواسته، هنرمندانه‌ترین نقش زندگی خود را اجرا می‌کند. از یک هنرپیشه دسته چندم تلویزیونی، به یک هنرمند اصیل بدل می‌شود. او با بقاء خود، یکباره فضایی را به آتش کشیده است که اخلاق و ارزش‌های اخلاقی از سر و روی آن می‌بارد، اما غیر اخلاقی‌ترین صورت‌های زندگی را ترسیم می‌کند.

اگر مرگ برای کسانی حماسه است، او به خوبی دریافته است که زندگی‌اش بزرگ‌ترین حماسه است. او تا هست، همه را به مواخذه اخلاقی خود می‌کشاند.

کمتر کسی این امکان را دارد که با صرف بودن و نفس کشیدن، حماسه بیافریند.

او در فضای نفی مطلق، خود را اثبات کرده است.

شاید او در فریاد شجاعانه من زنده‌ام، به کنایه از مرگ همگان سخن می‌گوید.

از نظر من، تعالی، وصول از یک جزئیت به کلیت است. او با صبر و شجاعت خود به یک کلیت بد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
و خدا خر را آفرید....

و خدا خر را آفرید....
و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

به من بگو زرنگم!

به من بگو باهوشم!

به من بگو خوبم!

نازنينم!

با احساسم!

عاقل و فهميده ام!

خلاصه بگو بي نقصم!

اما راستش را بگويي ها!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |


 
روزی بر روی برکه ی آرام و زيبايی ، برای اولين بار نيلوفری به دنيا آمد.

 

وقتی چشمانش را باز کرد ، از ديدن نور شديد خورشيد به وحشت افتاد ،
اما نور او را نوازشی کرد و به او گفت:
از من نترس که من روزها نگهدار و نوازشگر تو خواهم بود.

 

وقتی کمی دستاهای کوچکش را تکان داد از سردی آب ، مور مووش شد
آب به او گفت :
من مدتها منتظر تولد تو بودم و از اين به بعد من و تو دو يار جدا ناشدنی
خواهيم بود .

 

وقتی شب فرا رسيد ، باد هم آرام پيش نيلوفر آمد و
زير نور ماهتاب سايه ی روشن گلبرگهای نيلوفر روی آب لغزيدند ...

 

ماه آرام به نيلوفر گفت :
ميدونی ...، من خاطرت رو خيلی می خواهم
و از اين به بعد هر شب به عشق تو ، طلوع عاشقانه ای خواهم داشت !
نيلوفر با گونه هايی که زير نور مهتاب به سرخی گراييده بود ،
لبخند عاشقانه ای به ماه زد ...


 

روزی نور از نيلوفر پرسيد : به نظر من تو يک رازی توی دل کوچکت داری ،
 ميخواهی رازت را با من در ميان بگذاری ؟
نيلوفر جوابی نداد و با چشمانی منتظر به آسمان نگاه کرد ...

 

شب که ابرها کنار رفتند ، مهتاب بی صبرانه پيش نيلوفر آمد و
رقص گلبرگهای نيلوفر را عاشقانه نگاه کرد .
 او به نيلوفر گفت:
من بی قرارم ، حرفی ميزنی تا آروم بگيرم .

 

نيلوفر چشمان قشنگش را باز کرد و عاشقانه به مهتاب خيره شد ...
روی يکی از گلبرگهايش دو قطره آب لم داده بودند ،
انگار اونهام منتظر شنیدن حرفها و راز دل نيلوفر بودند  ...
همه جا ساکت ساکت بود و همه منتظر شنيدن جواب نيلوفر و
صدای زيبای او بودند ...

 

نيلوفر در حالی که عاشقانه به مهتاب نگاه می کرد

 گفت :
برای دل بی قرار تو مهتاب عزيز و قشنگم ، می خوام بگم که
 وقتی دلت ياد گرفت که چطور آروم و ساکت بمونه ،
روی صفحه زلال و صاف اون می تونی شگفتن من رو ببينی،
وقتی شکفتن من رو ديدی يه حسی مثل عشق تو وجودت متولد ميشه
که پوسته سخت و سفت انتظار رو ميشکنه

 و توی اون يک جوونه باهراز جوونه قشنگ ديگه بيرون ميان

 و بعد از اون لحظه ی با شکوه
مثل من آب از سرت می گذره و ديگه برای هميشه عاشقی !

 

نيلوفر زيبا به اينجای جمله اش که رسيد ،
خيلی آروم چشمهايش را بست و به زير آب رفت ...

 

همگی سعی و تلاششون رو کردند که نيلوفر دوباره برگرده اما
اون ديگه رفته بود و هيچ اثری ار اون به غير از يک موج کوچک
که از رفتنش روی آب به جا مونده بود وجود نداشت ...

 

صبح که خورشيد آروم آروم از پشت کوه طلوع می کرد ،
مهتاب هنوز اشک می ريخت
اشک های او تبديل به هزاران ستاره توی آسمون شده بود
آخه مهتاب تا اون موقع گريه نکرده بود !


مهتاب در غم فراغ نيلوفرش می سوخت و اشک می ريخت ...
و با خودش عهد بست که ديگه هيچوقت به برکه نگاه نخواهم کرد !

 

باد تصميم گرفت که برای دل داری مهتاب پيش او برود .
وقتی پيش او رسيد قطره ای از اشک او را ديد که خيلی بزرگ بود
باد قطره اشک رو توی دستاش گرفت اما اشک مهتاب خيلی داغ و سوزان بود
و دست باد سوخت و قطره ی اشک درون آب برکه افتاد

 

اشک مهتاب سفيد سفيد بود ... زلال زلال ...
هم رنگ دل نيلوفر  ... !

 

با برخورد اشک مهتاب با آب برکه دل برکه هم ترکيد و تمام برکه
سفيد سفيد شد ...

 

باد به مهتاب گفت :
آب برکه را ميبينی ، سفيد سفيد شده !

 

مهتاب به برکه نگاهی انداخت ...
ناگهان متوجه شد که هزاران دست کوچک در حال تکون خوردن
روی آب برکه هستن
آنها با گلبرگهای کوچکشان در شفق صبحگاهی می رقصيدند و
متولد می شدند


مهتاب چشمش رو ميون اون همه نيلوفر می گردوند تا شايد
نيلوفر خودش رو پيدا کنه ...
در يک لحظه يک نيلوفر که درست وسط آب برکه قرار داشت نظر

مهتاب رو جلب کرد ...
آره اون اشتباه نکرده بود ، اون نيلوفر ، نيلوفر خودش بود


که با لبخندی عاشقانه
چشمش را برای بدرقه ی مهتاب به آسمان دوخته بود ...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
يادش بخير

يادش به خير وقتي به دنيا امدم اونقدر شوکه شدم که تا دوساعت گريه ميکردم و تا دو سال نتونستم حرف بزنم

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:25 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست . روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: -"چه مي بيني؟"
-"آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد."
بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
-"در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
-"خودم را مي بينم."
-"ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه ، لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در ان چيزي جز شخص خودت را نمي بيني . اين دو شيء شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي كند . اما وقتي از نقره(يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بينيد. تنها وقتي ارزش داري ، كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري ، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم.

پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!.

« ما همه به هم نيازمنديم . »
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 

 ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد

نه در چیزی که بدان می نگری.

 

چون بیندیشی

هر انتخابی هولناک است

و نیز حریتی ٬ که انسان را

به هیچ وظیفه ای راهبری نکند.

 

این راه را باید در سرزمینی انتخاب کرد

که از هیچ سو شناخته شده نیست

و در آن هر کسی کشفی می کند .

 

و نیک متذکر باش

که همان کشف را جز برای خویشتن نمی کند.

صورت پذیرفتن هر چیز

منوط به نزدیک شدن ما بدان است

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.


برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .

ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

يک  روز  سر  كلاس  فلسفه  ،  استاد  ظرف  بزرگ  شيشه اي  را  روي  ميز  قرار  داد  و  آن  را  پر  از  توپ هاي  بيليارد كرد . 

 سپس  از  شاگردان  پرسيد  آيا  اين  شيشه  پر  شده  ؟  

 شاگردان  پاسخ  دادند  :  بله
سپس  استاد  تعدادي  تيله  را  توي  شيشه  ريخت  ،  تيله ها  بين  توپ ها  جا  گرفتند  ،  استاد  پرسيد  آيا  شيشه  پر  است  ؟ 

 شاگردان  جواب  دادند  :  بله
 بعد  استاد  ظرف  را  با  ماسه  پر  كرد  ،  ماسه ها  تمام  فضاي  خالي  را  اشغال  كردند  ،  استاد  پرسيد  آيا  ظرف  پر  شده  است  ؟  

 شاگردان  جواب  دادند  :  بله
 استاد  گفت  :  

 زندگي  مانند  اين  شيشه  است  .  

 مسايل  اصلي  زندگي  مانند  توپ  بيليارد /  ،‌مسايل  تقريبا  مهم  مثل  تيله   و  مسايل  جزئي  مثل  ماسه  .  

 اگه  شيشه  رو  با  ماسه  پر  كنيد  جايي  براي  تيله ها  و  توپ ها  نميمونه  .
 اين  فلسفه  و  راز  زندگي  است

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟

سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !

فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم .

سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟

همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:29 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

             

بهتر آن است كه فريب بخوري تا فريب بدهي،

زيرا اگر فريب بدهي بزرگترين گنجينه خود را از

دست خواهي داد:

توانايي اعتماد را

و تكرار مي كنم

توانايي كسب اعتماد بزرگترين گنجينه زندگي است

بدون اعتماد دوري از خداوند حتمي است.

 

هرگز اشخاص را ابزار به حساب نياور

آنها به سهم خود مقصودهايي هستند.

به آنها بپيوند، در عشق و با احترام

هرگز مالك آنها مشو و برده آنها هرگز

به ايشان وابسته مشو و مگذار افراد پيرامونت

به تو وابسته شوند.

 

بسياري از مردم تنها براي خودنمايي زندگي مي كنند

چنين مردمي به راستي در درون بسيار حقيرند،

چون تنها مبتلايان به عقده حقارت ، نيازمند خودنمايي اند.

يك انسان واقعا" برتر هرگز خود را با ديگري مقايسه نمي كند.

او مي داند كه مقايسه پذير نيست;

و نيز مي داند كه ديگران هم با او مقايسه پذير هستند

او نه برتر است و نه حقيرتر.

 

هيچ سنگي را خوارنشمار

زيرا بارها و بارها همان سنگي كه معمار خوارش شمرده،

در پايان شالوده بنايي شده است.

 

و اما

تمام آنچه را كه مي توان تجربه كرد

شايد گفتني نباشد،

و تمام آنچه كه گفتني است ،

شايد آزمودني نباشد.

 

پس از تو مي خواهم كه قضاوت نكني و بي داوري

زندگي را در كل آن بپذيري.

حيرت خواهي كرد كه زندگي در كل نه خوب است و نه بد.

كليت تعالي است;

چيزي فراتر از خوب و بد.

 

هستي همچنان تو را غرق در بركت مي كند

هرآنچه به هستي مي دهي ، هزار برابر باز پس مي گيري;

يك گل هديه مي كني و با هزار گل گلباران مي شوي.

تعلق  را رها كن!

اگر واقعا" در پي ثروتي،

اگر مي خواهي دنياي دروني سرشاري را داشته باشي،

هنر سخاوت بياموز.

 

كمك كن مردم طبيعي باشند،

كمك كن مردم آزاد باشند،

كمك مردم خودشان باشند،

و هرگز تلاش نكن كسي را به كاري مجبور كني

ترغيب، اصرار، فريب هرگز

اينها همه سلاحهاي "" من "" هستند.

انسان فروتن مي پذيرد كه زندگي كامل نيست.

 

و آخر اينكه;

گل گل است و خار خار،

نه خار بد است و نه گل خوب

اگر انسان از كره خاك رخت برچيند

گلها خواهند بود و خارها نيز

اما كسي نيست تا بگويد كه گلها خوبند و خارها بد.

اين ذهن ماست كه خالق اين مفاهيم است.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 15:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

نگران نباش ! چیز مهمی نیست تو از سکوت من وحشت نکن فقط قسم خورده ام که دیگر اوراد عشق را بیهوده وقف رهگذرانی نکنم که از ترنم علاقه عاجزند وقتی آینه از کوچ واژه های معصوم دلتنگ نمی شود مطمئن باش از تکرار نبودن ما هم نخواهد شکست . می گویند به زودی دریا همه ی ترانه های خودرا وقف بادهای دوره گرد خواهد کرد و ماه با چراغ بوسه به استقبال رهگذران غریب خواهد رفت.ولی من فکر می کنم دوباره کسی در میان آینه حرفی از کابوس جاده و نفرین سفر خواهد زد وگرنه دریای پیر که دیگر ترانه ای به یاد ندارد و چراغ بوسه را هم مدتها پیش درقلب مجروح ماه شکستند . میدانی ،می ترسم اگر یک روز تمامی این واژه های مهربان برای تسکین بنفشه های دوردست بروند دوباره به عقوبت گریه دچار شویم.راستش را بگویم من همیشه از تکثیر فاصله ها و تقدیر هولناک تنهایی ترسیده ام.

می دانم که روایت فاصله کار ساده ای نیست اگر یک روز می فهمیدیم مدیون بسیاری از واژه های طرد شده هستیم دیگر دچار این همه کابوس زبان نفهم نمی شدیم. نباید رویاها را به تقدیر هدیه می دادیم. تقصیر خودمان بود خیلی زود بزرگ شدیم و برای بزرگ شدن عروسکهای زیادی را به خاک سپردیم

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

وقتی که نفس را باید حبس کرد. وقتی که نگاه را باید کور کرد. وقتی که پا داریم اما راه نمی رویم.وقتى که دست داریم و نوازش نمی کنیم.
آن گاه است که ظلم و منطق یک معنا پیدا می کنند. و آن وقت است که انسانی خود را در سکوت خویش حبس می کند و با سکوت فریاد می زند که اى انسان ها مرا بشنوید که من گویاترین نمونه ى احساسم...
و آنگاه سکوت هیچ نخواهد گفت.

حالت غريبي است من در ترنم ترانه ها به دنبال واژه مي گردم  واژه اي، استعاره اي، تا که قفل سکوت را کليدي بيابم و معنايي، شايد اشارتي و باز هم سكوت درست پشت هر واژه به خواب رفته است ...

                   يادم هست که اگر دلم گرفت خدا با من است  ...
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقدیم به عزیزم

من تو را می فهمم

                      من صدای پرش بال تو را می فهمم

                 پر پرواز پر از آوازی

                       بام این خانه تو را می خوا هد

            ای نوای خوش هر پرده ی عشق

           زیر لب از تب اندوه شفق می خوانی

من تو را می فهمم

                                       شعر من از تو به هر پرده سخن می گوید

                    عاشقان گوش کنید این نوای عشق است

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:16 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اگر با حرف ديگران زندگي کنيم هيچ نخواهيم داشت !

اگرعشق بورزید می گویند که سبک مغزید.....اگر شاد باشید می گویند ساده لوح و پیش پا افتاده اید.....اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوک اید..... اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند که ضعیف هستید.....اگر اطمینان کنید می گویند احمق اید.....اگر تلاش کنید جمع این صفات را در خود گرد آورید، مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

خدا گفت : چه ميبيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:10 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقدیم به عزیزم

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:8 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
خالی از ذهنم و توانم برای راست شدن و ایستادن مرا وادار به لبخند امیدوارانه ای میکند که اشتیاق از یاری می دهد که گویا نشان داری است از سرزمین هرگزها .  با تمام قدرت مبارزه با زشتیها ،اما خدایا زشتیهایت را نیز تو آفریده ای و گاهی آنچنان سر شار از زیبای  میبینم در این زشتی که از نظر دیگران دیوانه ام میخوانند .
  ای آشنای غریبه نمی دانی که گاهی چنان وجودم از آن اشتیاق نفرین شده سرشار است ،به سان غروب خورشید در افق که احساس رهایی را در من زنده میکند ء دستم کوتاه میکند از آن آشنا .  اسیر در این جسم عاریتی ام هستم که تا بدین جا یدک کشیده ام ء برایم بسیار وازگان لذت را معنی کرده اند و من همچون طفلکی معصوم نظاره کرده ام و هاج و واج که هان ءچیست آن درد غریب ءآن نوازش گرم که قرار است دنیای دیگری برایم معنا کند که متهم به یک بعد نگری نشوم .
ای دوست من راهبه  ای نیستم که لذت اشتیاق و بودن را بر روح و جسمم حرام کنم .
 این من هستم که گاهی فراتر از زمان پیش رففته ام و سبکبال و راضی از عروج به سوی همنوعانم باز گشته ام زیرا قاموس عشق آموخته ام .
   این من هستم پویای سرنوشتی که گرچه یادگاری از تولد به تن دارم اما فراتر از آنم ءفراتر از هستی زیبا بین یک دوست .
  خواستم دریافته شوم اما برگ عبور از این انتزاع دیوار فولادین مجالم نداد .در تعاملی دست و پنجه نرم میکنم که انرزی میدهد برای جاری شدنم ءکه گرچه چون همگانمء اما روح سرگشته ام با من از دری به در میآید که نظاره ام میکند و هاج و واج از این جسم بی حرکت و سرد ءو مبهوت از اینکه آیا رواست....؟
   وه که چه زیباست زمانی که وجودم از چیزی ست جاری که به سان سفری به ابدیت و ناشنا خته است .خرده ای بر رهگذران نیستءاگر اشتیاقم را کور کنند ءزیرا که نسیم زندگی ام بسیار نوازشگرانه همراهیم میکند تا ایمان و اعتقادم پیش پایم را روشن کند ءنه برای خرافه اندیشی اش ءکه برای قسمتی از روحم راکه به عزیزی یادگار دادم که برد نه به یغما بلکه به تبرک .
   اگر بغضی ترکید در نزد یک دوست شرمی نیست «بگذار که احساس هوایی بخورد ».در کوچه باغهای زندگی همچون آهوی مستی که چست و چالاک به این سو و آن سو دویدم ءو اکنون چه ؟خستگی ؟تنهایی؟ تهمت؟ نهء راهی نمانده است .باقی راه... ء زیبایئش با تو سخن میگوید هر چند که ترد شوی از میان تمام لذتهای عمومی ء اما ان را نیز میابم .
  من آن ذره آزاد خدایم که همیشه و در  همه زمان جاری ام ءو اگر دست گرما و محبتی طلبیدم ءخلوص درونم نیز ودیعه اش بود ءاما باز ملالی نیست ءراهی نیست ءباقیء اندکی ست به وسعت پروازهایم . و گاهی وحشت از بعد از آن ءاین بعد از آن نه در حال است و نه در گذشته و نه در آینده  بلکه دردرون من خسته است که عزیزی  میگفت «آه یک خسته ظلم   که چنین ره سپر است      تو ببین نیست این معجزه نیست ؟ که پس این همه سال دارد او می آید    دارد او می آید »
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نیایش

بگذار هر جا نفرت است عشق درو کنم
و هر جا آسيب است عفو
هر جا شک است ايمان
هر جا نوميدی است اميد
هر جا تاريکی است نور
و هر جا غم است سرور
ای پروردگار عالم لطف کن
تا بيشتر در پی تسکين بخشيدن باشم تا آرام شدن
همانطور که می فهمم فهميده شوم
همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم
زيرا در اثر دادن است که دريافت می کنم
در اثر بخشيدن است که بخشيده می شوم
مرگ خود است که در زندگی جاودان متولد می شود

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:21 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقدیم به عزیزم

تو را نظاره ميكنم
به ماه تاب آسمان
به كوهها به دشتها
به رودها به كوچه ها
تو نيستي كنار من
ولي نگاه و ياد تو
كه با منست و با منت
چه گفتگو كه مانده است
تو اي ترانه ساز من
گمان مگن كه رفتنت
تو را برد ز ياد من
كه جاودان جاودانه اي
تو در خيال من000
من دوباره گذر خواهم كرد و خواهم گريخت به روياهاي خويش ... هميشه به سفر خوشامد مي گويم .من از جاده سخن مي گويم از امتداد روح خويش ... از جاري شدن خويش به سپيدي يك ذهن بدون كلام ... دريچه خويش را به زودي خواهم يافت .. روشنايي آن را در اميد يك دست مهربان خواهم يافت .. شايد كه آن دست خود دريچه باشد ... هم دلم مي گيرد و هم دلم نازك مي شود و هم دلم آب مي شود و هم دلم نرم مي شود و هم دلم قوي مي شود وقتي دريچه خويش را به خود نزديك مي بينم ... اي آخرين دريچه زندان عمر من ... آغوش بگشا .. من به زودي به تو خواهم پيوست

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:20 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
به روح سرکشم ....
پيوسته دلم در التهاب است ... نمي دانم تا كجا ... تا به كي .... اين جسم خسته بايد چنين شيدا باشد ... مجنون بي ليلا ... ليلاي بي مجنون ! ...نمي دانم روح من در كدام ديار ... در آغوش كدام خنده بي پايان ... در كدام سرزمين آرام خواهد گرفت ؟ نمي دانم سرگرداني روح من به برزخي طولاني شبيه است كه مرا با افسون مرگ هم آغوش كرده است .... خداي من چنين واله ... چنين پريشان .... اسير چيستم من ؟ بارها و بارها طعم لذتهاي روزمره را مزمزه مي كنم ... قدم زدن در يك خيابان شلوغ .... درازكشيدن آرام و چشم دوختن به پنجره .... هيجان يك شهربازي ... نه هيچ كدام روح مرا به آرامش نرسانيد ! ... خدايا اكنون با قلبي بي طپش, سراسر بندگي به سويت مي آيم ... روح من آماده تازيانه تست ... يا مهر .. يا تازيانه ! روزهاي تاريكي را پايان ببخش و روح سرگردان مرا در هبوط حيرتت تنها رها مكن ......!

دردی اگر داری و درمانی نداری با چاه آنرا درميان بگذار با « چاه »!
غم روی غم اندوختن درديست جانکاه
گفتند اين را پيش از اين ، اما نگفتند
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فرياد کن ، آه !

پس تو کجای اين روز و شبی ؟
شهر تو کجای اين زمين بود
اين همه دور؟
تمام مردم ايستگاه ميشناسندم
بس که من هر روز شاخه گلی به دست
به دنبال مهربانی تو
هی طول قطار را رفتم و آمدم
بس که من هی نام تو به لب،
گوشه و کنار
سراغ نشانی کوچکی از تو بودم
پس تو کی از اين سفر می‫آيی؟


با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من با من بمان و بشنوحرفهای دل بی تاب مرا
با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک های تنهايی مرا از روی چهره ام پاك كن
بامن بمان تا تمامی قصه های شب های تنهايی را که شبهای يلدا من است برايت بگويم.
با من بمان تا به تو بگويم که چقدر نيازمند بودنت هستم.
با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه آه ها کشيده ام و چه اشکها ريخته ام
می دانم نمی مانی.اما آرزوی غير ممکن را با خود دارم.ميدانم هميشه ميگويی غير ممکن غير ممکن است.
می دانم نمی مانی که شريک شبهای ظلمانی و نوری در تاريکی برايم باشی.شريک و پناه خستگيهايم
ميدانم نمی مانی تا اشکهايم را برايت بياورم.
می دانم نمی مانی تا در دنيای يکديگر سهيم شويم.
می دانم نمی مانی تا قصه غصه هايم را گوش کنی شايد که غصه هايم تمام شود.
می دانم نمی مانی چون نمی خواهی تنهاييم را پر کنی و از من گريزانی.
می دانم که می پنداری با من بودن دردسر و مشکل است و تو را
هيچ مجال وحوصله ای برای دردسر نيست پس نمی مانی تا بگريزی از تمام عشقی که پايت بريزم.
برو. اما بدان هيچ غير ممکنی غير ممکن نيست اگر تو بخواهی و هيچ آرزويی محال نيست اگر تو با خدا يکی باشی.
برو. اما بدان که کسی هست که تمام اشکها و تنهاييش را برای تودر سبدی گذاشته و چشم انتظار آمدنت خيره به در مانده.
که شايد روزی باز گردی و سبد را ببری. برو اما بدان که من تنهايم. اما تنهاييم را ترجيح می دهم تا اين که تنهاييم را با کسانی پر کنم که می خواهند ياد تو را حتی از من بگيرند.
برو اما بدان کسی هست که عاشقانه منتظر توست امامی داند که انتظارش را پاسخ نمی دهی.
برو و راحت باش و زندگی کن چون دعای من به رسم عادت هميشگيم بدرقه توست.
برو زندگی کن اما هرگز حق نداری فراموش کنی که دلی در تنهايی برای تو می تپد وچشمی برای تو تر
می شوپيوسته دلم در التهاب است ... نمي دانم تا كجا ... تا به كي .... اين جسم خسته بايد چنين شيدا باشد ... مجنون بي ليلا ... ليلاي بي مجنون ! ...نمي دانم روح من در كدام ديار ... در آغوش كدام خنده بي پايان ... در كدام سرزمين آرام خواهد گرفت ؟ نمي دانم سرگرداني روح من به برزخي طولاني شبيه است كه مرا با افسون مرگ هم آغوش كرده است .... خداي من چنين واله ... چنين پريشان .... اسير چيستم من ؟ بارها و بارها طعم لذتهاي روزمره را مزمزه مي كنم ... قدم زدن در يك خيابان شلوغ .... درازكشيدن آرام و چشم دوختن به پنجره .... هيجان يك شهربازي ... نه هيچ كدام روح مرا به آرامش نرسانيد ! ... خدايا اكنون با قلبي بي طپش, سراسر بندگي به سويت مي آيم ... روح من آماده تازيانه تست ... يا مهر .. يا تازيانه ! روزهاي تاريكي را پايان ببخش و روح سرگردان مرا در هبوط حيرتت تنها رها مكن ......!

دردی اگر داری و درمانی نداری با چاه آنرا درميان بگذار با « چاه »!
غم روی غم اندوختن درديست جانکاه
گفتند اين را پيش از اين ، اما نگفتند
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فرياد کن ، آه !

پس تو کجای اين روز و شبی ؟
شهر تو کجای اين زمين بود
اين همه دور؟
تمام مردم ايستگاه ميشناسندم
بس که من هر روز شاخه گلی به دست
به دنبال مهربانی تو
هی طول قطار را رفتم و آمدم
بس که من هی نام تو به لب،
گوشه و کنار
سراغ نشانی کوچکی از تو بودم
پس تو کی از اين سفر می‫آيی؟
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
عید فطر مبارک

احسانگر بي توقع

خدايا اى كسى كه در برابر احسان به خلق مزد نمى‏خواهى، و اى كسى كه از بخشش پشيمان نمى‏شوى، و اى كسى كه مزد بنده خود را افزون از عمل مى‏بخشى و برابر نمى‏دهى، نعمتت بى‏سابقه استحقاق، و عفوت به آئين تفضل، و عقوبتت عدل، و قضايت خير است اگر عطا كنى عطايت را به منت آلوده نمى‏سازى، و اگر منع كنى منعت از روى ستم نيست. هر كه ترا شكر گزارد جزاى شكر مى‏دهى، و حال آن كه تو خود او را به شكر ملهم ساخته‏اى و هر كه سپاس ترا به جا آورد پاداش مى‏بخشى در صورتى كه تو خود سپاس به او آموخته‏اى، پرده مى‏پوشى بر آن كه اگر مى‏خواستى او را رسوا مى‏ساختى، و بخشش مى‏كنى بر كسى كه اگر مى‏خواستى از او دريغ مى‏داشتى، در حالى كه آن دو از جانب تو سزاوار رسوائى و منعند. ولى تو كارهاى خود را بر پايه تفضل بنا نهاده‏اى، و قدرتت را بر آئين گذشت روان ساخته‏اى، و آن كه را عصيان تو كرده به حلم تلقى نموده‏اى، و آن كه را درباره خود قصد ستم كرده مهلت داده‏اى. تو ايشان را به مداراى خود مهلت مى‏دهى تا مگر باز گردند، و در مؤاخذه ايشان شتاب نمى‏كنى تا مگر توبه كنند تا كسى از ايشان كه بر خلاف رضاى تو مستوجب هلاك شده به مهلكه در نيفتد، و كسى از ايشان كه به سوء استفاده از نعمت تو سزاوار بدبختى شده بدبخت نگردد مگر بعد از آن كه راه هر بهانه بر او بسته شود و حجت از هر حجت بر او تمام گردد. و اين اتمام حجت پر تو كرمى از آفتاب عفو تو است - اى خداى كريم - و ميوه منفعتى از بوستان شفقت تو است - اى خداى حليم - توئى كه براى بندگانت درى به سوى عفو خود گشوده‏اى، و آن را توبه ناميده‏اى و بر آن در راهنمائى از وحى خود قرار داده‏اى تا آن را گم نكنند، پس تو خود كه منزه و جاويد است نامت، فرموده‏اى «به سوى خدا توبه‏اى خالص و پيراسته از نفاق كنيد. تا مگر پروردگارتان گناهانتان را محو كند، و شما را به بهشتى كه نهرها از زير درختان آن روان است در آورد.»

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 14:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بیاد دوران خوش اعتماد

کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم
پشتِ کدوم سَد سکوت پر ميکشي چکاوکم
چرا بمن شک ميکني منکه منم براي تو
لبريزم ازعشق تو و سرشارم ازهواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
*  *  *
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين
*  *  *
سفرنکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهيهء اين سفرنشو
نزار که عشق منو تو اينجا به آخربرسه
بري تو و مرگ من از رفتنه تو سربرسه
*  *  *
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين
*  *  *
نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگرچه من بچشم تو کمم قديمي ام گُمم
آتشفشان عشقمو درياي پُرازتلاطُمم
*  *  *
گريه نمي کنم نرو، آه نمي کشم بشين
حرف نميزنم بمون، بُغض نمي کنم ببين

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:54 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

نفرين بر لحظه های اشتياق

 

نفرين بر لحظات سيه فام اشتياق

 

ببين ققنوس سرنوشتمان از اشتياق آتش گرفت

 

و اما لذت ما از خاکسترش آفريده نشد

 

آنچه از ميان آن سوخته پرهای سرنوشتمان به سامان آمد تنها بيهودگی بود

 

آری هم قفس

 

با من هم آوازی

 

در ذهن تهی ما تنها همين نقش ميبندد:

 

ياد روز های لذت به خير

 

ياد روز هايی که چکاوک هراسان ميخواند و تو در چشمانت برايش نت مينوشتی

 

نفرين بر اشتياق کور

 

ببين رهايی درد ها چه سرسام آور است

 

آرام آرام به روی گونه های مستت می لغزد

 

و دلداری باد نيز تو را به سرزمين هرگزها نميبرد

 

اشتياق ما سوخت

 

اما آغوش من هميشه برای تيمار زخم های نا شناخته ات گشوده است

 

از تمام افسانه ها لطافت خواهم گرفت و اشک هايت را با آن پاک خواهم کرد

 

ببخش آگر آغوشم از تپش لحظات نا آرام است

 

ببخش اگر نگاهم به زيبايی پرواز روياهايت نيست

 

اگر دستانم گرمت نميکند ببخش

 

به جای آن روحم از همان اشتياق ديرينه آتش گرفته است و

 

بال های پروانه ی خيالم به دور شمع وداعت سوخته است

 

اين گرما برای التيامت بس است

 

اگر از ندای گرم آتش بيشتر ميخواهی

 

اگر اين گرما کافيت نيست بگو

 

هنوز برايم ذره ای آرزو مانده است

 

اتشش خواهم زد تا گرم شوی

 

هنوز وجود دلداده ام هست

 

آتشش خواهم زد تا گرم شوی

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:32 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
توضیح : متاسفانه برخی از افراد ... این وبلاگ را به نام خودشان به افراد دیگر معرفی می نمایند .
نشانی پست الکترونیکی اینجانب : Parsa.52@Gmail.com یا Fact.13@Gmail.com
-------
مطالب این وبلاگ از : 1- نوشته های خودم2 - سایتها و وبلاگهای مختلف و... می باشد .
-------
خدا می فرماید :
هنگامی که بنده ام به نماز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم و او آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد .
-------
رئيس سرخ پوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد:که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم.
------
نگو بار گران بوديمو رفتيم.
نگو نامهربون بوديمو رفتيم.
آخه اينها دليل محکمي نيست.
بگو با ديگران بوديم و رفتيم .
------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
------
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
------
اگه احساس کردي گناه يک نفر اونقد بزرگه که قابل بخشش نيست ...بدون که اون گناه نيست که بزرگه...بلکه اون قلب توهست که کوچيکه! واگه يه روز يه نفر رو به خاطرگناه کوچيکش بخشيدي بدون که اون گناه نيست که کوچيکه ...بلکه اون قلب تو هست که بزرگه !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM