به مناسبت 28 آبان | ||||
روباه گفت: -سلام.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:43 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تقديم به عزيزم | ||||
دلم برات تنگ شده جونم مي خوام ببينمت نمي تونم بين ما ديوارايي سنگي فاصله يک عمره مي دونم بغض ترانمو شکستم مي خوام بگم عاشقت هستم تو عين ناباوري, يک شب خالي گذاشتي هر دو دستم تو بودي ... تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من تو بودي ... سنگ صبورم و نگاه دورم و لب هاي بسته من نيمه شب از خوابم پا ميشم نيستي پيشم ... باز ديونه م شم دوري تو تيشه زد به ريشم نيستي پيشم ... بي صدا, از من خالي ميشم هم صدا, با بي بالي ميشم گونه هام, خيس از شبنم غم نيستي پيشم ... نيستي پيشم ... | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يادي از دکتر شريعتي | ||||
هر کسی دوتاست و با نبودن چگونه توانستن بود | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تقديم به عزيزم | ||||
من فکر تو را با ذهن خالی ام می نوازم و این نانوشته های چروک در دستان من جای می گیرند ! این نانوشته های چروک همه پیشکش شعرهای تو ! شب از سر صبح گذشته است ، می دانم چشمانت را در این دقیقه ها به آسمان ِ خاکستری می دوزی ! می دانم هنوز خواب در چشمانت راه پیدا نکرده ..... من نیز به هوای دیدن ِ تو در این شب ها خواب را بر چشمانم حرام کردم ! هر شب رویای دیدن ِ تو را با این کاغذ های چروک تقسیم می کنم تا آن ها هم سهمی از این دوست دارم ها داشته باشند .... ! می بینی حتی این کاغذ ها برای دیدن تو اشک شوق مرا بر روی خود تحمل می کنند ، و قلم سنگین مرا نیز ، و دستان سنگین مرا ، ... حتی تاریکی شب را .... همه و همه را تحمل می کنند ، برای این که می دانم تو هنوز نخوابیدی و در فکری .... فکر این که یک روزی رویای من برای دیدن ِ تو در ذهن کوچکم خواهد پوسید ، دیوانه ام می کند ... من این قسم را بار دیگر یاد خواهم کرد : « احساس ِمن خاک خورده ی تن ِ توست ، تن ِ من خواهش بی نفس تن ِ توست ، عشق ِ من باور از یاد نرفتنی ِِ تن ِ توست ... » مجرم عشق را در دل هزاران بار محکوم کردم ، محکوم به حبس ابد ، اما انگاری دل ِ من فارغ از این قانون ها ست چون هیچ مجریی برای این قانون وجود ندارد ... !!! ـتو کجایی ؟ ـ در دل سکوت این شب ِ خاموش ، تو کجایی ؟ زاده ی مهر ، مردی از تبار شعر و باران ! تو کجایی ؟ شب از سر صبح گذشته است ! هیچ آوایی از تو به گوش نمی رسد! ـ نه ـ تو در همین نزدیکی هستی ! تو را یافتم ! تو را در باور ِ عشق و رویای شیرنم یافتم ! خوشا به حالی رویایی که انبساط نشد !!! رویای من در حرارت دیدن تو طعم سیاه ِ سردی را نچشید ! شب حوصله اش از حرف های من سر رفتِ است ! اما می دانم تو هنوز هم بعد از این نانوشته های چروک پلک هایت با التماسی شیرین شب را دنبال می کند ...! لالایی شبانه را هیچ گاه فراموش نکردم ، گاه گاهی شب ها زیر لب برایت لالایی ای می خوانم تا شاید شب برای خوابیدن چشمان ِ تو متولد شود ! لالایی خواب را برایت می خوانم ! هنوز هم می خوانم ... هنوز هم می خوانم ... لالا ، لالایی ! لالا ، لالایی .... خود نیز تا هزاران هزار عدد می شمارم تا مطمئن شود تو خوابی و بعد روح خود را به فراموشیِ صبح می سپارم ! می دانم تو هم اینک خوابیده ای ... شب از سر صبح گذشته است ! و من هم پلک هایم سنگین شده است و روزنه ی خاموش ِ خورشید چشمانم را آزار می دهد ! شب به خیر ...! | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 7:19 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:56 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
ازقلعه تا خيابان | ||||
نوشته ای به قلم آقای عبدالهی را مطالعه می کردم . به نظرم نقد پخته و خوبی بود . امیدوارم شما نیز این نقد بهر ه ببرید . --------------------- برش اول: خانم معلم ميان سالي با مقنعه مشکي ومانتوي سورمه اي و دست هاي گچ آلود، به فاصله 20 متر از ايستگاه اتوبوس کنار خيابان ايستاده است. او منتظر تاکسي نارنجي است. چند متر جلوتر پيرزني به عصايش تکيه داده. خود روهاي شخصي نرسيده به خانم معلم چراغ مي زنند. سرعتشان را کم مي کنند وبا چشمان دريده به صورت او زل مي زنند. خانم معلم اخم کرده و نگاه تندش نقطه اي در فضا را نشانه گرفته است. پيکان، پرايد، پژو، وانت نيسان و... راننده هايي با موهاي مشکي، خاکستري و حتي يکسره سفيد، بعد از چراغ و بوق و نيش ترمز، گازشان را مي گيرند و مي روند و از مقابل پيرزن بي اعتنا و به سرعت مي گذرند. اين مردان ساکنان همين شهر شلوغند. برش دوم: مدارس دخترانه بايد مانند حوزه هاي علميه خواهران استتار شوند. خانم منظرخير حبيب الهي عضو شوراي شهر تهران گفت: در زمان شهرداري دکتراحمدي نژاد، طرح استتار مدارس دخترانه تدوين شد و چندين مدرسه نيز مشمول اين طرح قرار گرفت. وي با تاکيد بر اينکه ساخت مدارس پسران و دختران بايد متفاوت باشد افزود: در حال حاضرساخت مدارس دخترانه به نحوي است که حياط در جلو ساختمان قرار مي گيرد. بايد طوري عمل شود که دور تا دور مدرسه دخترانه ساختمان و وسط آن حياط باشد. در يک سال گذشته مشابه اين سخنان را زياد شنيده ايم: اعزام طلاب به مدارس، واگذاري امتياز تاسيس مدارس غيرانتفاعي به مساجد و بسيج، تشکيل مدارس جوار حوزه هاي علميه، ممنوعيت تدريس دبيران مرد در آموزشگاه هاي دخترانه، طرح ساماندهي مد ولباس، تشکيل معاونت پرورشي در مدارس، ديني کردن کتاب هاي درسي مدارس و... برمي گرديم به موضوع استتار مدارس دخترانه. برخلاف تصورعضو شوراي شهر طرح استتار مدارس دخترانه، 4 سال پيش از آمدن احمدي نژاد به شهرداري، در وزارت آموزش وپرورش مطرح وبه دليل مشکلات اجرايي بي صدا به بايگاني سپرده شد. در سال 78 تربيت بدني آموزش وپرورش به دوشاخه تقسيم واداره کل تربيت بدني دختران تشکبل شد. کارشناسان بهداشت مدارس به مديران ورزش دختران گفتند: فقر حرکتي عامل افسردگي روحي وناهنجاري هاي اسکلتي در ميان دختران است که اثرات آ ن در نسل هاي اينده هم ادامه مي يابد و از جمله پيامد هاي فقر حرکتي، بلوغ زود رس جسمي دختران ومسايل حاشيه اي بحث برانگيز ان است. مديران جديد که همه جا با موانع فرهنگي عبورناپذير روبه روبودند و زورشان به جاي ديگري نمي رسيد سرانجام چاره را در اين ديدند که به جنگ معماري بي زبان مدارس بروند و با تغيير معماري مدارس، ورزش دختران را شکوفا کنند. آنها درکي از دشواري هاي اجرايي و مالي اين طرح نداشتند. اما چند ماه بعد مديران نوسازي با ايما واشاره به آنها فهماندند در وزارتخانه اي که 20 هزار مدرسه کم دارد وحدود 60 درصد مدارس ان يا به کلي مخروبه و يا نيازمند تعميرات اساسي هستند، بودجه اي براي چنين طرح هايي وجود ندارد. علاوه بر آن در شهري مثل تهران با ساختمان هاي بلند مساله اشراف بناهاي دور يا نزديک به اساني حل شدني نيست. البته چون اين طرح بار ارزشي داشت، هيچ يک از مسوولان علني با آن مخالفت نکرد اما به تدريج از تب و تاب افتاد. هدف طراحان استتار مدارس اين بود که دختران در فضاي کنترل شده، مانتو و مقنعه را در بياورند و لباس و کفش ورزشي بپوشند و آزاد و سبکبال بازي کنند وبا فرياد و جيغ و داد، انرژي رواني خود را تخليه نمايند. اما هيچ تضميني وجود نداشت و ندارد که در فضاي بسته هم، به دختران اجازه پوشيدن لباس ورزشي، دويدن و فرياد زدن بدهند. به گمان من موضوع حجاب در مدارس بيش از آنکه مقوله اي شرعي باشد موضوعي اداري، آييني و سياسي است. درمدارس دخترانه که همه عوامل (دانش آموز، معلم، مدير، مستخدم و... )همگي از يک جنس ومونثند، دانش آموزان در حياط، راهرو، کلاس و آزمايشگاه موظف به رعايت حجاب کامل هستند. معاونان مدارس به شدت مراقب حفظ حجاب دختران در داخل مدرسه اند، که از نظر شرعي توجيهي ندارد. در برخي از مدارس دانش آموزان دختر موظف به زدن هد بند براي مهار کاکل هايشان شده اند. در اين ميان فلسفه اصلي حجاب که پوشيده بودن در برابر نامحرم است به کلي فراموش شده است. رييس يکي از مناطق، سرزده به بازديد يکي از مدارس دخترانه مي رود. زنگ تفريح است ودانش آموزان مشغول هواخوري درحياط. رييس براي رسيدن به دفتر مدير، عرض حياط را مي پيمايد. بچه ها به او و همراهانش اعتنايي نمي کنند. کاکل ها بيرون است اما دستي براي جلوکشيدن مقنعه بالا نمي رود. انگار نه انگار که آنها نامحرمند. يکي دوساعت بعد که رييس با بدرقه مدير ومعاون بار ديگر از حياط مدرسه مي گذرد، بچه ها با ديدن اولياي مدرسه، مقنعه ها را جلو مي کشند. دختران به صورت شرطي آموخته اند که در برابر مدير و ناظم مدرسه حجاب را رعايت کنند. اما کنترل فضاي بيرون مدرسه به عهده ناظم و مدير نيست. به همين دليل دختران رفتاربازتري دارند. با خروج دانش آموزان از مدرسه مقنعه ها عقب تر مي رود و کاکل هاي ژل زده بيرون مي افتد، بعضي از بچه ها هم با لوازمي که معلوم نيست کجاي کيفشان پنهان کرده اند، دستي به بر و روي خود مي برند و آرايشکي مي کنند. چند نفري به طرف باجه هاي تلفن مي روند. عده اي هم به بهانه کوتاه کردن مسير خود از وسط پارک مي گذرند. نبايد درتفسير اين رفتار هاي ساده که جلوه هايي از زندگي است دچار اغراق انديشي شد. کنجکاوي، خودنمايي، ماجراجويي و رفتارهاي متفاوت در ميان تين ايجر(14-18ساله ها)هاي همه کشورها، دختر و پسر، ديده مي شود. دو گروه در جامعه ما رفتار نوجوانان وجوان ها را زير ذره بين گذاشته اند واگرانديسمان مي کنند. دسته اول صاحبان تفکر طالباني که زنان ودختران را شيطان مجسم مي دانند وبا بزرگ نمايي اين رفتارها، فرياد مي زنند که فساد وبي بندوباري جامعه را فراگرفته وخواستار ايجاد محدوديت هاي بيشتربراي جوانان وبه ويژه دختران مي شوند. آرمان نهايي آنها حذف کامل زنان از صحنه اجتماع وبازگرداندن آنها به اندروني خانه هاست. دسته دوم بخشي از مخالفان و منتقدان دولت هستند که با بزرگ نمايي اين رفتارها مي کوشند سياست هاي کنترل اجتماعي دولت را شکست خورده معرفي کنند. سياست هاي سختگيرانه دولت در حوزه اجتماع موفق نبوده، اما براي اثبات اين ادعا لازم نيست که جامعه را غرق در فساد وبي بند و باري معرفي کنيم. منتقدان از رفتارهاي متفاوت فرهنگي و اجتماعي تفسيري صد درصد سکسي و غير اخلاقي ارايه مي دهند. تهران شهري است نيمه روستايي با جنبه هاي متضاد وخرده فرهنگ ها و سبک هاي متفاوت زندگي. امثال آن هم ولايتي خيال پرداز با تصورات کج و معوج در تهران فراوانند. خانم معلم ميان سالي با مقنعه و مانتوي سورمه اي به فاصله 20 متر از ايستگاه اتوبوس کنار خيابان ايستاده است. او منتظر تاکسي نارنجي است. چند متر جلوتر پيرزني به عصايش تکيه داده... خود روهاي شخصي نرسيده به خانم معلم چراغ مي زنند. قيافه او را ارزيابي مي کنند. سرعتشان را کم مي کنند. خانم معلم اخم کرده و نگاه تندش نقطه اي در فضا را نشانه گرفته است. پيکان، پرايد، پژو، وانت نيسان و... . و راننده هايي با موهاي مشکي، خاکستري وحتي يکسره سفيد، بعد از چراغ وبوق ونيش ترمز، گازشان را مي گيرند ومي روند واز مقابل پيرزن بي اعتنا و به سرعت مي گذرند. اين مردان ساکنان همين شهر شلوغند ومعمولا در محيط کار وخانواده، آدم هاي معقول ومحترمي هستند و وقتي پاي بحث پيش مي ايد از بي بند وباري وفراگير شدن فساد در اين شهر بي در وپيکر شکايت مي کنند. اين مردان خياباني، همسر ودختران خود را تافته هاي جدا بافته مي دانند که در ميان دريايي از فساد بايد از شرف وناموس ان ها دفاع کنند، حتي اگر لازم باشد با تفنگ و قمه و ساطورخون راه بياندازند. اغلب ما شخصيتي دوگانه داريم و اين دوگانگي به نظرمان کاملا طبيعي مي ايد. درست است که مدرنيته از در و ديوار شهر مي بارد اما فرهنگ ما پا به پاي جنبه هاي مادي زندگي تحول نيافته است. زندگي در اپارتمان، اشپز خانه اپن، غذاخوردن پشت ميز، استراحت روي مبل، خوابيدن روي تخت، تلفن وموبايل، هواپيما، مدرسه جديد، دانشگاه، روزنامه وتلويزيون واينترنت وهزاران پديده مادي ديگر را از دنياي مدرن وام گرفته ايم اماهمزمان با فرهنگي که لازمه زندگي در دنياي مدرن واستفاده از ابزار مدرن است سر ستيز داريم. زندگي در اپارتمان راپذيرفته ايم امافرهنگمان چهارديواري اختياري است. معماري مدرن راانتخاب کرده ايم اما فرهنگمان اندروني - بيروني است. مدرسه جديد را تاسيس مي کنيم وبعد مي گوييم:مدارس دخترانه بايد مثل حوزه هاي علميه استتار شوند. مي توان به نيروي اراده ومصرف دلارهاي نفتي؛ مثلا؛ چهره مدارس دخترانه را مثل حوزه علميه کرد، اما اين موجود جديد معجوني خواهد شد ناکارامد، نه مدرسه جديد ونه حوزه علميه؛ شبيه شتر مرغي که نه بار مي برد ونه تخم مي گذارد. در کلانشهري ده ميليوني زندگي مي کنيم اما در کمان از روابط اجتماعي، مسايل زنان، رابطه دختر و پسر و... بر اساس همان تجربه خامي است که خود ما يا والدين ما 40 سال پيش از فلان روستابه شهر آورده ايم. تفکري ماقبل مدرن در فضايي که مدرنيته از در و ديوار آن مي بارد. جامعه ما بر اساس شاخص هاي علمي مانند پوشش تحصيلات دوره عمومي، تعداد دانشگاه ها و دانشجويان، حضور دختران در عرصه کار و تحصيل، رشد شهرنشيني، بهبو دشرايط بهداشت و درمان و... نسبت به 30 سال پيش مدرن تر شده است. اما مناسبات فرهنگي و اجتماعي پا به پاي ان رشد نکرده است وهمين ناهمزماني، بحران آفرين شده است. تنها الگوي جانشين ما براي ارتباط بين دوجنس، ازدواج است اما اين سرمشق به چند دليل کارآمدي ندارد. اول اينکه بر خلاف جامعه سنتي ازدواج اولويت شماره يک جوانان نيست. بسياري از دختران امروزي مانند پسران ادامه تحصيل، يافتن شغل، منزلت اجتماعي و... را بر ازدواج مقدم مي دانند و حتي درصدي از دختران و پسران اصلا تمايلي به ازدواج و تشکيل خانواده ندارند. دوم اينکه ازدواج نياز به لوازم وامکاناتي دارد که فراهم کردن ان ها از عهده زوج جوان واکثر خانواده هاي ايراني خارج است. سن ازدواج در ايران نيز مثل جوامع مدرن بالا رفته ومعمولا دختران درسن بالاي 25 وپسران درسن بالاي 30 سال به فکر ازدواج مي افتند. بررسي رفتار مردان ايراني درخارج از محيط خانوادگي نشان مي دهد که تفاوت قابل اعتنايي بين رفتار مردان مجرد و ازدواج کرده و يا پير وجوان ديده نمي شود. دوست دانشجويي مي گفت بحران و حرمان سکس اصلي ترين مساله جامعه ماست. جامعه مرد سالار اما اين رفتارها را از سوي مردان و پسران طبيعي مي شمارد و گناه همه ناهنجاري هاي جنسي را به گردن زنان و دختراني مي اندازد که گويا با مانتوهاي تنگ و کاکل هاي پف کرده و روسري هاي لغزان خود مردان غيرتمند را تحريک مي کنند. در حالي که مرد تحريک پذير به دليل ساختار رواني و فرهنگي آسيب پذير خود آستانه تحريک پذيري بالايي دارد. نگاه جستجوگر او به کمک تخيل حجاب ها را در مي نوردد. و قسمت هاي خالي پازل را به مدد رويا پر مي کند. حضور زنان به هر صورتي و در هر پوششي او را تحريک مي کند. او درعين حال احساس گناه مي کند. و به جاي مراجعه به درون خود با فرافکني زنان را مقصر دانسته و خواستار حذف آنها از صحنه جامعه مي شود. در چنين فضايي است که سريال "او يک فرشته بود" از سيماي ملي پخش مي شود ومنظور از فرشته همان شيطان است که در نقش يک زن ظاهر مي شود و با شگرد هاي اهريمني خود مرد جوان خانواده داري را تا استانه گناه پيش مي برد. تجربه 28 سال گذشته نشان مي دهد که سياست هاي منع، جداسازي، کشيدن ديوار، بگير وببند هاي خياباني و... . به ايجاد جامعه اي ارماني منجر نشده است. شايد اشتباه مي کنيم و آنچه را که در کوچه و خيابان مي بينيم نه تنها نشانه فساد و بي بند وباري نيست بلکه نشانه زندگي و پويايي نسل جوان ايراني است. پوشش دختران در شهر هاي بزرگ اميخته اي از سنت و تجدد و علامت ذوق و ابتکار فرهنگي ايرانيان است. مهم اين است که مرد هاي ايراني چشم هايشان را بشويند وجور ديگري ببينند | ||||
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:42 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند. شيوانا با تبسم گفت:"اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟" شاگرد با حيرت گفت:"ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟" شيوانا با لبخند کفت:"چه کسي چنين گفته است.تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است.اين ربطي به دخترک ندارد.هر کس ديگر هم جاي اين دختر بود تو،اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.بگذار دخترک برود!اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست.مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني.معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد!دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر!بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري پيدا کند!به همين سادگي!" | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| پروانه با خودش گفت يعني اين همان شمعي است که من بايد عاشقش باشم ، پروانه بالهايش را گشود و به سوي آن نور لرزان پرگشود ، اما نسيم او را نگه داشت، پروانه گريست و به نسيم گفت رهايم کن تا آن شعله را در آغوش گيرم اما نسيم به او گفت آنجا هيچ چيز نيست، پيش من بمان من تو را به زيباترين گلستان دنيا خواهم برد ، اما پروانه فرياد کرد ؛ نه من ميخواهم دور آن شعله زيبا برقصم ، نسيم در گوشش زمزمه کرد تو خواهي مرد و بالهاي زيبايت از سرما خشک خواهد شد بر دوش من سوار شو تا تو را به مرغزاري ببرم که صدها پروانه زيبا همچون خودت در آن زندگي ميکنند ، پروانه اشک ريزان ناليد نه من فقط ميخواهم براي آن شعله زيبا شعر بگويم ميخواهم راز آن همه روشنايي را که از درونش بيرون ميريزد دريابم ! اما نسيم نجوا کنان به او گفت آن همه نور وزيبايي که تو ميگويي وهم و خيالي بيش نيست که تو را در تاريکي رها خواهد کرد ، دستهايت را به من بده تا تو را به دشت زيبايي ببرم که گلها حتي در شب نيز بسته نخواهد شد و شب بوها با تو زير نور ماه شعر خواهند سرود ، اما پروانه باز گريست و نسيم را دشنام داد ، نسيم او را رها کرد و پروانه به سوي آن نور لرزان پرگشود و نور را با اشتياق در آغوش کشيد ولي کرم شب تاب به او گفت پروانه زيبا من وقت بازي ندارم رهايم کن بروم ، نسيم در انتظار من است ميخواهد مرا به زيباترين گلستان دنيا ببرد و سپس پروانه را متحير وگريان بر جاي گذاشت و رفت ، حال پروانه مانده بود و تاريکي سرد نيمه شب ، پروانه تا صبح نسيم را صدا زد ولي نسيم با شب تاب رفته بود! | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
پدر روزنامه مي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را - كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد - جدا و قطعه قطعه كرد وبه پسرس داد و گفت: | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اثرات حیات بخش «در آغوش گرفتن» | ||||
دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشگی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید." «در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید. پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود". Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید. عکس زیر، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید. زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند. در حال حاضر دو خواهر دو قلو در خانه شان بسر می برند، آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند. بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
بت شکن | ||||
انقدرواسه یه نفر ارزش قایل میشیم انقدر بزرگش می کنیم که زیر پاهاش له میشیم واسه خودمون یه بت درست می کنیم می پرستیمش ستایشش می کنیم ..بعد سردی و بی تفاوتی بت رو نمی تونیم تحمل کنیم ازارمون میده ..اون وقته که مجبور می شیم بتی رو که با دستای خودمون ساخته بودیم رو بشکنیم... | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
و خداوند عشق را آفريد | ||||
| زن به عمق تنهايي هايش فكر مي كرد. مرد هيچگاه به عمق بي توجهي هايش فكر نكرد. كودك همواره نگران هر دو بود. زن با حس گرماي دست مرد كه بر روي شانه هايش قرار گرفته بود رشته هاي تنيده شده فكرش را پاره كرد. مرد به موفقيت هميشه گي اش مي باليد. كودك همواره نگران هر دو بود، زيرا مي دانست كه باز هم روزگار، تكرار مكررات را به ارمغان خواهد آورد و دوباره گريه هاي پنهاني مادر را خواهد ديد. بچه اين گريه ها را حتي در شكم مادرش نيز ديده بود. ... زن از خدا عشقبازي با مرگ را طلب ميكرد. كودك همچنان نگران بود. | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:48 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نگاهي به کتاب آدم و حوا ( نوشته محمد علي ) | ||||
| دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گٍلٍ آدم بسرشتند و به پيمانه زدند «حافظ»اول كلمه بود. و كلمه خدا بود . خدا عشق بود . و خدا كه عشق بود اراده كرد كه خلق كند پس گفت «بشو» و آن انفجار بزرگ بوقوع پيوست (بيگ بنگ) و كاينات خلق شد ند با ستارگان بيشمار و سيارات و حفره هاي سياه و كهكشانهاي بيشمار «هيجده هزار عالم خلق شدند» خداي سياره اي از سيارات را برگزيد آنرا مركز كاينات قرار داد و زمين ناميد… و زمين مركز كاينات شد . خداي فرشتگان را آفريد «جمعي به ركوع و جمعي به سجود» آنگونه كه خداي خواسته بود . از خيل فرشتگان گروهي را موكل ستارگان و سيارات و كل كاينات قرار داد تا نظم و گردش كاينات همانگونه بمانند كه خداي خواسته است خداي عاشق بود و اراده اش بر معشوق بودنش قرار گرفت . ارواح را آفريد . جمعي از آنان را بدست خود تطهير و پاكيزه گرداند . ارواح در دو صف شدند صفٍ ارواح مطهر و صف ساير ارواح . خداي پرسيد: «نه آنكه من هستم خالق شما؟» جملگي پاسخ دادند آري تو خالق ما هستي خداي گفت پس منتظر بمانيد تا در جسم فرزندانٍ بهترين مخلوق من بر روي زمين درآييد . خداي در دو روز زمين را به زيبايي آراست آنگونه كه گفته است «هر چيزي را به نيكويي و زيبايي آفريده ام» كوه ها بر زمين استوار كرد درياها را جاري ساخت و جنگل ها را آفريد و و سپس آسمانها را گفت كه «بشوند» آسمانها خلق شدند سقفي برأي زمين پس موكليني گمار د بر ابرها…آبها…جنگل ها…بادها . خيل فرشتگان با حيرت مي نگريستند، از آن ميان يكي از چهار فرشته مقرب خدا جبراييل پر گشود بر روي زمين هر جا را نگريست زيبايي بود ميدانست كه بايد بارها بر زمين بيايد كه هنوز هم مي آيد . خداي جنيان را بر زمين مستولي گرداند آنها خون ها ريختند و چهره زيباي زمين را آلودند . خداي فرشتگان مقرب و حارث را كه بر زمين حكم مي راند فرا خواند از آنان خواست كه بر زمين درآيند و مقداري خاك به درگاهش بياورند فرشتگان يك بيك به زمين آمدند با عجز و لابه زمين مواجهه شدند باز گشتند تا نوبت به عزراييل رسيد حضرت عزراييل نيك مي دانست كه عمرش به جانٍ فرزندان مخلوقي خواهد بود كه خداي مي خواست آنرا خلق كند . از فرزندان آدم و حوا كه از جان آنها عزراييل جان مي گرفت .پس حضرت عزراييل به زمين آمد و خاك را نزد خداي برد خداي امر كرد به موكل ابرها كه ابرها را بياورد و بروي خاك بباراند . ابرها آمدند و بر روي خاك باريدند . خداي با دستان عاشقش به زيبايي گلٍ آدم بسرشت و آدم را بصورت خود ساخت . فرشتگان با حيرت نگاه مي كردند . خداي به فرشتگاني گفت كه منتظر باشند تا دو به دو موكل باشند بر فرزندان آن مخلوق كه آدم مي ناميدش يكي در پس و يكي در پيش تا اعمالشان را مو به مو بنويسند . موكلين به صف شدند و منتظر . خداي از روحٍ عاشق خود بر جسم آدم بدميد روح از سر وارد شد اجزاي بدن آدم به جنبش درآمدند…چشمها باز شد ند گوشها باز شدند لبها جنبيدند پره هاي بيني به لرزش افتاد پاها و دستها و ساير اندام . پس آدم بپا خاست دستها را گشود و پنجه ها را مشت كرد و آنها را به سينه كوفت گويي از خوابي گران برخاسته . دستها را به اطراف تكان داد…وقتي يك دست را به كمر گذاشت ملايك ديدند كه آدم به شكلٍ پيمانه اي شده و خداي از خمخانه احديتش كوزه اي باده قرمز آورد و بر اين پيمانه ريخت . آدم تلو تلو خورد… مست از آن باده شد . خيل فرشتگان بودند اما آدم جز خداي چيزي نمي ديد مست از باده عشق خداي به رقص درآمد دور خود چرخيد «چرخ چرخ عباسي خدا من را نندازي» آدم مي چرخيد سماعي عاشقانه سر بسوي خداي و دستها گشوده رو به پايين مي چرخيد آنقدر چرخيد كه مدهوش شد . خداي بر آدم مي نگريست بر اين عاشق مست مي نگريت… فرشتگان در حيرت بودند چشمها از حدقه درآمده و دهانها باز نمي دانستند چه بگويند حيرت آنان را فرا گرفته بود . پس خداي بر آدمٍ بر خاك افتاده نگربيست و گفت:« آفرين بر من كه چنين مخلوقي آفريدم» و خداي خرسند بود . وخداي فرشتگان را فرا خواند دور از چشم آنها بگوش آدم اسما و مخصوصا «اسم اعظم» را خوانده بود …پس به فرشتگان گفت كه اين است اشرف مخلوقات من بر او سجده كنيد كه او را بصورت خود آفريدم و او به تمام اسما آشناست و اسم اعظم را هم مي داند فرشتگان به سجده افتادند حتا فرشتگان مقرب الا شيطان كه منيتش بجوش آمده بود «من از جنس آتش هستم…من هفتاد هزار سال سجده تو را بجا آورده ام… من…من…من…من»شيطان از «من» گفت وخداي گفت : من گفتن فقط لايق خداي است و بس . پس از درگاه خداييش براند . شيطان به خود آمد ديد دچار مكر شده است . به خداي رو كرد و گفت مرا دچار مكر خودت كردي . تو ميداني كه من هقتاد هزار سال سجده ترا بجا آورده ام تو ميداني كه من از او برتر هستم تو به من فرمان ندادي كه اگر فرمان مي دادي سجده اش مي كردم تو به من مكر كردي و خداي گفت آري من مكارترينم .شيطان از درگاه رانده شد و كينه آدم بدل گرفت . آدم به باغ بهشت رفت تا از هر آنچه كه آنجا بود بخورد و بياشامد… وخداي كه تنها بود و هر چه را حتا اعضاي بدن آدم را جفت جفت آفريده بود، از جنس آدم جفتي برايش آفريد كه حوا ناميدش .حوا را نزد آدم فرستاد و گفت هرچه در بهشت است بخوريد و بياشاميد الا «ميوه درختي را نشان داد» اين ميوه . شيظان فهميد و در زماني «بگونه اي كه محمد علي نوشته است» به بهشت وارد شد و حوا را به خوردن آن ميوه فريفت . حوا از آن ميوه ممنوعه خورد و به آدم نيز خوراند . خداي خشمگين شد آدم به سجده توبه افتاد . صدها هزار سال سجده خداي را بجا آورد خداي او را بخشيد و گفت كه شما دو نفر بايد بزمين برويد . آدم پرسيد خدايا پس فرزندان ما چگونه ترا ببينند؟ خد اي گفت: ما انسان را خليفه كرديم بر روي زمين ، ميكاييل را امر كرده ايم كه رابط باشد ميان فرزندان تو و حوا با درگاه خدايي ما . و تو بايد پيام ما را به فرزندانت برساني كه خدايشان در حجاب است و اگر مي خواهند خداي را ببينند با نامش بذكرٍ مدام بنشينند و عشق ورزي كنند در راه خداي قرباني كنند و نذر بدهند… ميكاييل نذر و قربانيشان را به نزد ما مي آورد آنها را خواهيم ديد و اگر نيتشان برأي قرباني و نذر از ته دلي باشد كه گوهر خدايي در آن قرار گرفته قبول خواهيم كرد …و شايد هم اين حجاب كناري رود و آنها گوشه اي از خمٍ ابروي خداي كه برأي آنها بهترين دوست است را ببينند . آدم و حوا بزمين افتادند و حوا خون با درد ماهانه مي ديد كه خواسته خداي بود پس از نافرماني . در هر زايمان دردي جانكاه بر بدنش مستولي مي شد كه خدايش گفته بود «برو روي زمين و فرزنداني بزاي و در هر زاييدن دردي بكش جانكاه كه با هر درد پنجه بر خاك بزني» حوا فرزنداني برأي آدم بزاييد تا اين كه دوباره بار دار شد پس از هفت ماه درد زايمان امانش را بريد آدم بدادش رسيد و فرزندي زود رس و هفت ماهه بزاييد كه پسر بود آدم چون فرزند زود رس و بسيار كوچك خود بديد از چوب درختان جعبه اي ساخت و فرزند را كه شيث نام داشت در جعبه نهاد دو ماه بعد كه شيث در جعبه كامل شد حوا سينه بر دهان نوزاد گذاشت و پستان بدهان گرفتن آموخت و ماها بعد آدم دست شيث را گرفت و پا بپا برد تا شيوه راه رفتن آموخت . شيث بزرگ شد قد كشيد بلند و بلندتر… آنقدر بلند كه اگر مي خواستي به صورت نورا ني ا ش نگاه كني كلاه از سرت مي افتاد . هم اكنون گوري مطول و دراز بصورت سمبوليك در سوريه موجود است كه مي گويند گور شيث است و مردم به زيارتش مي روند . آدم قبل از مرگ سي صحيفه برأي شيث به ارث گداشت زيرا شيث بعد از مرگ آدم بار گران رسالت را به شانه گرفت آن صحيفه ها را شيث به خواهرش اقليما داد «آنگونه كه محمد علي در كتاب آدم و حوا نوشته است» و اقليما راوي داستان خلقت و آدم و حواست در كتابي كه محمد علي آن را نگاشته به رواني آبشارهايي كه بر حوض كوثر مي ريزد و به شيريني انگبين و شير كه در نهر هاي بهشت جاريست» . .... | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 12:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
هنرمندانهترین نقش زندگی | ||||
گفته میشود، فیلم یک ارتباط نامشروع، دست به دست میشود. | ||||
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
و خدا خر را آفرید.... | ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 7:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
به من بگو زرنگم! به من بگو باهوشم! به من بگو خوبم! نازنينم! با احساسم! عاقل و فهميده ام! خلاصه بگو بي نقصم! اما راستش را بگويي ها! | ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
وقتی چشمانش را باز کرد ، از ديدن نور شديد خورشيد به وحشت افتاد ، وقتی کمی دستاهای کوچکش را تکان داد از سردی آب ، مور مووش شد وقتی شب فرا رسيد ، باد هم آرام پيش نيلوفر آمد و ماه آرام به نيلوفر گفت :
روزی نور از نيلوفر پرسيد : به نظر من تو يک رازی توی دل کوچکت داری ، شب که ابرها کنار رفتند ، مهتاب بی صبرانه پيش نيلوفر آمد و نيلوفر چشمان قشنگش را باز کرد و عاشقانه به مهتاب خيره شد ... نيلوفر در حالی که عاشقانه به مهتاب نگاه می کرد گفت : و توی اون يک جوونه باهراز جوونه قشنگ ديگه بيرون ميان و بعد از اون لحظه ی با شکوه نيلوفر زيبا به اينجای جمله اش که رسيد ، همگی سعی و تلاششون رو کردند که نيلوفر دوباره برگرده اما صبح که خورشيد آروم آروم از پشت کوه طلوع می کرد ،
باد تصميم گرفت که برای دل داری مهتاب پيش او برود . اشک مهتاب سفيد سفيد بود ... زلال زلال ... با برخورد اشک مهتاب با آب برکه دل برکه هم ترکيد و تمام برکه باد به مهتاب گفت : مهتاب به برکه نگاهی انداخت ...
مهتاب رو جلب کرد ...
| ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يادش بخير | ||||
يادش به خير وقتي به دنيا امدم اونقدر شوکه شدم که تا دوساعت گريه ميکردم و تا دو سال نتونستم حرف بزنم | ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:25 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست . روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: -"چه مي بيني؟" | ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد بر سر تيغي گرفتار. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد . پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت. آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم. دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم. زماني كه به كهنسالي مي رسد. همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد. عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است. لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند. به هم نيازمندند!. « ما همه به هم نيازمنديم . » | ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری. چون بیندیشی هر انتخابی هولناک است و نیز حریتی ٬ که انسان را به هیچ وظیفه ای راهبری نکند. این راه را باید در سرزمینی انتخاب کرد که از هیچ سو شناخته شده نیست و در آن هر کسی کشفی می کند . و نیک متذکر باش که همان کشف را جز برای خویشتن نمی کند. صورت پذیرفتن هر چیز منوط به نزدیک شدن ما بدان است. | ||||
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 6:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
| ||||
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
يک روز سر كلاس فلسفه ، استاد ظرف بزرگ شيشه اي را روي ميز قرار داد و آن را پر از توپ هاي بيليارد كرد . سپس از شاگردان پرسيد آيا اين شيشه پر شده ؟ شاگردان پاسخ دادند : بله شاگردان جواب دادند : بله شاگردان جواب دادند : بله زندگي مانند اين شيشه است . مسايل اصلي زندگي مانند توپ بيليارد / ،مسايل تقريبا مهم مثل تيله و مسايل جزئي مثل ماسه . اگه شيشه رو با ماسه پر كنيد جايي براي تيله ها و توپ ها نميمونه . | ||||
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟ سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد ! فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم . سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟ همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند! | ||||
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 6:29 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم | ||||
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم | ||||
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نگران نباش ! چیز مهمی نیست تو از سکوت من وحشت نکن فقط قسم خورده ام که دیگر اوراد عشق را بیهوده وقف رهگذرانی نکنم که از ترنم علاقه عاجزند وقتی آینه از کوچ واژه های معصوم دلتنگ نمی شود مطمئن باش از تکرار نبودن ما هم نخواهد شکست . می گویند به زودی دریا همه ی ترانه های خودرا وقف بادهای دوره گرد خواهد کرد و ماه با چراغ بوسه به استقبال رهگذران غریب خواهد رفت.ولی من فکر می کنم دوباره کسی در میان آینه حرفی از کابوس جاده و نفرین سفر خواهد زد وگرنه دریای پیر که دیگر ترانه ای به یاد ندارد و چراغ بوسه را هم مدتها پیش درقلب مجروح ماه شکستند . میدانی ،می ترسم اگر یک روز تمامی این واژه های مهربان برای تسکین بنفشه های دوردست بروند دوباره به عقوبت گریه دچار شویم.راستش را بگویم من همیشه از تکثیر فاصله ها و تقدیر هولناک تنهایی ترسیده ام. می دانم که روایت فاصله کار ساده ای نیست اگر یک روز می فهمیدیم مدیون بسیاری از واژه های طرد شده هستیم دیگر دچار این همه کابوس زبان نفهم نمی شدیم. نباید رویاها را به تقدیر هدیه می دادیم. تقصیر خودمان بود خیلی زود بزرگ شدیم و برای بزرگ شدن عروسکهای زیادی را به خاک سپردیم | ||||
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
وقتی که نفس را باید حبس کرد. وقتی که نگاه را باید کور کرد. وقتی که پا داریم اما راه نمی رویم.وقتى که دست داریم و نوازش نمی کنیم. يادم هست که اگر دلم گرفت خدا با من است ... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تقدیم به عزیزم | ||||
من تو را می فهمم من صدای پرش بال تو را می فهمم پر پرواز پر از آوازی بام این خانه تو را می خوا هد ای نوای خوش هر پرده ی عشق زیر لب از تب اندوه شفق می خوانی من تو را می فهمم شعر من از تو به هر پرده سخن می گوید عاشقان گوش کنید این نوای عشق است | ||||
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:16 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اگر با حرف ديگران زندگي کنيم هيچ نخواهيم داشت ! | ||||
اگرعشق بورزید می گویند که سبک مغزید.....اگر شاد باشید می گویند ساده لوح و پیش پا افتاده اید.....اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوک اید..... اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند که ضعیف هستید.....اگر اطمینان کنید می گویند احمق اید.....اگر تلاش کنید جمع این صفات را در خود گرد آورید، مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید | ||||
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود . خدا گفت : به چه مي نگري ؟ گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت . خدا گفت : چه ميبيني ؟ گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ... خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟ گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد . خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم . توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند . و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد | ||||
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است | ||||
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:10 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تقدیم به عزیزم | ||||
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم مي گفت | ||||
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:8 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خالی از ذهنم و توانم برای راست شدن و ایستادن مرا وادار به لبخند امیدوارانه ای میکند که اشتیاق از یاری می دهد که گویا نشان داری است از سرزمین هرگزها . با تمام قدرت مبارزه با زشتیها ،اما خدایا زشتیهایت را نیز تو آفریده ای و گاهی آنچنان سر شار از زیبای میبینم در این زشتی که از نظر دیگران دیوانه ام میخوانند .
ای آشنای غریبه نمی دانی که گاهی چنان وجودم از آن اشتیاق نفرین شده سرشار است ،به سان غروب خورشید در افق که احساس رهایی را در من زنده میکند ء دستم کوتاه میکند از آن آشنا . اسیر در این جسم عاریتی ام هستم که تا بدین جا یدک کشیده ام ء برایم بسیار وازگان لذت را معنی کرده اند و من همچون طفلکی معصوم نظاره کرده ام و هاج و واج که هان ءچیست آن درد غریب ءآن نوازش گرم که قرار است دنیای دیگری برایم معنا کند که متهم به یک بعد نگری نشوم .
ای دوست من راهبه ای نیستم که لذت اشتیاق و بودن را بر روح و جسمم حرام کنم .
این من هستم که گاهی فراتر از زمان پیش رففته ام و سبکبال و راضی از عروج به سوی همنوعانم باز گشته ام زیرا قاموس عشق آموخته ام .
این من هستم پویای سرنوشتی که گرچه یادگاری از تولد به تن دارم اما فراتر از آنم ءفراتر از هستی زیبا بین یک دوست .
خواستم دریافته شوم اما برگ عبور از این انتزاع دیوار فولادین مجالم نداد .در تعاملی دست و پنجه نرم میکنم که انرزی میدهد برای جاری شدنم ءکه گرچه چون همگانمء اما روح سرگشته ام با من از دری به در میآید که نظاره ام میکند و هاج و واج از این جسم بی حرکت و سرد ءو مبهوت از اینکه آیا رواست....؟
وه که چه زیباست زمانی که وجودم از چیزی ست جاری که به سان سفری به ابدیت و ناشنا خته است .خرده ای بر رهگذران نیستءاگر اشتیاقم را کور کنند ءزیرا که نسیم زندگی ام بسیار نوازشگرانه همراهیم میکند تا ایمان و اعتقادم پیش پایم را روشن کند ءنه برای خرافه اندیشی اش ءکه برای قسمتی از روحم راکه به عزیزی یادگار دادم که برد نه به یغما بلکه به تبرک .
اگر بغضی ترکید در نزد یک دوست شرمی نیست «بگذار که احساس هوایی بخورد ».در کوچه باغهای زندگی همچون آهوی مستی که چست و چالاک به این سو و آن سو دویدم ءو اکنون چه ؟خستگی ؟تنهایی؟ تهمت؟ نهء راهی نمانده است .باقی راه... ء زیبایئش با تو سخن میگوید هر چند که ترد شوی از میان تمام لذتهای عمومی ء اما ان را نیز میابم .
من آن ذره آزاد خدایم که همیشه و در همه زمان جاری ام ءو اگر دست گرما و محبتی طلبیدم ءخلوص درونم نیز ودیعه اش بود ءاما باز ملالی نیست ءراهی نیست ءباقیء اندکی ست به وسعت پروازهایم . و گاهی وحشت از بعد از آن ءاین بعد از آن نه در حال است و نه در گذشته و نه در آینده بلکه دردرون من خسته است که عزیزی میگفت «آه یک خسته ظلم که چنین ره سپر است تو ببین نیست این معجزه نیست ؟ که پس این همه سال دارد او می آید دارد او می آید » | ||||
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
به روح سرکشم .... | ||||
| پيوسته دلم در التهاب است ... نمي دانم تا كجا ... تا به كي .... اين جسم خسته بايد چنين شيدا باشد ... مجنون بي ليلا ... ليلاي بي مجنون ! ...نمي دانم روح من در كدام ديار ... در آغوش كدام خنده بي پايان ... در كدام سرزمين آرام خواهد گرفت ؟ نمي دانم سرگرداني روح من به برزخي طولاني شبيه است كه مرا با افسون مرگ هم آغوش كرده است .... خداي من چنين واله ... چنين پريشان .... اسير چيستم من ؟ بارها و بارها طعم لذتهاي روزمره را مزمزه مي كنم ... قدم زدن در يك خيابان شلوغ .... درازكشيدن آرام و چشم دوختن به پنجره .... هيجان يك شهربازي ... نه هيچ كدام روح مرا به آرامش نرسانيد ! ... خدايا اكنون با قلبي بي طپش, سراسر بندگي به سويت مي آيم ... روح من آماده تازيانه تست ... يا مهر .. يا تازيانه ! روزهاي تاريكي را پايان ببخش و روح سرگردان مرا در هبوط حيرتت تنها رها مكن ......! دردی اگر داری و درمانی نداری با چاه آنرا درميان بگذار با « چاه »! غم روی غم اندوختن درديست جانکاه گفتند اين را پيش از اين ، اما نگفتند گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند آنگاه دردت را کجا فرياد کن ، آه ! پس تو کجای اين روز و شبی ؟ شهر تو کجای اين زمين بود اين همه دور؟ تمام مردم ايستگاه ميشناسندم بس که من هر روز شاخه گلی به دست به دنبال مهربانی تو هی طول قطار را رفتم و آمدم بس که من هی نام تو به لب، گوشه و کنار سراغ نشانی کوچکی از تو بودم پس تو کی از اين سفر میآيی؟ با من بمان ای روشنی بخش شبهای تار من با من بمان و بشنوحرفهای دل بی تاب مرا با من بمان و با سر انگشتان احساست اشک های تنهايی مرا از روی چهره ام پاك كن بامن بمان تا تمامی قصه های شب های تنهايی را که شبهای يلدا من است برايت بگويم. با من بمان تا به تو بگويم که چقدر نيازمند بودنت هستم. با من بمان تا به تو نشان دهم که در نبودنت چه آه ها کشيده ام و چه اشکها ريخته ام می دانم نمی مانی.اما آرزوی غير ممکن را با خود دارم.ميدانم هميشه ميگويی غير ممکن غير ممکن است. می دانم نمی مانی که شريک شبهای ظلمانی و نوری در تاريکی برايم باشی.شريک و پناه خستگيهايم ميدانم نمی مانی تا اشکهايم را برايت بياورم. می دانم نمی مانی تا در دنيای يکديگر سهيم شويم. می دانم نمی مانی تا قصه غصه هايم را گوش کنی شايد که غصه هايم تمام شود. می دانم نمی مانی چون نمی خواهی تنهاييم را پر کنی و از من گريزانی. می دانم که می پنداری با من بودن دردسر و مشکل است و تو را هيچ مجال وحوصله ای برای دردسر نيست پس نمی مانی تا بگريزی از تمام عشقی که پايت بريزم. برو. اما بدان هيچ غير ممکنی غير ممکن نيست اگر تو بخواهی و هيچ آرزويی محال نيست اگر تو با خدا يکی باشی. برو. اما بدان که کسی هست که تمام اشکها و تنهاييش را برای تودر سبدی گذاشته و چشم انتظار آمدنت خيره به در مانده. که شايد روزی باز گردی و سبد را ببری. برو اما بدان که من تنهايم. اما تنهاييم را ترجيح می دهم تا اين که تنهاييم را با کسانی پر کنم که می خواهند ياد تو را حتی از من بگيرند. برو اما بدان کسی هست که عاشقانه منتظر توست امامی داند که انتظارش را پاسخ نمی دهی. برو و راحت باش و زندگی کن چون دعای من به رسم عادت هميشگيم بدرقه توست. برو زندگی کن اما هرگز حق نداری فراموش کنی که دلی در تنهايی برای تو می تپد وچشمی برای تو تر می شوپيوسته دلم در التهاب است ... نمي دانم تا كجا ... تا به كي .... اين جسم خسته بايد چنين شيدا باشد ... مجنون بي ليلا ... ليلاي بي مجنون ! ...نمي دانم روح من در كدام ديار ... در آغوش كدام خنده بي پايان ... در كدام سرزمين آرام خواهد گرفت ؟ نمي دانم سرگرداني روح من به برزخي طولاني شبيه است كه مرا با افسون مرگ هم آغوش كرده است .... خداي من چنين واله ... چنين پريشان .... اسير چيستم من ؟ بارها و بارها طعم لذتهاي روزمره را مزمزه مي كنم ... قدم زدن در يك خيابان شلوغ .... درازكشيدن آرام و چشم دوختن به پنجره .... هيجان يك شهربازي ... نه هيچ كدام روح مرا به آرامش نرسانيد ! ... خدايا اكنون با قلبي بي طپش, سراسر بندگي به سويت مي آيم ... روح من آماده تازيانه تست ... يا مهر .. يا تازيانه ! روزهاي تاريكي را پايان ببخش و روح سرگردان مرا در هبوط حيرتت تنها رها مكن ......! دردی اگر داری و درمانی نداری با چاه آنرا درميان بگذار با « چاه »! غم روی غم اندوختن درديست جانکاه گفتند اين را پيش از اين ، اما نگفتند گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند آنگاه دردت را کجا فرياد کن ، آه ! پس تو کجای اين روز و شبی ؟ شهر تو کجای اين زمين بود اين همه دور؟ تمام مردم ايستگاه ميشناسندم بس که من هر روز شاخه گلی به دست به دنبال مهربانی تو هی طول قطار را رفتم و آمدم بس که من هی نام تو به لب، گوشه و کنار سراغ نشانی کوچکی از تو بودم پس تو کی از اين سفر میآيی؟ | ||||
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 19:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
عید فطر مبارک | ||||
احسانگر بي توقع خدايا اى كسى كه در برابر احسان به خلق مزد نمىخواهى، و اى كسى كه از بخشش پشيمان نمىشوى، و اى كسى كه مزد بنده خود را افزون از عمل مىبخشى و برابر نمىدهى، نعمتت بىسابقه استحقاق، و عفوت به آئين تفضل، و عقوبتت عدل، و قضايت خير است اگر عطا كنى عطايت را به منت آلوده نمىسازى، و اگر منع كنى منعت از روى ستم نيست. هر كه ترا شكر گزارد جزاى شكر مىدهى، و حال آن كه تو خود او را به شكر ملهم ساختهاى و هر كه سپاس ترا به جا آورد پاداش مىبخشى در صورتى كه تو خود سپاس به او آموختهاى، پرده مىپوشى بر آن كه اگر مىخواستى او را رسوا مىساختى، و بخشش مىكنى بر كسى كه اگر مىخواستى از او دريغ مىداشتى، در حالى كه آن دو از جانب تو سزاوار رسوائى و منعند. ولى تو كارهاى خود را بر پايه تفضل بنا نهادهاى، و قدرتت را بر آئين گذشت روان ساختهاى، و آن كه را عصيان تو كرده به حلم تلقى نمودهاى، و آن كه را درباره خود قصد ستم كرده مهلت دادهاى. تو ايشان را به مداراى خود مهلت مىدهى تا مگر باز گردند، و در مؤاخذه ايشان شتاب نمىكنى تا مگر توبه كنند تا كسى از ايشان كه بر خلاف رضاى تو مستوجب هلاك شده به مهلكه در نيفتد، و كسى از ايشان كه به سوء استفاده از نعمت تو سزاوار بدبختى شده بدبخت نگردد مگر بعد از آن كه راه هر بهانه بر او بسته شود و حجت از هر حجت بر او تمام گردد. و اين اتمام حجت پر تو كرمى از آفتاب عفو تو است - اى خداى كريم - و ميوه منفعتى از بوستان شفقت تو است - اى خداى حليم - توئى كه براى بندگانت درى به سوى عفو خود گشودهاى، و آن را توبه ناميدهاى و بر آن در راهنمائى از وحى خود قرار دادهاى تا آن را گم نكنند، پس تو خود كه منزه و جاويد است نامت، فرمودهاى «به سوى خدا توبهاى خالص و پيراسته از نفاق كنيد. تا مگر پروردگارتان گناهانتان را محو كند، و شما را به بهشتى كه نهرها از زير درختان آن روان است در آورد.» | ||||
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 14:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
بیاد دوران خوش اعتماد | ||||
کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم | ||||
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:54 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نفرين بر لحظه های اشتياق نفرين بر لحظات سيه فام اشتياق ببين ققنوس سرنوشتمان از اشتياق آتش گرفت و اما لذت ما از خاکسترش آفريده نشد آنچه از ميان آن سوخته پرهای سرنوشتمان به سامان آمد تنها بيهودگی بود آری هم قفس با من هم آوازی در ذهن تهی ما تنها همين نقش ميبندد: ياد روز های لذت به خير ياد روز هايی که چکاوک هراسان ميخواند و تو در چشمانت برايش نت مينوشتی نفرين بر اشتياق کور ببين رهايی درد ها چه سرسام آور است آرام آرام به روی گونه های مستت می لغزد و دلداری باد نيز تو را به سرزمين هرگزها نميبرد اشتياق ما سوخت اما آغوش من هميشه برای تيمار زخم های نا شناخته ات گشوده است از تمام افسانه ها لطافت خواهم گرفت و اشک هايت را با آن پاک خواهم کرد ببخش آگر آغوشم از تپش لحظات نا آرام است ببخش اگر نگاهم به زيبايی پرواز روياهايت نيست اگر دستانم گرمت نميکند ببخش به جای آن روحم از همان اشتياق ديرينه آتش گرفته است و بال های پروانه ی خيالم به دور شمع وداعت سوخته است اين گرما برای التيامت بس است اگر از ندای گرم آتش بيشتر ميخواهی اگر اين گرما کافيت نيست بگو هنوز برايم ذره ای آرزو مانده است اتشش خواهم زد تا گرم شوی هنوز وجود دلداده ام هست آتشش خواهم زد تا گرم شوی | ||||
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:32 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||

-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.