تبليغاتX
حقیقت همیشه زنده

یک ترانه  می تواند لحظه را به آتش بکشد

یک گل می تواند رویایی را زنده کند

یک درخت می تواند سرآغاز یک جنگل باشد

یک پرنده می تواند منادی بهار باشد

یک لبخند می تواند آغازبخش یک دوستی باشد

یک کف زدن روحیه ای را افزایش می دهد

یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد

یک کلمه می تواند یک هدف را شکل بدهد

یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد

یک پرتو کوچک خورشید اتاقی را روشن می کند

یک شمع تاریکی را دور می کند

یک خنده افسردگی را از بین می برد

یک قدم باید برداشته شود تا سفری آغاز گردد

یک کلمه باید گفته شود تا هر عبادتی شکل بگیرد

یک امید باید وجود داشته باشد تا روحیه ما اافزایش پیدا کند

یک تماس می تواند علاقه شما را نشان دهد

یک آوا می تواند با هوشنمدی بیان شود

یک قلب می تواند دانای حقیقت باشد

یک زندگی می تواند متفاوت باشد

 این به شما بستگی دارد

هرگز فراموش نکنید که شما  چقدر مهم هستید

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اگر خواهان شادی وسعادت یک ساعته هستید ، کمی چرت بزنید.

2)       اگر خواهان سعادت وشادی یک روزه هستید ، به پیک نیک بروید.

3)       اگر خواهان شادی وسعادت یک هفته ای هستید ، به مسافرت بروید.

4)       اگر خواهان شادی وسعادت یک ماهه هستید ، ازدواج کنید.

5)       اگر خواهان شادی وسعادت یک ساله هستید، ثروتی به ارث ببرید.

6)       اگر خواهان شادی وسعادت برای همه عمر هستید ، از کاری که می کنید لذت ببرید

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

* شاد بودن وشادزیستن یکی از روش های زندگی است که بعضی از هنرمندان آن را به کار می گیرند .(برتون هیل)

* ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است ،  نگاه می کنیم ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را   می گشاید نمی بینیم . (هلن کلر )

* مال ومکنتی ندارم ، تنها سرمایه من روح شاد من است  (هنری میلر)

* اگر اخمو و ترشرو باشید هیچ کس تمایلی به همنشینی با شما  ندارد پس شاد باشید و بر دیگران لبخند بزنید تا شما را در جمعیت خود بپذیرند .(ویلیام شکسپیر)

* اگر می خواهید خودتان شاد باشید،اول دیگران را شاد کنید . (مارک تواین)

* بعضی ها هر کجا می روند شادی آفرین می شوند وبعضی ها هر کجا چنین افرادی قدم می گذارند ، همواره دنباله روشان هستند .( اسکار وایلد)

* تا زنده هستید دل خود را زنده و شاداب نگهدارید .فرصت برای دلتنگی ومرگ بسیار زیاد است .  (اسکاتیش پروورپ)

* شاداب بودن بالاترین خوبی ها وفضیلتی است که بسیاری می توانند به آن دست پیدا می کنند و بسیاری از نعمت آن یا محروم هستند یا خود را محروم     می کنند (ارسطو)

* در زندگی وقتی کاری برای انجام یا چیزی برای عشق ورزیدن یا بارقه ای برای امیدوار بودن داشتید ، آن گاه بدانید فرد شادی خواهید بود .  (آلان چارمر)

* هیجانات همیشه شادی برانگیز نیستند ، اما هیچ شادیی نیست که بدون هیجان باشد .(بنجامین دسریل

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم

خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم

خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

در زندگی فهمیده ام که ...

·           فهمیده ام که بزرگترین چالش زندگی این است که تصمیم بگیری مهم ترین چیز در زندگی کدام است و سپس سایر چیز ها را فراموش کنی.

·           فهمیده ام که ساده ترین کارها نیز می تواند با معنی باشد اگر آن را با روحیه و نیت درست به انجام برسانی.

·           فهمیده ام که بدترین رنج ها، مشاهده رنج دیگران است.

·           فهمیده ام که اگر به دنبال خوش بختی باشی، خوش تختی از دست تو فرار می کند. اما اگر به دنبال خانواده، بر آوردن نیازهای دیگران، کار خودت، ملاقات افراد جدید و خوب بودن باشی، خوش بختی به سراغ تو خواهد آمد.

·           فهمیده ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند.

·           فهمیده ام که لذت بردن از موفقیت ایرادی ندارد ولی نباید آن را در بست باور کرد.

·           فهمیده ام که تجربه کردن شگفتی زندگی در چشمان یک کودک، لذت بخش ترین حس زندگی است.

·           فهمیده ام که زندگی یک مرد دارای چهار دوران است: زمانی که به بابانوئل اعتقاد دارد، زمانی که به بابانوئل اعتقاد ندارد، زمانی که نقش بابانوئل را بازی می کند و زمانی که قیافه اش مثل بابانوئل می شود.

·           فهمیده ام که فراموش کردن خطا و به خاطر سپردن لطف دیگران هر دو به یک اندازه مهم هستند.

·           فهمیده ام که وقتی از افرادی که دوستشان دارید جدا می شوید، بهتر است آخرین کلماتتان محبت آمیز باشد چرا که ممکن است این آخرین باری باشد که آن ها را می بینید.

·           فهمیده ام که درک راه درست به مراتب نیاز به خلاقیت بیشتری دارد تا تشخیص را نادرست.

·           فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد.

·           فهمیده ام که اکثر مردم در برابر تغییر مقاومت می کنند و این در حالی است که تنها راه پیشرفت، تغییر است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:10 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جملاتی کوتاه ولی ماندگار

وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود .
اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .
آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .
وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در كنار تنور ايستاده است
اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم .
استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي .
بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي .
بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .
اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.
عادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .
از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او .............

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

وقتي فكر ميكنيد كه كار نشدني است ، فكرتان در پي دلايلي مي گردد كه اين مطلب را اثبات كنيد،ولي وقتي ايمان داشته باشيد ،ايماني حقيقي كه كار شدني است،فكرتان راههاي انجام آن را مي يابد)دكتر شوارتز(

نا ممكن واژه ي ويرانگري است ، فكر ((اين كار ناشدني است))، زنجير وار، افكار منفي ديگري را در تاييد خود توليد ميكند)دكتر شوارتز(

هر لحظه از زمان را از آن خود گردان)مثل چيني(

اگر مي خواهي براي حال و آينده مفيد باشي از گذشته درس بگير)ناپلئون(

بي اعتقادي يك نيروي مخرب است) دكتر شواتز(

انسان كامل كسي است كه زندگي خود را بدست سازد)آرتور شوپنهاور(

توانايي يك برداشت ذهني است)دكتر شواتز(

اوضاع و احوال زندگي شما زماني تغيير ميكند كه براي تغيير آن اقدام كنيد)آلبرت پويسانت(

فعاليت اساسي و پربار شما در زندگي هنگامي مثمر ثمر خواهد بود كه شما در هر لحظه عمر از كاري كه ميكنيد لذت ببريد)ديل كارنگي(

اشتباه را تصحيح نكردن خود اشتباه ديگري است)كنفوسيوس(

كسي كه از شكست مي هراسد به شكست خود اطمينان دارد)ناپلئون(

رمز پيروزي اراده است)روبرتسون(

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 خداوند گفت : دیگر پیامبری نخواهم فرستاد از آن گونه که شما

                       انتظاردارید،   اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.

و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

و خدا گفت : اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.

خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همین که باران باریدن گرفت ، آنان که اشک را می شناختند. رسالت او را دریافتند، پس بی درنگ توبه کردند. و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

خدا گفت اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.

خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روز بیم دهد و روزی بشارت پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.

خدا گفت : آنکه خبر باد را فهمید قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مؤمن این چنین است .

خد گلی را از خاک برانگیخت ، تا معاد را معنا کند.

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد.

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می کردند .

عده ای پیام دریا را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند.

خدا گفت : آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند. به بهشت خواهد رفت .

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گُل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی، صدای ناهموار و ناموزنش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش  نه گلی می شگفت  و نه لبخندی بر لبی می نشست . صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست .

کلاغ غمگین بود و با خودش می گفت : کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود.

پس بالها را بست و دیگر آواز نخواند.

خدا گفت : عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست .

اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .

ولی کلاغ هیچ نگفت : خدا گفت تو سیاهی .

سیاهی چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس.

اگر تو نباشی . آبی من چیزی کم خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت : بخوان برای من بخوان، این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:32 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای سرک کشيد،

و ما هيچ ندانستيم

آمدنش از کدامين سو بود...

می ديدمش که هر روز از سحر گاهان يک جا می نشيند

و بالا آمدن خورشيد را نظاره ميکند،

و تا شامگاهان همچنان روی بر او نگاه ميدارد و

با او می گردد.

آنگاه تازه دانستيم که چرا به او می گويند:

آفتابگردان!!!

و از آنجايی که خورشيد در اسطوره ها نماد حقيقت بود،

آفتابگردان را نکو داشتيم.

نه به آن نشان که خود را حقيقت بپنداريم،و

نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقيقت بدانيم.

بلکه تنها به نشان آرزويی که

در قلبمان روييدن گرفته بود...

که ای کاش می توانستيم آن گونه باشيم. و اگر غير اين بود،

او هرگز نمی پذيرفت!!!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
دان هرالد ( Don Herold ) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
بخوانيد:

« البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقل تر است».
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم

Best Regards

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
خاطره ای از زبان یک نوشابه گازدار
طرف من آمد، پر از هوس بود، لبخندی به روی لبانش نقش بسته و چشمانش را برقی از شیطنت فرا گرفته بود. دست هایش را به دور کمرم حلقه زد و مرا کشان کشان به اتاقش برد.

با تمام وجود احساس کوچکی کردم و اصلا قدرت مقاومت از من نبود، مرا به میان تختش انداخت.

ظهری گرم و طاقت فرسا بود.

پیراهنش را در آورد و به کناری پرتاب کرد. لبان گرم خود را به روی لبم گذاشت. آرام آرام شیره ی جانم را نوشید احساس کردم تمام وجودم در حال تهی شدن است.

دقایقی سپری شد سپس مرا با بی رحمی و نامردانه به گوشه ای پرتاب کرد و تمام وجودم خورد شد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 7:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
چهره يک شخص چگونه ميتواند با وضعيت خانوادگي متفاوت، تغيير کند
دانشمندان اروپايي با پژوهش بر روی زندگي 229 نفر زن از طبقات مخلتف جامعه با وضعيت خانوادگي مشابه و متفاوت به يک نتيجه جالبي رسيدن و آن اينکه وضعيت خانوادگي بر زيبايي فرزندان تاثير بسزائي دارد! طبق اين تحقيق متخصصين موفق شدند داده هايي را به يک برنامه خاص رايانه اي بدهند و بدين ترتيب چهره يک فرد بالغ را پس از گذراندن دوران کودکي و نوجواني باز آفريني کنند! در زير تصويری از عملکرد اين برنامه رايانه ای را داريد! با مشاهده عکس زير متوجه خواهيد شد که چهره يک شخص چگونه ميتواند با وضعيت خانوادگي متفاوت، تغيير کند.

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 7:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟


! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 7:8 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
160 نکته مدیریتی

1- در انجام كارها روي شيوه‌اي خاص تأكيد نكنيد. شايد كسي بتواند از مسير كوتاه‌تر و بهتري شما را به مقصد برساند.

2- توجه داشته باشيد دانش و تجربه، هيچ كدام به تنهايي رهگشا نيستند، مثل اكسيژن و هيدروژن كه از تركيب معيني از آنها هواي تنفس ما تأمين مي‌شود، مي‌توان با آميختن دانش و تجربه، راهكارهاي حياتي و استثنايي خلق كرد.

3- از هر فرصتي براي استخدام و به كارگيري افراد برجسته استفاده كنيد.

4- به خاطر داشته باشيد رعايت استانداردهاي محيط كار در كارايي كارمندان مؤثر است.

5- با فرق گذاشتن بيهوده بين افراد گروه، انگيزه كاري آنها را از بين نبريد.

6- از مشورت و نظرخواهي با نيروي جوان ابايي نداشته باشيد.

7- با رفتارهاي ضد و نقيض، اعتماد زيردستان را از خود سلب نكنيد.

8- در به وجود آوردن فضاي رقابتي سالم، كوشا باشيد.

9- براي ارتقاي سطح دانش كارمندان و افزايش بهره‌وري آنان، كلاسهاي آموزشي ترتيب دهيد و از لوازم كمك آموزشي بهره گيريد.

10- دقت كنيد كه توبيخ كارمند خطاكار، بايد متناسب با اشتباهاتش تعيين شود.

11- مطمئن شويد مأمور خريدي كه براي سازمان در نظر گرفته‌ايد، علاوه بر كارداني و رعايت اصول درست بازاريابي، مورد اعتماد، زرنگ و خوش‌سليقه نيز هست و همان‌گونه كه بر قيمت كالاها توجه دارد، بر زيبايي و كيفيت آنها نيز اهميت مي‌دهد.

12- در صورت لزوم با قاطعيت نه بگوييد.


13- سعي كنيد با اصول ساده روانشناسي آشنا شويد.


14- طوري رفتار كنيد كه ديگران شما را به عنوان الگو انتخاب كنند و آينده كاري دلخواه خود را در قالب شخصيت شما مجسم كنند.

15- هرگز در حضور كارمندان با ديگر معاشرين خود، پشت سر افراد بدگويي نكنيد.


16- رعايت سلسله مراتب كاري را به مسئولين و سرپرستان گوشزد كنيد.


17- براي آزمودن كارمندانتان با آزمايشهاي فاقد ارزش و بي‌اساس، شخصيت آنان را زير سؤال نبريد.


18- با شروع به موقع جلسات، وقت‌شناسي را عملاً به حاضرين بياموزيد.


19- براي گيراتر شدن سخنان خود، هميشه چند عبارت كليدي از بزرگان و افراد برجسته در ذهن داشته باشيد و در موقع لزوم آنها را به كار ببريد.


20- در انجام كارها به سه نكته بيش از بقيه نكات توجه كنيد: اعتماد به نفس، اعتماد به نفس، اعتماد به نفس.


21- انتقاد پذير باشيد.


22- با بي‌توجهي، تلاش و زحمات زيردستان را بي‌ارزش نكنيد.


23- با وسواس بيهوده در انتخاب، زمان را از دست ندهيد و به خاطر داشته باشيد زمان براي شما متوقف نمي‌شود.


24- براي حل مشكلات احتمالي، دورانديش باشيد و مطمئن باشيد با در نظر داشتن چند راهكار تخصصي، هرگز در موارد اضطراري غافلگير نخواهيد شد.


25- نقش تبليغات را در سودآوري سازمان ناديده نگيريد.


26- خواسته‌هاي خود را واضح و روشن بيان كنيد و اطمينان حاصل كنيد كه كارمندان به خوبي از جزئيات وظيفه‌اي كه به عهده آنان است، مطلع هستند.


27- از هر كس، مطابق دانش و تجربه‌اش توقع داشته باشيد تا بهترين نتيجه را بدست آوريد.

 
28- وظايف كارمندان را متناسب با توانايي‌هاي فيزيكي و حرفه‌اي آنان تعيين كنيد.


29- اگر از موضوعي علمي اطلاعي نداريد، يا احتياج به توضيحات بيشتري داريد، بدون هيچ ترديدي سؤال كنيد.


30- در موارد بحراني، خونسردي خود را حفظ كنيد و چند استراتژي بحران‌زدايي مناسب با فعاليت سازماني خود را پيش‌بيني و طراحي كنيد تا در موارد لزوم از آنها استفاده كنيد.


31- از رفتارهايي كه شما را در سازمان عصبي معرفي مي‌كند، پرهيز كنيد.


32- انتقامجو نباشيد.


33- زمان پياده‌سازي تصميم‌گيري‌ها، به اندازه اخذ تصميمات، مهم است. چون ممكن است اجراي يك نقشه خوب تجاري در زمان نامناسب با شكست روبه‌رو شود.


34- در مورد چيزي كه نمي‌دانيد، به كسي اطلاعات اشتباه ندهيد و از گفتن نمي‌دانم، هراسي نداشته باشيد.


35- با محول كردن مسئوليت به كارمندان مستعد و خلاق، زمينه رشد و خلاقيت آنان را فراهم كنيد.


36- بدون تفكر و درنگ پاسخ ندهيد.


37- نحوه چيدمان ميز كارمندان و محل استقرار آنها را طوري انتخاب كنيد كه افراد فراموش نكنند در محل كارشان هستند و نبايد بيش از حد مجاز باز هم به گفت‌و‌گو بپردازند.

 
38- حرفه‌اي‌ترين و بهترين حسابدار و مشاور حقوقي را استخدام كنيد.


39- به مشكلات مالي افراد توجه كنيد و درخواستهاي موجه اخذ وام آنان را به تعويق نيندازيد.

 
40- هميشه به خاطر داشته باشيد تواضع و متانت بر شكوه شما مي‌افزايد.


41- اگر قاطعيت مدير با مهرباني توأم باشد، تأثير شگفت‌انگيزي بر اطرافيان خواهد داشت و فرمانبري با ترس جاي خود را به انجام وظيفه با حس مسئوليت‌پذيري مي‌دهد.


42- سامانه‌اي را جهت اخذ پيشنهاد اختصاص دهيد و به كارمندان اطمينان دهيد كه در كمال رازداري به پيشنهادهاي مطرح شده رسيدگي مي‌كنيد.


43- مطمئن شويد كه حق و حقوق ديگران توسط مسئولين و سرپرستان سازمان رعايت مي‌شود.


44- چند ساعت از يك روز مشخص در ماه را به بازديد از سطوح مختلف سازمان و گفت‌وگوي رودررو با كارمندان اختصاص دهيد.


45- در سمينارهاي مرتبط با فعاليت خود شركت كنيد.


46- در كمك رساني‌هاي مراسم خيريه پيشقدم باشيد.


47- با درايت و زيركي هميشه در كمين شكار فرصتهاي طلايي باشيد.


48- صبر و حوصله را از مهمترين اركان موفقيت تلقي كنيد.


49- مسئوليت‌پذير باشيد.


50- به منظور اطلاع حاصل كردن از مطالب جديد علمي، در چند سايت اينترنتي مرتبط عضو شويد.


51- چند تكه كلام اختصاصي و جالب براي خود انتخاب كنيد.


52- تفكر و تعمق قبل از پاسخگويي راحت‌تر از پيدا كردن چاره‌اي براي تغيير آنچه عنوان شده مي‌باشد.


53- وقتي مي‌خواهيد كاري را به كسي محول كنيد، روشي را براي عنوان كردنش انتخاب كنيد تا حس مسئوليت افراد برانگيخته شود.


54- علت شكست‌هاي سازماني را تجزيه و تحليل كنيد تا ضمن تشخيص مسير نادرست، از تكرار آن جلوگيري كنيد.


55- با بي‌اهميت جلوه دادن كارهاي كارمندان، زحمات آنان را بي‌ارزش نكنيد.


56- با انجام ورزشهاي فكري، قابليت‌هاي ذهني خود را تقويت كنيد.


57- به هر كس فراخور فعاليت و بازده كاري‌اش پاداش دهيد و با در نظر گرفتن پاداشهاي مساوي، حركت افراد شايسته گروه را كند نكنيد.


58- با به كارگيري مشاورين كارآزموده و متعهد، موقعيت بازار كار را تحليل كنيد و استراتژي به كار بگيريد كه هميشه يك گام از رقبا جلوتر باشيد.


59- اجازه ندهيد بار مسئوليت كارمندان بي‌كفايت و كند بر دوش كارمندان خبره و ساعي تحميل شود زيرا افراد با درك اين بي‌عدالتي انگيزه خود را از دست مي‌دهند.


60- دانش حرفه‌اي خود را تا حدي بالا ببريد كه در موارد لزوم در مقابل كليه سؤالات حرفه‌اي حاضر جواب باشيد.


61- زمان استخدام، افراد علاوه بر تست‌هاي مقرر شده، تست‌هايي انجام دهيد كه مطمئن شويد كسي را كه به كار مي‌گماريد، تنبل نيست! زيرا افراد تنبل فشار كاري ديگران را بيشتر مي كنند.


62- هنگام دست دادن، دست افراد را محكم و صميمانه بفشاريد.


63- وقتي عصباني هستيد، درباره ديگران تصميم‌گيري نكنيد.


64- هميشه وقت‌شناس باشيد. براي حضور به موقع، مي‌توانيد از ترفند قديمي 5 دقيقه جلو كشيدن ساعت استفاده كنيد.


65- هرگز اميد ارتقا را از زيردستان نگيريد، زيرا به طور يقين، انگيزه آنها براي تلاش از بين مي‌رود.


66- سعي كنيد در صورت لزوم در دسترس باشيد و شانس حرف زدن را به همه سطوح سازمان بدهيد. در اين صورت شايد با ايده‌هاي درخشاني روبه‌رو شويد.

67- به كارمندان ساعي و متعهد بگوييد كه چقدر براي سازمان مفيد هستند و شما به آنها علاقه و اعتماد داريد.


68- هيچگاه اجازه ندهيد كسي حالت افسردگي و نااميدي شما را ببيند.


69- به شايعات بي‌اساس بي‌توجه باشيد و در مورد زيردستان از روي دهن‌بيني قضاوت نكنيد.

 
70- خشكي جلسات طولاني را با شوخ‌طبعي قابل تحمل كنيد.


71- از سرزنش كردن ديگران در جمع خودداري كنيد.


72- براي همه سطوح سازمان حتي خدمه و نامه‌رسانها احترام قائل شويد.


73- از منشي خود بخواهيد روز تولد كارمندان، كارت تبريكي را كه توسط شما امضا شده است، برايشان ارسال كند.


74- در موقع امضا كردن نامه‌‌ها و مكتوبات آنها را به دقت مطالعه كنيد و از امضا كردن آنها، زماني كه حوصله و تمركز نداريد پرهيز كنيد.


75- خوش‌‌ژست و خوش‌بيان باشيد و در جمع با انرژي و اشتياق حاضر شويد.


76- با قدرداني به موقع از كارمندان، انرژي كاري آنان را افزايش دهيد و حسن خلاقيت را در آنان تقويت كنيد.


77- موقع حرف زدن با اعتماد به نفس به چشمان افراد نگاه كنيد و هميشه متبسم باشيد.


78- هرگز براي پيشبرد اهداف كاري خود، ديگران را با وعده‌هاي بي‌اساس فريب ندهيد.

 
79- سعي كنيد اسامي كارمندان را به خاطر بسپاريد و در حين صحبت كردن با آنان، اسمشان
 را به زبان بياوريد.

80- همواره به خاطر داشته باشيد به كار بردن الفاظ مؤدبانه از اقتدار شما نمي‌كاهد.


81- اشتباهات زيردستان را بيش از حد لازم به آنها گوشزد نكنيد.


82- امين و رازدار افراد باشيد.


83- روي اشتباهات خود پافشاري نكنيد و بي‌تعصب خطاهاي خود را بپذيريد.

 
84- با عبارات كنايه‌آميز و نيشدار به ديگران درس عبرت ندهيد.


85- با آرامش و خونسردي به حرفهاي ديگران گوش كنيد و براي صرفه‌جويي در زمان مرتباً حرف آنان را قطع نكنيد.

86- روش محاسبات مالي را تا حدي ياد بگيريد تا قادر به تجزيه و تحليل‌هاي گزارشات مالي سازمان باشيد.

87- در جلسات دائماً به ساعت خود نگاه نكنيد.

88- به نحوه پوشش و ظاهر خود توجه كنيد.


89- تا صحت و سقم مسأله‌اي روشن نشده، كسي را مؤاخذه نكنيد.


90- معاشرين چاپلوس خود را جدي نگيريد.

91- نكات جالب و پندآموز كتابهايي را كه مي‌خوانيد، در دفتري يادداشت كنيد و در مواردمناسب آنها را به كار ببريد.


92- انعطاف‌پذير باشيد.

93- بدون توهين به عقايد ديگران، با آنها مخالفت كنيد.

94- نسبت به قول خود پايبند باشيد.

95- در موقعيت‌هاي بحراني بر خود مسلط باشيد و نگذاريد زيردستان از اضطراب شما آگاه شوند.

96- براي حرف زدن زيباترين و خوش‌آهنگ‌ترين الفاظ را انتخاب كنيد.

97- ريسك‌‌پذير باشيد.

98- نحوه استفاده از نرم‌افزارهاي مرتبط با كار خود را بياموزيد.

99- براي ثبت ايده‌هاي درخشاني كه ناگهان به ذهن مي‌رسند، هميشه يك قلم و كاغذ به همراه

 داشته باشيد.

100- كتابخانه سازمان را به روز كنيد و اسامي كتابهايي را كه اضافه مي‌شود به صورت ليست منتشر شده در اختيار كارمندان قرار دهيد.

101- مطمئن شويد ابراز رضايت شغلي افراد به سبب ترس از توبيخ مسئولين و سرپرستان نيست.

102- به واسطه مدير بودن خود، از ديگران توقع بيجا نداشته باشيد.

103- در اولين فرصت در خاتمه دادن به مشاجرات و كدورتهايي كه بين كارمندان پيش مي‌آيد، حكميت كنيد و برقرار كننده صلح و آشتي باشيد.

104- در مصاحبه‌ استخدامي افراد به سوابق كاري آنان توجه و به خاطر داشته باشيد كارمند موفق كارنامه‌اي پربار به همراه دارد.

105- از انحصاري كردن خدمات رفاهي سازمان پرهيز كنيد و اجازه دهيد همه سطوح از اين خدمات بهره‌مند شوند.

106- زمان دقيق پياده‌سازي تصميمات اخذ شده را پيدا كنيد، چون ممكن است اجراي يك نقشه خوب، در زمان نامناسب با شكست روبه‌رو شود.

107- براي حفظ اطلاعات سازماني، از بهترين و پيشرفته‌ترين سيستم حفاظتي استفاده كنيد.

 108- زبده‌ترين كادر بازاريابي را گردآوري كنيد و حتي زماني كه سوددهي سازمان در وضع مناسبي قرار دارد، از آنان بخواهيد ريتم فعاليت‌هاي خود را كند نكرده و همچنان به صورت جدي ادامه دهند.

109- به منظور جلوگيري از تك‌روي و رقابت‌هاي ناسالم، روحيه انجام كار گروهي در سازمان را تقويت كنيد.

110- از عنوان كردن فرامين غيرقابل اجرا و غيرمنطقي احتراز جوييد، زيرا جز خدشه‌دار كردن شخصيت حرفه‌اي شما پيامدي ندارد.

111- عملكرد افراد را در زمان اضافه‌كاري كنترل كنيد تا بدينوسيله از سوء استفاده افراد ناشايست كه به عنوان اضافه‌كاري در سازمان به انجام كارهاي شخصي يا اتلاف وقت مي‌پردازند، جلوگيري شود.

112- از نگارش واژه‌اي كه از صحت املاي آن اطمينان نداريد، پرهيز كنيد و براي حصول اطمينان از نگارش صحيح لغاتي كه فراموش كرده‌ايد، هميشه يك فرهنگ لغت در دسترس داشته باشيد.

113- وقتي در مورد موضوعي محرمانه صحبت مي‌كنيد، مراقب استراق سمع ديگران باشيد.

114- اموال مهم سازمان را بيمه كنيد.

115- در سلام كردن و ايجاد ارتباط دوستانه پيشقدم باشيد.

116- مراقب سلامتي خود باشيد و هرگز از ياد مبريد عقل سالم در بدن سالم است.

117- مطمئن شويد كادر مالي شما به موقع در پرداخت صورت حساب‌ها اقدام مي‌كنند وپرداختها بنا به دلايل غيرموجه، به تعويق نمي‌افتد. چون تأخير در پرداخت‌ها به اعتبار مالي شما لطمه جبران‌ناپذيري وارد مي‌كند.

118- عيب‌جو و بهانه‌گير نباشيد و اجازه ندهيد اين دو خصلت در شما به عادت مبدل شود.

119- هرگز از خاطر نبريد انسان، اشرف مخلوقات است و با درايت و پشتكار مي‌تواند براي هر مشكلي، راه حل مناسبي پيدا كند.

120- برخي از بازنشستگان پس از بازنشستگي تمايل به ادامه كار دارند، اگر مي‌خواهيد اينافراد را به كار بگيريد توجه داشته باشيد توانايي و انرژي و يا انگيزه‌ كافي جهت نيل به اهداف سازماني در اين افراد وجود داشته باشد و درخواست كار آنها صرفاً به دليل رفع نياز مالي نباشد.

121- همواره هوشيار باشيد كسي در سازمان جهت حفظ عنوان شغلي و موقعيت خود به عنوان ترمز براي نيروهاي فعال و پرانرژي عمل نكند.

122- از اشتباهات خود درس بگيريد و آن را به ديگران نيز درس بدهيد.

123- حتي وقتي موردي پيش آمده كه به شدت ترسيده‌‌ايد، اجازه ندهيد اطرافيان از اين حس شما مطلع شوند.

124- افراد متخصص سازمان را براي اخذ نشريه‌هاي تخصصي آبونه كنيد.

125- هيچكس را دست كم نگيريد.

126- حامي ضعيفان باشيد و اجازه ندهيد حق كسي ضايع شود.

127- اگر در جمعي هستيد كه موضوع مورد بحث را نمي‌دانيد و روشن شدن اين امر به اعتبار علمي شما لطمه خواهد زد، لازم نيست با اظهار نظر در مورد آن، عدم آگاهي خود را عيان سازيد. مي‌توانيد سكوت كنيد تا در اولين فرصت به تكميل اطلاعات خود بپردازيد.

128- آرام و شمرده صحبت كنيد.

129- زماني كه از كسي اشتباهي سر مي‌زند، با رفتار صحيح و منطقي او را شرمنده كنيد، نه با توهين و ناسزا.

130- به اندازه كافي استراحت كنيد و اجازه ندهيد خستگي و استرس به سلامت روحي شما لطمه وارد كند.

131- هر از چند گاهي جلسه‌اي به منظور پرسش و پاسخ با حضور سرپرستان ترتيب دهيد تا از صحبت عملكرد و برنامه‌هاي آنان مطمئن شويد.

132- سرپرستان و مسئولين، پل ارتباطي مديريت و كارمندان هستند، تا از استحكام اين پل مطمئن نشده‌ايد بي‌محابا گام برنداريد، چون در غير اين صورت ممكن است سقوط كنيد.

 
133- كارمندان را تشويق كنيد تا با ابتكار در انجام كارهايشان راههايي براي صرفه‌جويي و
 پايين آوردن هزينه‌ها پيدا كنند.


134- كتاب قانون تجارت را در دسترس داشته باشيد.


135- با توجه بيش از حد به افراد خاص، حسادت ديگران را برانگيخته نكنيد.


136- به ديگران فرصت جبران اشتباهاتشان را بدهيد.


137- نقاط ضعف و قوت خود را كشف كنيد.


138- مطمئن شويد هيچ منبع انرژي، بيهوده به هدر نمي‌رود. براي مثال كسي را موظف كنيد تا از خاموش بودن چراغها و بسته بودن شيرهاي آب پس از اتمام ساعات اداري و خروج نيروها اطمينان حاصل كند.

139- با اولين برخورد، در مورد كسي قضاوت نكنيد.

140- حس ششم خود را ناديده نگيريد.

141- هر كسي را فقط با خودش مقايسه كنيد، نه ديگران.

142- براي هر بخش، يك جعبه كمك‌هاي اوليه تهيه كنيد.

143- اعجاز عبارات تأكيدي و مثبت را ناديده نگيريد.

144- راحت‌ترين مبلمان و چشم‌نوازترين وسايل را براي اتاق خود تهيه كنيد و براي استفاده بهينه از فضا و زيبايي محيط از طراحان داخلي كمك بگيريد.


145- پنجره‌ها را مسدود نكنيد، اجازه دهيد همگان از نور و هواي تازه كه ارزانترين موهبتهاي الهي هستند، بهره‌مند شوند. گاهي وزش يك نسيم مي‌تواند آرامش چشمگيري براي محيط به ارمغان بياورد.

146-از انجام هر جابه‌جايي براي نيروي انساني در محيط كار، نمي‌توان نتيجه مطلوب گردش شغلي را حاصل نمود. اگر جابه‌جايي كارمندان اصولي و حساب شده نباشد، باعث افت راندمان كاري و دلزدگي آنان از كارشان مي‌‌شود.

147- مراقب باشيد و اجازه ندهيد سرپرستان و مسئولان براي پياده‌سازي نظرات شخصي و اجراي فرامين خود، خودسرانه دستوري را به اسم شما اعلام كنند، زيرا در اين صورت اگر اين دستورات صحيح و قابل اجرا نباشد، از حسن شهرت و محبوبيت شما كاسته خواهد شد.

148- سرمايه‌هاي مالي، وقت و انرژي نيروي انساني را با آموزشهاي غيرضروري به هدر ندهيد. براي هر كسي آموزشي را تدارك ببينيد تا بتواند از آن در بهبود بخشيدن كارهايش استفاده كند. در غير اين صورت وقتي فرصتي براي استفاده از اين آموخته‌ها دست ندهد، خيلي زود به ورطه فراموشي سپرده مي‌شود و هرگز تبديل به يك مهارت نمي‌شود.

149- بي‌طرفانه راجع به مسائل تصميم‌گيري كنيد تا زاويه ديد شما وسعت پيدا كند.


150- با هر نوع بي‌انضباطي مبارزه كنيد.


151- روز خود را با خوردن صبحانه‌اي مقوي آغاز كنيد.


152- از ايمن بودن آسانسورها و ساير وسايل مهم اطمينان حاصل كنيد و اگر احتياج به تعبير يا تغيير دارند، بدون فوت وقت اقدام كنيد.

153- حتي اگر سن شما از كارمندان كمتر است، آنچنان دلسوزانه با مسائلشان برخورد كنيد تا لقب "پدر سازمان" را كسب كنيد.


154- جهت حفظ سلامتي و چالاكي هر روز حداقل 15 دقيقه نرمش كنيد.


155- در برخي از برنامه‌ريزي‌ها و اخذ تصميمات از كاركنان نيز نظرخواهي كنيد تا با اين مشاركت صميميت بيشتري بين مديريت و كاركنان برقرار گردد و حس مسئوليت‌پذيري افراد افزايش يابد.


156- از كاركنان بخواهيد اگر با مشكلي روبه‌رو مي‌شوند ضمن اعلام آن مشكل چند راه حل مناسب نيز ارائه دهند.


157- گاهي اوقات بدون اطلاع قبلي وارد اتاق كاركنان شويد و شخصاً با آنان به گفت‌وگو بپردازيد.


158- با برقراري امنيت شغلي در محيط روحيه كاري افراد را بهبود ببخشيد.


159- اگر به افراد شخصيت بدهيد و با برخوردهاي نادرست عزت نفس آنان را پايمال نكنيد آنان به مثابه اهرم عمل مي‌كنند و قادر خواهند بود مسئوليت‌هايي كه به عهده آنان است بدون استرس و فشار روحي و با كيفيت بهتري به انجام برسانند.


160- مشوق و ترويج‌دهنده كار تيمي باشيد تا هماهنگي و همسويي كاركنان جايگزين رقابت‌هاي ناسالم شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:25 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
روزى ابليس بر حضرت عيسى مسيح ظاهر شد، و به او گفت : مگر تو نمى گوئى هيچ چيزى به انسان نمى رسد مگر اينكه خداوند آن را برايش مقدر كرده باشد.
عيسى پاسخ داد: آرى ، چنين است .
ابليس : پس بيا خودت را از بالاى اين قله كوه به پائين پرت كن . اگر براى تو سلامتى مقدر شده باشد سالم خواهى ماند، و اگر سلامتى مقدر نشده بود كه ...
عيسى : اى ملعون ، خداوند بندگانش را امتحان مى كند، نه بنده ، خدايش را
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
آداب غسل
از "ابو منصور سجستانی "پرسیدند: اگر در صحرا به چشمه ای رسیدیم و خواستیم غسل کنیم به کدام سمت رو کنیم ؟ گفت : به سمت لباسهایتان تا دزد آنها را نبرد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هر کسی دنبال چیزی میرود که فاقد آنست
چند روز قبل از مرگ "برنارد شاو "یکی از منتقدان نزد او آمد و ضمن صحبت ، به شوخی گفت: تو بزرگترین مرد روزگاری ، فقط یک عیب داری ! " شاو " با سادگی هر چه تمامتر پرسید: چه عیبی دارم؟
مرد گفت:زیاد دنبال مال دنیا میروی! "شاو " لحظه ای سکوت کرد و پرسید: تو دنبال چه چیزی میروی؟
منتقد گفت : من در پی فضیلت و شرف میروم."شاو"خندید وگفت : قضیه حل شد ، معلوم می شود هر کسی دنبال چیزی میرود که فاقد آنست
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
مادر

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.

زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود

ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .

مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.

وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،

موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .

وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم

و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .

دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.

هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته

به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،

هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.

کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم

که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.

زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

چهار نفر بودند که اسمشان اين ها بود :

_ همه کس ،

_ يک کسي ،

_ هر کسي  ،

_ هيچ کس .

 

کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که  يک کسي اين کار را به انجام مي رساند . هر کسي  مي توانست اين کار را بکند ،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد .

يک کسي عصباني شد ، چرا که اين کار ، کار همه کس بود ، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد.

سرانجام داستان اين طوري تمام شد  که هر کسي   يک کسي  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که  همه کس مي توانست انجام بدهد .

 

خوب حالا شما کدومشون هستين ؟! ....

تا حالا فکر کردين ؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قوانین جهانی موفقیت

قانون علت و معلول


هر چیز به دلیلی رخ می دهد . برای هر علتی معلولی هست ، و برای هر معلولی ، علت یا علت های بخصوصی وجود دارد ، چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید . چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد.

در زندگی هر کاری را بخواهید می توانید انجام دهید به شرط آنکه :

یک : تصمیم بگیرید که دقیقا چه می خواهید

دو : همان کاری را بکنید که کسانی که در این راه موفق شده اند انجام داده اند

 

قانون ذهن

 

همه علت و معلول ها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیت می شوند . افکار شما آفریننده اند . شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره آن بیشتر فکر می کنید .

همیشه درباره چیزهایی فکر کنید که واقعا طالب آن هستید و از فکر کردن درباره چیزهایی که خواستار آن نیستید اجتناب کنید

 

قانون عینیت یافتن ذهنیات


دنیای پیرامون شما تجلی فیزیکی دنیای درون شماست . کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه خود را در درون خود خلق کنید

زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند  حفظ کنید

 

قانون رابطه مستقیم


زندگی بیرونی شما بازتاب زندگی درونی شماست . بین طرز فکر و احساسات درونی شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود دارد.

روابط اجتماعی ، وضعیت جسمانی ، شرایط مالی و موفقیت اجتماعی شما بازتاب دنیای درونی شماست

 

قانون باور


هر چیزی را که عمیقا باور داشته باشید برایتان به واقعیت بدل می شود . شما آنچه را می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید . پس باید :


یک - باورهای محدود کننده ای را که مانع موفقیت شما هستند شناسایی کنید

دو - آنها را از بین ببرید

 

قانون ارزش ها


نحوه عملکرد شما همیشه با زیر بنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است

آنچه براستی ارزش هایی را که واقعا به آن اعتقاد دارید بیان می کند ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها ، اعمال و انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است

 

قانون انگیزه


هر چه می گویید یا انجام می دهید از تمایلات درونی ، خواسته ها و غرایز شما سرچشمه می گیرد این کار ممکن است بصورت خود آگاه یا ناخودآگاه انجام شود


رمز موفقیت دو چیز است:

یک - تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها

دو - مشخص کردن انگیزه ها

 

قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه

 

ذهن ناخودآگاه شما موجب می شود همه گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی شما هماهنگ است.

ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آن را برنامه ریزی کنید می تواند شما را به پیش ببرد و یا از پیشرفت باز دارد

 

قانون انتظارات


اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید در جهان پیرامونتان امکان وقوع پیدا می کند.

شما همیشه هماهنگ با انتظارات تان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرز برخورد اطرافیانتان تاثیر می گذرد

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 6:46 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

 آفتاب را به تو نمی دهم

تا خرده خرده بشکافی اش و از آن هزار ستاره بسازی

 

 ماه را به تو نمی دهم

تا به خاطر کوه نور دریای مروارید را انکار کنی

 

 ستاره ها را به تو نمی دهم

 تا بگویی خوشا شبهای بی مهتاب

 

  آسمان را به تو می دهم           

تا ندانی چه باید کرد              

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

وقتي به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه ميکنن!!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

...

شب و روزت همه بیدار
که آید
شاید...
کور شد دیده بر این کوره ره
شاید ها
...
آی تو...
مسیحا نفست آمد و رفت
باختی هستی خود
بر سر می آید ها
...
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:44 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

این روزها مساله امنیت و پخش عکس و فیلم های خصوصی داغ هست پس زمان خوبی هست که این مطلب را بخوانید:
بله بحث آینه های دو طرفه. بله افرادی به این روش از شما در حالیکه در هتل یا اتاق پرو یا در حمام یا دستشویی هستید فیلم یا عکس تهیه کرده و به معرض عموم می گذارند. پس حتما قبل از اینکه از محل های دارای آینه استفاده کنید از یکطرفه بودن آن مطمِن شوید!!
اما چطور؟؟؟؟؟
قبل از هرکاری از تست انگشت اسفاده کنید:
انگشت خود را روی آینه قرار داده. اگر بین انگشت شما و تصویر آن یک فاصله ای باشد این آینه واقعی است.اگر انگشت شما به تصویرش چسبیده باشد. این آینه دو طرفه است و فردی دارد شما را مشاهده می کند.
دلیل :
چون در آینه واقعی لایه جیوه در پشت شیشه است ولی در آینه های دو طرفه لایه جیوه در روی سطح شیشه است.
از همه شما دوست های خوبم خواهش میکنم این موضوع را برای دوستان خود مطرح کنید و از پاپشیده شدن آبروی فرد و خانواده ای جلوگیری کنید.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:51 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
به آرامی آغاز به مردن می کنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،


اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.




به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند





به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...


اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی





تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند

و ضربان قلبت را تندترمی کنند،

دوری کنی...






تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....






امروز زندگی را آغاز کن!





امروز مخاطره کن!





امروز کاری بکن!





نگذار که به آرامی بمیری...


شادی را فراموش نکن!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:21 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور، حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.

 *
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
برف مي‌بارد. در من زماني طولاني، در تو به ناگاه.برف مي‌بارد و آسمان روشن شده است. نور در هوا يله است.قسمت ما سرماي نيم روزي و پياده رو‌هاي خالي از عابر بي‌همهمه است.سرما به صورت تك و توك عابر گريزان از خانه مي‌خورد.قدم زدن روي برف‌ها هم حكايتي است براي خود.شهر انگار خالي است.بگذار فكر كنم تنها تو مانده‌اي و من و قدم‌هايي كه روي زمين ميخكوب مي‌شوند انگار و برف...برف گريزان از آسمان.برف بي طاقت .برفي كه آمده است. پيش از آنكه زمستان بيايد و حكومت ابدي خويش را بر زمين اعلام كند.برف ناگهان .نه شاد و نه غمگين.برف سپيد. كاش بي رحم ببارد و زمين زير خز زمستاني‌اش بماند به يادگار. بماند براي هميشه اين‌ زمين دلمرده ،زمين من، زمين ما. نه شاد ، نه غمگين . داغدار هميشگي نسل آدمي. نه درخت، نه بيابان، نه دريا، نه كنام خيس جانوران وحشي،زمين تنهاي بي كس وكار. زمين ما درماندگان بي آرزو. محتاج. خيل عظيم محتاجان به سوگ بر نشسته. بر روي زمين برف مي‌بارد . مي‌نشيند و نقشي ديگر مي‌زند. در من، در خيال زمين. خدايان به خواب رفته‌اند.گيسوي درخت بيد اين حوالي سنگين از برف،خم برداشته تا روي خاك .آسمان روشن و خيابان طولاني و برفي كه مي‌بارد،يك ريز و پي در پي،همه سپيد شده‌اند .اين هم براي خود حكايتي است. داستاني است.سرما بر صورتمان مي‌نشيد و راه طولاني مي‌شود. خيال خيابان كش مي‌آيد و خانه آن دوردستهاست.برف مي‌بارد.آرام و بي زمزمه.فصل كوچ دوباره است
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
برای شما جا نداریم

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 8:16 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نجواهای درونی یک بانو

    آن شب باد زاینده مرا هم بارور کرد .

وقتی میگفتی ؛ روزی میاید که دیگر یک دختر باکره در شهر وجود ندارد میخندیدم به حرف هایت و بی هوا بین شاخه های درختان دنبال سیب تازه می دویدم ... هرشب یک نفر بی هیچ انتخابی و هر بار یکی دیگر .. این فقط افسانه ست و قصه ای که مادران خرافاتی مان می گویند تا عشق را بخشکانند . اما تو باور نمیکردی و مدام میگفتی هر صبح برای من به منزله مرگ دختری از سرزمینم است که قبل از بهار آرزوهایش در سرمای باد میزاید و میمیرد ... و من باز می خندیدم : پس این دختران رنگ به رنگ کیستند که در هر کوی و برزن می بینم ؟ اگر هر روز کسی میمرد آیا زنی هم میماند ! .... تو هیچ نگفتی و رفتی ..

زیر شاخه های درخت نشسته ام و در خیالم سیب را روی لب هایت میلغزانم و گاز میزنم .. اشک از چشم هایم تا گودی لب هایم جمع میشود .. تو نیستی و من نتوانستم به تو بفهمانم که من از مادران ساده دل شهر یاد نگرفته ام که عشق را بکُشم تا زنده بمانم . می میخواهم تو را فریاد بزنم و بالاتر از آن بر بلندترین تپه شهر بایستم و بگویم من حقیقت عشق را دریافته ام که اینچنین شیدایم نه شما که سیاه پوش خرافات ذهنتان هستید و همیشه از باد میهراسید .. بیایید این بالا و تابش آفتاب را بر پوست سفیدتان حس کنید .. آنقدر در تاریکی فرو رفته اید که نه چشم هایتان سویی دارد و نه پوستتان طراوتی ! .. از چه میترسید ؟ ...

تو میدانستی که من تنها دختر این شهرم که شب ها جرات پرسه زدن بین درختان جنگل را دارم بی آنکه از شبح های خیالی تو بترسم یا که از اجنه عروس دزد ...اما حتی یک شب هم با من نیامدی تا خصوصی ترین جای شهر را نشانت دهم که میتوانی همیشه ماه را با یک تکه ابر از پشت شاخه خشکیده نگاه کنی و نترسی که دژبان شبگرد روی شانه هایت بزند و کارت تردد بخواهد ! .. من هر شب تنها ميرفتم و با فكر تو ميخوابيدم .. تا صبح نسیم و مهتاب روی شانه هایم جابه جا میشدند ...

تو میگویی آن دختران الوان شهرمان تنها روح مردگانی هستند که به خاطر هوس بازيشان قصاص ميشوند و از شهر رانده ميگردند و من فریاد میزنم که چطور من آنها را میبینم ! .. چگونه میتوانند مرده باشند ! ... تو دستانم را گرفتي و اشك ريختي كه برگردم به حرف هايشان گوش ندهم گفتي كه پيراهن هايم را درآورم و نقاب بر صورت بزنم .. تو گفتي در شهر خانه اي برايت ميسازم كه پنجره اتاق خوابش از تپه آرزوهايت هم بالاتر باشد و بتواني ماه را ببيني .. اما من دختر آفتابم نميتوانم زير سقف آهني تو عشق را ببينم .. آخرين اشك هايم را لاي انگشتان دستت هدر دادم و التماس كردم كه با هم فرار كنيم .. از اين شهر برويم .. از اينجايي كه ما را براي باهم بودن نميخواهند براي با خود بودن ميخواهند .. بيا با هم برويم حتي دورتر از تپه دورتر از ساحل آنجايي كه عشق گناه نيست جايي كه آرزو محال نيست ... اما تو دست هايم را رها كردي و رفتي ...

 از آنروز ديگر نديدمت.. هرچه به در خانه ات زدم جواب ندادی ... مادرت و خواهرانت هم مرا ندیدند وقتی روی سکوی خانه تان اشک هایم را در زانوان بغل کرده ام میریختم ... آن شب بود که زیر درختان سیب دراز کشیده بودم و برگ های سبز را روی سینه هایم میگذاشتم تا یخ نزند ... باد لای موهایم میپیچید و صدای خنده دخترانی دیگر میامد که دور از من میدویدند ... باد میامد و من مدام دردم بیشتر میشد .. درونم کوره آتش بود و پوستم ازبیرون ترک میخورد ...

صبح که با ریزش شبنم بیدار شدم حس کردم از درون سبک شده ام آنقدر که با یک آرزو به تپه بلند رسیدم و آفتاب را دیدم که آرام آرام بر شهر سیاه پوش میتابد .. روی شکمم دست کشیدم و حس کردم از درون متولد شده ام .. به تقاص عشق جان دادم و به فرمان باد بارور شدم و خوشحال بودم که دیگر نمیدیدمت تا شايد در هوس یک شب با تو فرزندی سپید میزاییدم که یاد بگیرد در شهر سیاه پوشان از هرچه طبیعت انسان است و عشق، دوری گزیند و به هرچه زشتی ست روی آورد و یا دختری مياوردم که چون مادر بزرگ هایش از برآمدگی اندامش شرم کند و  نگاه چشمان سیاهش را زندانی کند . اگرچه از تو و هرچه میگفتی زیباست جدا شدم ولی باد و آفتاب و نسیم را به مهمانی عطر تنم آوردم تا معجزتی باشد برای تو ... حیف که ندانستی و ندیدی چگونه رفتم !

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 6:52 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
زخمهای عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:19 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». پاکت رو باز کرد و  نامه رو خوند :

 ========

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

با عشق،

پسرت،

John

 ======

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 8:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
داستان یک قول

      قديم ها که بچه بودم اگر دلم اسباب بازی می خواست و از مادرم می خواستم که بخره می گفت :

     " هروقت بچه ی تميز و مودبی بودی برات می خرم . "

من هم قول مي دادم اما خب من هميشه بچه ی کثيف و شيطونی بودم و به همين خاطرمادرم هم هيچ وقت چيزی برام نمی خريد وهميشه در جواب اصرار من    می گفت :

    " من هنوز سر قولم هستم پس تو هم بايد سرقولت باشی  . "

يادمه اون موقع ها فقط يکی دو تا از بچه های محل دوچرخه , اونم دست دوم و کهنه داشتند  ومن چقدر دلم دوچرخه می خواست . هميشه وقتی داشتند بازی       می کردند من و بقيه بچه ها بازيشونو تماشا می کرديم و کلی حسوديمون می شد و دلمون می سوخت . اونا هم کلی پز و افاده تحويلمون مي دادندکه بيا و ببين . يادمه يه بار دلمو زدم به دريا و به خدا بيامرز بابام گفتم :

     " بابا ! يه دوچرخه واسم می خری ؟ "

گفت :

    " اگه قول بدی امسال شاگرد اول بشی واست می خرم ! "

من هم بلافاصله گفتم :

     " قول می دم که حتماً شاگرد اول بشم پس بخر. "

اما اون گفت :

     "هروقت شدی بعداً می خرم . من سر قولم هستم تو هم بايد سر قولت باشی."

واسه همين از اون به بعد من حسابی درس خوندم و اون سال تمام نمره هام بيست شد اما از دوچرخه خبری نبود. ولی بابام همچنان سر قولش که اگه شاگرد اول شدم حتماً دوچرخه می خره . گلگی بابامو به مادرم کردم . مادرمم که هميشه می خواست من بچه ی مودب وتميز و نمونه ای باشم مخصوصاً توی فاميل ، گفت :

     "اگه قول بدی بچه ی نمونه ای باشی در اون صورت حتماً از بابات می خوام واست دوچرخه بخره . "

خلاصه بعد از اون ، تصميم گرفتم همه ی دستورات پدر و مادرم رو مو به مو اجرا کنم تا من به قولم عمل کرده باشم و اونا هم به قولشون عمل کنند . واسه همينم از اون به بعد اگه کسی از بچه های محل کتکم می زد ويا زور می گفت من چون بچه ی مودبی شده بودم هيچی نمی گفتم و واسه ی اينکه لباسام کثيف وپاره نشه بازی هم نمی کردم . جوری عوض شده بودم که قبلاً اگه بچه های محل از دست شيطنت های من از من فراری بودند حالا شده بودم کتک خورشون . اوايل بچه ها باورشون نمی شد اما بعدها عادت کردند . بعد از يه مدت توفاميل هم می گفتند :

    " آخی ! ... عجب بچه ی مودب و مظلوميه اين پسر! ...چقدر نازه ! ...خوش به حال پدر مادرش ! ... قبلاً خيلي شيطون بود و درس نخون ! ولي حالا خيلي خوب شده! .... اصلا بچه ها اولش هرجور باشند يه خورده بزرگ که مي شند برعکس مي شند ! ...  " و از اين جور   حرف ها

خلاصه به خاطر قولی که داده بودم هميشه مودب و تميز بودم ودرس می خوندم جوری که هميشه لباسام نو بود . به همين خاطر ديگه سالي يه دست لباسم تبديل شد به هر دوسال يه دست لباس ! وتو يه مسابقه علمی با وجود مريضی و عدم آمادگی ، رتبه ی چهارم استان شدم و سال بعدش رو جهشی خوندم که به پدر و مادرم ثابت بشه که" بابا من بچه ی درس خونی هستم پس بياييد و واسم دوچرخه بخريد. " اما خب از دوچرخه خبری نبود که نبود فقط خدا بيامرز بابام بدجوری سرقولش ايستاده بود . آنقدر محکم که من به اعتماد همين استحکام قولش و قوت قلبي که بهم مي داد ،کنکور دادم و در يه دانشگاه  قبول شدم وبعدش شدم مهندس . اما اون و مادرم هنوز سرقولشون ايستاده بودند !

حالا سال هاست که از اون موضوع می گذره ومن حدوداً چهل سالمه والآن اگه کسی در بيرون از خونه يا محل کار ، حقم رو ضايع کنه ، من چون بچه ی ... ببخشيد آدم مودبی هستم اعتراضی نمی کنم . وچون بچه پررو نيستم و اتفاقا خيلی هم مظلومم به همين خاطرهميشه تو هر موردی که يه ذره منفعت درش باشه آخر همه هستم . يعنی ته صفم و همه جا هم حقم ضايع می شه . به عبارت ساده ترهميشه قاقم . همه ی اينا واسه اينه که سعي کردم به قولم عمل کنم . و الآن هم اگه شبی ، حتی اگه شده يه پاراگراف روزنامه نخونم دچار استرس می شم ويا اگه مسواکم رو قبل از خواب نزنم اون شب خوابم نمی بره ! شايد چون می دونم بابام با اينکه به رحمت خدا رفته ولی هنوز سر قولشه! ومادرم هم که زنده س ، کارای منو ميبينه . پس من هم بايد حتماً سرقولم بمونم . اما خب حالا با قديما دوتا فرق داره و دوتا سوال گنده هميشه تو ذهنم هست .

 اول اينکه : حالا بچه هامم واسه ی فرار از تنبيه ويا اينکه چيزی براشون بخرم ، به من قول مي دند  . مثلاً قول می دند مودب باشند ، بچه های خوبی باشند ، شيطنت نکنند و ...  .  من هم کاری رو که در عوضش ازم می خواند رو انجام می دم ، چون می دونم که اونا هم بدجوری سر قولشون ايستادند . اما نمی دونم چرا مثل پدر و مادرم که به من قول می دادند ، هيچ وقت نتونستم بهشون قول بدم ؟؟؟

دوم : قبلاً اگه پدرو مادرم فقط بهم قول می دادند الآن سال هاست که هر کسی بهم می رسه قول می ده . مثلاً تو همين محل کار م . من کاری رو که مي خواند رو حتماً انجام می دم حتي  اگه هيچ قولي ندند ، اما نمي دونم چرا هي قول مي دند . من هيچ وقت اعتراض نمی کنم ، چون اولاً ياد گرفتم اگه آدم مودب و مظلومی  با شم خيلي خيلي بهتره . ثانياً می دونم که حتماً اون ها هم بدجوری سرقولشون وايسادند و تازه بين خودمون باشه همونطور که ديديد واسه آيندمم خيلی خوبه !!! فقط تو اين چهل سال نفهميدم توهمه ی اين صفها کی نوبت به من می رسه ؟ يعنی کی می شه که من واسه ی يه بارم که شده تو زندگيم قاق نباشم ؟ و ياکی من هم می تونم فقط قول بدم و سر قولم بايستم ؟؟؟ اونم از نوع بدجورش !!!  

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 7:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

  آموخته ام  كه 

  همه  مي خواهند  روي  قله  كوه  زندگي  كنند ، 

  اما  تمام  شادي ها  و  پيشرفتها  وقتي  رخ  مي دهد
  كه  در  حال  بالا  رفتن  از  كوه  هستيد  .   

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هدیه

هديه دادن به دوستان و اطرافيان نوعي اعتراف به علاقه شما نسبت به آن هاست و گمان مي رود يك حالت ذاتي در انسان باشد.

اگر احساس مي كنيد رابطه تان با كسي كه دوستش داريد يكنواخت شده است يك هديه كوچك مي تواند به آن قوت بخشد. يا در مواقعي كه يك دوست جديد پيدا كرده ايد و مطمئن شديد كه او شايسته دوستي با شماست يك هديه نوعي تاييد بر ادامه روابط شما با اوست. اما هيچ گاه توقع نداشته باشيد كه شما هم حتما يك هديه دريافت كنيد.

البته جبران يك هديه در موقعيتي مناسب كار پسنديده اي است. اما هرگز از دوستان خود توقع جبران كردن نداشته باشيد. شايد دوست شما نمي داند چه بايد تهيه كند و يا در اين حال و هوا به سر نمي برد. ولي شما اين طور نباشيد حتما به اطرافيان خود به هر مناسبتي مخصوصا سالگرد تولدش يك هديه كوچك تقديم كنيد.

همواره هداياي سودمندي را برگزينيد كه در زندگي آن ها تاثير مثبت داشته و ثمربخش واقع بشوند. در اين جا شما بايد با روحيه شخص مورد نظر كاملا آشنا بوده تا آن چه تهيه مي كنيد موجب سازندگي فكري و اخلاقي اش شود. در غير اين صورت كار شما هيچ فايده اي ندارد.

مطمئن باشيد افراد با هر سن و سليقه اي از هديه گرفتن لذت مي برند. هر چه باشد شما با عملتان ثابت كرده ايد كه آن ها را دوست داريد و به آن ها اهميت مي دهيد

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
زمان جبرانی وجود ندارد !

دكتر "ويليام اوسلر" پزشك نامي انگليس، دانشجويي را امتحان مي كرد. در حين امتحان از او پرسيد: اگر مريضي به فلان مرض دچار گردد: چه مقدار از فلان دارو برايش تجويز خواهي كرد؟

دانشجو پس از اندكي فكر گفت: بيست و چهار گرم!
اتفاقاً چهار دقيقه بعد، دانشجو برگشت و گفت: آقا اشتباه كردم. اجازه بفرماييد از نو جواب بدهم!
اوسلر به ساعتش نگاه كرد و گفت: فايده ندارد؛ مريض شما سه دقيقه پيش مُرد!

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:16 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
پليکان

 يکی از نماد های مقدس مسيحيت ، تصوير پليکان است.

 

 پليکان هرگاه هيچ غذايی برای خوردن نيابد

 

 منقار خود رادر گوشتش فرو می برد تا بچه هايش را غذا دهد

 

 ما اغلب قادر نيستيم برکتی را که دريافت کرده ايم ، درک کنيم 

 

 داستانی درباره پليکان وجود دارد که در يک زمستان سخت 

 

 گوشت خودش را در اختيار فرزندانش گذاشت

 

و خود را قربانی کرد

 

 وقتی سرانجام از ضعف در گذشت

 

 يکی از جوجه ها به ديگری گفت:

 

 بالاخره راحت شديم

 

از خوردن غذای تکراری خسته شدم  !!

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

هزاران راه به خوشبختی منتهی میشود .  اگر یکی از آنها مسدود شد دیگری را امتحان کنید.

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

خیلی وقت بود که بازارش کساد بود

خیلی وقت بود که مشتری نداشت

خیلی وقت بود کسی اونورا رد نمی شد

کسی ازش خرید نمی کرد

حوصلش دیگه داشت سر می رفت

داشت ور شکست می شد

اگه اینجوری پیش می رفت باید همه چیز رو

جمع می کرد و می رفت

تصمیمش رو گرفت

همه چیز رو جمع کرد

داشت کرکره در رو میاورد پایین که

پسر بچه ی یتیمی گریه کنان اومد و گفت

بهت محتاجم

نرو

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 8:11 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
توضیح : متاسفانه برخی از افراد ... این وبلاگ را به نام خودشان به افراد دیگر معرفی می نمایند .
نشانی پست الکترونیکی اینجانب : Parsa.52@Gmail.com یا Fact.13@Gmail.com
-------
مطالب این وبلاگ از : 1- نوشته های خودم2 - سایتها و وبلاگهای مختلف و... می باشد .
-------
خدا می فرماید :
هنگامی که بنده ام به نماز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم و او آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد .
-------
رئيس سرخ پوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد:که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم.
------
نگو بار گران بوديمو رفتيم.
نگو نامهربون بوديمو رفتيم.
آخه اينها دليل محکمي نيست.
بگو با ديگران بوديم و رفتيم .
------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
------
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
------
اگه احساس کردي گناه يک نفر اونقد بزرگه که قابل بخشش نيست ...بدون که اون گناه نيست که بزرگه...بلکه اون قلب توهست که کوچيکه! واگه يه روز يه نفر رو به خاطرگناه کوچيکش بخشيدي بدون که اون گناه نيست که کوچيکه ...بلکه اون قلب تو هست که بزرگه !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM