اسم شرکت ها از كجا سرچشمه ميگيرد؟ | ||||
Adobe: Apple: Cisco: Google: Hotmail: HP: Intel: Lotus: Mirosoft: Motorola: Oracle: Red Hat: Sony: SUN: Xerox: Yahoo: | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 17:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
آيا شما هم به گيلي مي خنديد؟ | ||||
گيلي در يك تست هوش دردانشگاه كه جايزه يك ميليون دلاري براش تعيين شده شركت
كرده .
سوالات اين مسابقه به شرح زير ميباشد :
1-جنگ 100 ساله چند سال طول كشيد؟
الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال
گيلي از اين سوال بدون دادن جواب عبور كرد .
2-كلاه پانامايي در كدام كشور ساخته ميشود؟
الف-برزيل ب-شيلي ج-پاناما د-اكوادور
گيلي از دانش اموزان دانشگاه براي جواب دادن كمك خواست .
3-مردم روسيه در كدام ماه انقلاب اكتبر را جشن ميگيرند؟
الف-ژانويه ب-سپتامبر ج-اكتبر د-نوامبر
گيلي از خدا كمك خواست .
4-كدام يك از اين اسامي اسم كوچك شاه جورج پنجم بود؟
الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانويل
گيلي اين سوال رو با پرتاب سكه جواب داد .
5-نام اصلي جزاير قناري واقع در اقيانوس ارام از چه منبعي گرفته شده است؟
الف-قناري ب-كانگرو ج-توله سگ د-موش صحرايي
گيلي از خير يك ميليون دلار گذشت .
جواب سوالات در پایین
اگر شما فكر ميكنيد كه از گيلي باهوشتر هستيد و به هوش او ميخنديد پس لطفا به جواب صحيح سوالات در زير توجه كنيد :
1- جنگ 100 ساله( 1453-1337 ميلادي) به مدت 116 سال به درازا كشيد .
2- كلاه پانامايي در كشور اكوادور ساخته ميشود.
3- انقلاب اكتبر روسيه در ماه نوامبر جشن گرفته ميشود.
4- نام كوچك شاه جورج البرت بود.(در 1936 او نام كوچك خود را تغيير داد.)
5- توله سگ . در زبان اسپانيايي INSULARIA CANARIA كه در فارسي به معني جزاير توله سگها است .
هرگز به گيلي نخنديد . | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 8:22 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
قورباغه ها | ||||
FROGS
قورباغه ها
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition.
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants
. ...
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no
one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as:
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:
"Oh, WAY too difficult!!"
اوه,عجب کار مشکلي
"They will NEVER make it to the top."
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.
or:
يا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"
هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده
The tiny frogs began collapsing. One by one
....
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...
The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...
But ONE continued higher and higher and higher
....
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a
big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که
That the winner was DEAF!!!!
برنده ي مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your actions!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
Therefore:
پس:
ALWAYS be....
هميشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنيد !
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد !
Always think:
و هيشه باور داشته باشيد :
God and I can do this!
من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم
Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about.
اين متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهميت دارند بفرستيد
Give
them some motivation!! ! >
به اون ها کمي اميد بديد !!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS leave footprints in your heart
آدم هاي زيادي به زندگي شما وارد و از اون خارج ميشن ... ولي دوستانتون جا پا هايي روي قلبتون جا خواهند گذاشت
| ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
دوست معمولي، دوست واقعي | ||||
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند. دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند. دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد. دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود. دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند. دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني. دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود. دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
توضيح انواع بازاريابي با يک مثال جالب | ||||
| در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود.... 1) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم 2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ، به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات 3) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی 4) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ، من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این میگن روابط عمومی 5) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟" ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری 6) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری 7) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا 8) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا 9) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:33 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
آزمايش CIA | ||||
| حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام کارهاي تروريستي کرد. اين کار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شرکت کردن در دوره ها بگيرند، چك شد. پس از بررسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شرکت کنندگان مناسب اين کار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر مأمور CIA يكي از شرکت کنندگان را به دري بزرگ نزديك کرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت : «ما بايد بدانيم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي کني، وارد اين اتاق شو و همسرت را که بر روي صندلي نشسته است بكش!» مرد نگاهي وحشت زده به او کرد و گفت : «حتما شوخي مي کنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك کنم.» مأمور CIA نگاهي کرد و گفت : «مسلما شما فرد مناسبي براي اين کار نيستيد.» بنابراين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند : «ما بايد بدانيم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي کني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش» مرد دوم کمي بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از ۵ دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت : «من سعي کردم به او شليك کنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك کنم. حدس مي زنم که من فرد مناسبي براي اين کار نباشم.» کارمند CIA پاسخ داد : «نه! همسرت را بردار و به خانه برو.» حالا تنها خانم شرکت کننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند : «ما بايد مطمئن باشيم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي کني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است. اين اسلحه را بگير و او را بكش.» او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك ١٢ گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناکي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، کوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي کرد گفت : «شما بايد مي گفتيد که گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد!» | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
افسانه عشق | ||||
| تپه های شنی با وزش باد جابه جا می شوند
ولی... صحرا همیشه صحرا باقی می ماند ... این است... افسانه عشق. | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
آرم ها و معاني آنها | ||||
Ever wondered what company logos mean and whats the significance behind them? Wonder no more! هميشه براتون عجيب بوده که آرمهاي شرکتها چه معني اي ميدن و چه مفهومي پشت اونا نهفته است؟
You might think the arrow does nothing here. But it says that amazon.com has everything from a to z and it also represents the smile brought to the customer's face. Wow, that is quite deep. ممکنه فکر کنيد اين فلش اينجا هيچ کاري نمي کنه. ولي اون داره ميگه آمازون همه چيز داره از a تا z و همچنين لبخندي که بر چهره مشتري مي نشينه رو نشون ميده. (و دو تا حرف a هم مثل دوتا چشماي مشتري مي مونه!) اوه! واقعاً عميقه.
Eighty-20 is a small consulting company which does sophisticated financial modeling, as well as some solid database work. All their work is highly quantitative and relies on some serious computational power, and the logo is meant to convey it. Eighty-20 (هشتاد - بيست) يک شرکت مشاور کوچک هست که مدلسازي مالي در سطح بالا رو، به خوبي کار برخي پايگاههاي اطلاعاتي قوي انجام ميده. همه کار آنها خيلي وابسته به مقدار هست و بر پايه قدرت برخي الگوريتم هاي مهم تکيه داره، و آرم شرکت براي رساندن اين مفهوم در نظر گرفته شده.
Am not sure how many of you have noticed a hidden symbol in the Federal Express logo. مطمئن نيستم چند تا از شما متوجه علامت مخفي در آرم Federal Express شديد.
The SUN Microsystems logo is a wonderful example of symmetry and order. It was a brilliant observation that the letters u and n while arranged adjacent to each other look a lot like the letter S in a perpendicular direction. Spectacular. آرم Sun Microsystems يک مثال خارق العاده از تقارن و سبک معماريه! اين يک نظر زيرکانه است که حروف u و n وقتي کنار هم گذاشته ميشن خيلي شبيه حرف S به صورت عمودي ميشن. (و بعد از اين حرف S مجازي دو حرف ديگه Sun يعني u و n رو در جهت درست مي بينيد از هر طرف که نگاه کنيد!) معرکه است! | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جملات کوتاه و جالب | ||||
دعا غلبه بر مخالفت خدا نیست بلکه دستیابی به رضایت اوست. عشق والا ترین هدیه خداوند است. خدا شفا می دهد و پزشک حق ویزیت می گیرد! انسان واقعاً دیوانه است؛ یک کرم هم نمی تواند بسازد اما ده ها خدا می سازد. هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است برای آنکه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت پیام است. | ||||
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
شهر هرت | ||||
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگرو مي شناسن شهر هرت جايي است که همه بد هستند مگر اينکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟ شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي.. شهر هرت جايي است که ....... | ||||
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 15:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اميد در زندگاني بشر انقدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان. " هوگو " | ||||
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟ پاسخ دادم : بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد. گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني ! | ||||
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 17:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
نامه های کودکان به خدا | ||||
| ||||
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار | ||||||
| ||||||
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||||
سالن نو میلادی مبارکباد | ||||
| ||||
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 16:44 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
موفقيت | ||||
موانع موفقيت هرفردي موفقيتهاي خويش را براساس يك مقياس نسبي مورد سنجش قرار مي دهد. مـوفـقـيـتـهاي كـوچـك بـرخي اشخاص درنظر برخي ديگر ممكن است بزرگ جلوه نمايد؛اين كاملا بستگي بنوع تربيت، تحصيلات و شرايط مـوجود در زندگي شما دارد. تا زمانيكه به اهداف خود دست يافته و براي بهترين بودن سختكوشي مي كـنـيـد، فـردي موفق محسوب ميشويد. اين اصل مطلب است. با اين حال افرادي نيز وجود دارندكه نمي توانـندبه سطـح رضايت بخشي ازموفقيت دست يابند.ضعفهاي شخصيتي و يـا خـصوصـيات از پـيـش تعيين شده زندگي آنها، مـوانـع اصـلي راه چنين انسانهايي بشمار مي رود. اگر در زندگي خـود شـرايـط دشـواري را تـجربه كرده ايد، نگاهي به اين صفات و موقعيت ها بيندازيد تا ببينيد در حال آماده نمودن خود براي شكستهاي بيشتر ميباشيد يا خير. پشت گوش اندازي ممكن است يكي از اصليترين اهريمنان عامل نابودي شما در تحصيل و زندگي شغلي، طفره رفتن و به تعويق انداختن امور بوده باشد. افرادي كه علامت مزمن اين "بـيـمـاري" در آنها ديده ميشود، مايلند با اين جملات توجيه كننده كه " تمام كردنش كاري نخواهد داشت" و يا "نگران نباش، وقت براي انجام دادنش بسيار است"، كارها و وظايفشان را براي هميشه از سر خود باز كرده و به تعويق بيندازند. اگر كاري در حد و اندازه قابليتهايتان به شما روي آورد ولي به دليل عذر و بهانه هاي ذكر شـده از انجام آن ممانعت بعمل آورديد، قطعا" پشت گوش اندازي مشكل اصـلي بـوده و بايد مرتفع گردد. احساس ميكنيد كه زمان در اختيار شما اسـت، اما هنگامي كـه وقـت موعود نزديك مي شود، براي اتمام كار بسرعت هجوم مي آوريد و نتيجه آن خواهد شد كه آن طور كه در ابتدا مد نظرتان بود از انجام عمل مورد نظر باز خواهيد ماند. فرد پشت گوش انداز معمولا انساني تنبل و سست مي باشد. او براي همه چيز عذر و بهانه داشته و با اينكه توانايي و ابزار انجـام امـور را در اختـيـار دارد، از اتـمام آنـها طـفره مي رود. كار كردن با چنين اشخاصي غير قابل تحمل است و نه تنها كاستي و سستي آنها باعث اختلال در كارها ميگردد، بلكه كارمندان فعال ديگر نيز مـمكـن اسـت به چنـين خصيصه اي دچار شده و رويه آنها را در پيش بگيرند. ترس از موفقيت مانع اصلي ديگر واهمه داشتن از موفقيت است. با اينكه چنين افرادي دقيقا" مي دانند كه براي موفق شدن به چه چيزي نياز دارنـد، امـا بدليل داشتن ترس از موفقيت قادر به رسيدن به اهداف والاي خود نيستند. در نـظـر ايـشـان راه پـيـش رو، مـخـوف و رعـب آور ميباشد. نگراني از آينده و همه مسائلي كه در نهايت گريبانگير او خواهد شد، منجر به فقدان بصيرت و بازماندن آنها مي گردد؛ مـخـاطرات ذاتـي روند تجارت، رام نشدني بنظر خواهد رسيد. فرصت هاي ترقي در محل كار ممكن است پيش بيايند، اما فردي كه از موفقيت وحشت داشته باشد قادر به گرفتن ترفيع نخواهد بود. او بهانه مي آورد كه مسؤليـتـهـاي شـغـل جديد زياد و خارج از توانايي هايش است. اينگونه اشخاص ميلي به بالارفتن از پله هاي ترقي ندارند وقتي آينده نا معلوم باشد، اين وحشت شدت بيشتري پيدا ميكند. بايد پذيرفت افــرادي كه داراي چنين ترسي نميباشند روزهايي پيش رو دارند كه در آنها آينده ترسناك جــلوه مينـمايد، بنابراين ميتوان متوجه شد اشخاصي كه فاقد مكانيزمي مناسب براي برخورد و رويارويي با چنين موقعيتي مي باشند، چگونه احساسي خواهند داشت. تشخيص و حل اين مشكل آسان تر از برخورد با پشت گوش انـدازي است. بـا كمي هم محوري و اندكي صبر و شكيبايي فردي كه از پذيرش مسؤليتهايي كــه موفقيـتـش را به همراه خواهد داشت وحشت دارد، ميتواند شرايط را به نفع خود تغيير دهد. وسواس افراد موفق داراي خصوصيتي مشترك هستند و آن قابـليـت تمركز بر انديشه هاي بـزرگ ميباشد. براي بسياري اتخاذ چنين ديدگاهي مشكل است چرا كه خود را كاملا" محدود و متعهد به انجام كارهاي جزئي و كوچك ميـنمايند. تلاش زياد براي انجام كارهاي جزئي زيان آور است چرا كه زاويه ديد را محدود خواهد كرد. اگر براي اتمام هر كار كوچكي مصر باقي بمانيد، هرگز قادر نخواهيد بود به اهداف والاي خود دست پيدا نماييد. اگر يك كارفرما كاري را به يكي از كارمندان سخت كوش خود محول كرده و آن كارمند ديد وسيع نداشته باشد، بطور يقين كارمند مربوطه در مورد هر موضوع بي اهميت آن پروژه دچار تنش و فشار رواني شده و در به نتيجه رساندن كار دچار كندي خواهد گـرديد. ايـن حالت در اصطلاح احساس وسواس فكري-علمي ناميده و بـاعـث كـاهـش قـابل ملاحظه خلاقيت و كارايي مي شود. اينگونه افراد،سخت كوشي و تلاش زياد را لازمه زندگيشان دانسته اما عزم و اراده خود را براي كاربرها و مصارف مفيد بكار نميبندند. تنظيم دقيق مهارتهاي مديريـت زمـانـي در برطرف كردن اين مشكل كمك فراواني خواهد نمود. نا امني افراد ضعيف و سست بنيان بعلت داشتن احساس ناامني،در كارشان پيشرفتي حاصل نميگردد. شايد يكي از دلايل عدم موفقيت اينگونه انسانها در بي ميلي آنها براي نشان دادن برش از خودشان نهفته شده باشد. علت ترس نيست؛ فقدان اطميـنان و اعـتـمـاد باعث عقب ماندن آنها ميگردد. براي مثال عدم برخورداري از تجربه در بخشي بخصوص، مي تواند موجب پديد آمدن احساس عدم اعتماد به نفس در فرد شود. مثال بيان شـده در قـسمت قبل در اين مورد نيز قابل بيان است با اين فرق كه كارمند از هـمـان ابـتـدا اصلا" از انـجـام كـار مـحولـه امـتـنـاع ورزيـده و با بهانه آوردنهاي گوناگون به كار فرماي خود اينگونه القا ميكند كه نمي تواند از عهده چنين مسؤليتهايي برآيد. در اينـجا نـيـز مـسئله هزينه فرصت از دست رفته مطرح است. برخي افراد مايل نيستند براي پيـشرفت و تـرقي دادن مـوقـيـعت شـغلـيـشان در زمان مـحدود خـود بـه داد و ستد بپردازند اما اينگونه گزينه ها و پيشنهادات كاري بخشي از زندگي مـحسـوب ميـگـردنـد. بنابراين ببينيد كه چه چيزي براي شما بيشتر اهميت دارد و با اطمينان خاطر تصميمـي مناسب بگيريد. اطرافيان ممكن است شما همه شرايط لازم براي منعكس نمـودن فردي موفق از خود را دارا باشيد، اما آيا دوستانتان شـما را در اين راه همراهي ميكنند؟ ممكن اسـت آنـها ديـدگـاه مـتـفـاوت و مـتـضـادي از مـوفـقيت نسبت بشـما داشـتـه باشند. ( و يا اصلا" ديـدگاهي نداشته باشند )دوسـتـان به علت تاثيرات منفي راه رسيدن بـه موفـقيـت را برايتان سخت و دشوار ميكنند. برخي از اطرافيان حتي ممكن است متوجه پـتـانـسيـل واستعدادهاي نهاني شما نشده و باعث زمين خوردگي وترديد در قابليتها و تواناييها گردند. حتي براي نامزد و يا همسرتان ممكن است اين تصور بوجود آيد كه توانمنديهاي شما هنـوز بـراي خودتان ثابت نشده و اين ميتواند به بدبيني آنها نسـبت بـه آيـنـده تان منجر گردد. اين موضوع ممكن است باعث نا اميدي و تضعيف روحيه شود، اما بياد داشته باشيد كه نبايد ديگران را مقصر بدانيد؛ شما فقط يك قرباني بيگناه نيستيد.با وجود ابراز بي اعتنايي آنها هنگام بيان ايده هاي كاري جديدتان،بخاطر داشـته باشيد كه اين شما هستيد كه چنين همراهاني را در آن لحـظـه و لـحـظـات آتي براي خود برگزيده ايد. اگر اين گونه روابط دوستي برايتان اهميت دارد، كاري كه بايد انجام دهيد همسو نمودن دوستانتان با سيستم و خط مشي خود است.چنانچه توانـستـيد متقاعدشان كـنيد كه انساني شايسته اعتماد و اطمينان ميباشيد، آنها را دوستان واقـعـي خـود دانسته و در غير اينصورت براي هميشه از زندگي خود بيرونشان كنيد. فقدان منابع هيچ چيزي ناهنجار تر از اين مـوضـوع نـيست كه انسان با وجود داشتن همه قابليـتهاي لازم جـهت رسـيدن بـه مـوفقيت، فقط بخاطر عوامل خارج از كنترل خود، از پيشرفـت باز ماند. فقدان منابع مالي و يا كمبود زمان بدليل نگهداري از خانواده و يا مسؤليتهاي ديگر ميتواند يك قاتل واقعي باشد. رشد كـردن زيـر خـط فقر و يا تامين نمودن نزديكاني كه به شما نيازمند هستند، آينده را بسيار متفاوت از آن چـيـزي كـه در تصـورتـان بوده ترسيم خواهد نمود. بسياري از مواقع بـدنـيـا آمدن يك بچه و يا بيماري ناگهاني افراد خانواده باعث لغو شدن برنامه ها و بازماندن انسان از عملي كردن اهـدافـش خـواهـد شد. اين هم يكي ديگر از حقايق تلخ زندگي است كه هميشه امور بر وقف مراد آدمي نمي باشد. البته بايد دانست كه موفقيت نه فقط بر اساس مقياسهاي متفاوت، بـلـكه در مـكانهـا و شرايط گوناگون نيز مورد سنجش قرار ميگيرد. موفقيت مالي ممكن است هدف اصلـــي شما باشد، اما پدري خوب و كارمندي سخت كوش بودن براي تامين كردن يك خانـــواده نوپا نيز به همان اندازه پر معني و ارزنده است. بايد پذيرفت كه زندگي و هدفهـاي مــورد نظر انسان ممكن است دستخوش تغييرات قرار بگيرند كه در اين شرايط، تـوانـايي شما در تطبـيق خود با اين تغييرات يك مقياس بزرگ موفقيت بشمار ميرود. نياز به ديدگاهي درون نگر يك معلم مدرسه، راهبه، افسر ارتش و سرايدار ميتوانند بطرق مختلفي مـوفق باشنـد. با اينكه موفقيت در كار ممكن است جذابتر از همه بنظر برسد، اگر در زمان مـورد انتـظار به آن دست نيافتيد، بيم ناك نگرديد. يـك قـدم بـه عـقـب بـازگـشـته و عـلـت را بـررسـي نماييد. خواه دوستانتان مقصر باشند و خواه اعتماد بنفستان، دقت كنيد كه قدمهاي صحيـحـي جهت بهينه نمودن فرصتها براي بدست آوردن موقعيتي موفقتر و راضي كننده تر برداريد | ||||
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 7:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خلقت زن ( این دیدگاه دارنده وبلاگ نمی باشد ولی برایم نگاه جالبی بود ) | ||||
خلقت زن! در آغاز خلقت، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزي نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشهاي چنين کرد: گردي رخسار از ما، تراش تن از پيچک، چسبندگي از پاپيتال، لرزش
اندام از گياه، نازکي از ني، شکوفائي از غنچه، سبکي از برگ، پيچ و تاب از خرطوم پيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادي از نيزهي نور خورشيد، گريه از ابر، سبک سري از نسيم، بزدلي از خرگوش، غرور از طاووس، نرمي از آغوش طوطي، سختي از خاره، شيريني از انگبين، سنگ دلي از پلنگ، گرمي از آتش، سردي از برف، پرگويي از زاغ، زاري از فاخته، دو رويي از لکلک و وفا از مرغابي نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد. خداوند فرمود: دور شو! بس است هر چه گفتي. برو با او بساز | ||||
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 7:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
كريسمس مبارک | ||||
واژه كريسمس Christmas از انگليسي كهن مشتق شده و از نظر لغوي Christ’s mass به معني جماعت مسيح يا عشاي رباني مسيح است. كريسمس جشني مسيحي است كه در ۲۵ دسامبر، به يادبود تولد عيسي مسيح بر پا داشته مي شود. كريسمس همچنين به عنوان تعطيلات چند روزه نيز شهرت دارد. بر طبق تقويم نجومي رومي، كريسمس تا سال ۳۳۶ ميلادي جشن گرفته مي شد. اما در بخش شرقي امپراتوري روم، جشني در ۶ ژانويه برگزار مي شد كه هم به يادبود تولد و هم براي بزرگداشت غسل تعميد عيسي مسيح بود، اين جشن در همه جاي امپراتوري روم شرقي برگزار مي شد الا در اورشليم، در آن جا تنها روز تولد عيسي مسيح، به جشن و سرور اختصاص داشت. در طول قرن چهارم، جشن ميلاد مسيح در ۲۵ دسامبر عموماً از سوي اغلب كليساهاي شرقي مورد پذيرش و تاييد واقع شد. در كليساي ارمني، ۲۵ دسامبر هرگز به عنوان كريسمس پذيرفته نشد، در آن جا تولد مسيح را در روز ۶ ژانويه جشن مي گرفتند.پس از اين كه كريسمس در شرق بنيان نهاده شد، غسل تعميد عيسي در روز ۶ ژانويه _ كه روز عيد تجلي عيسي مسيح نيز بود _ جشن گرفته شد. در غرب اما، روز عيد تجلي يا «اپيفاني» روزي بود كه در آن جريان بشارت مغان زرتشتي، به تولد و ظهور نوزادي با نام عيسي، جشن گرفته شد. | ||||
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
چهار شمع | ||||
چهار شمع چهار شمع به آرامی میسوختند و با هم گفتگو میکردند. محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمعها شنيده میشد. اولين شمع میگفت: من «دوستی» هستم اما هيچکس نمیتواند مرا شعلهور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت. شمع دوم میگفت: من «ايمان» هستم اما اغلب سست میگردم و خيلی پايدار نيستم. در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد. شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد: و بی درنگ از سوختن باز ايستاد. در همين لحظه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمعهای خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمیسوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟ و ناگهان به گريه افتاد. با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت: من «اميد» هستم. کودک، با چشمهائی که از شادی میدرخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعلهور ساخت. شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا هميشه آکنده از ”دوستی، ايمان و عشق“ باشيد. | ||||
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
گروه 99 | ||||
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست . روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم . پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است . پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟ نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست . پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند . آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد . آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند . تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد . پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید . | ||||
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 7:21 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
با ارزش ترين چيز | ||||
روزي فرشته اي از فرمان خدا سر پيچي كرد و براي پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد . فرشته از خداوند تقاضاي بخشش كرد . خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت و فرمود : من تو را تنبيه نمي كنم ولي تو بايد كفاره گناهت را بپردازي . كاري را به تو محول مي كنم ، به زمين برو و با ارزش ترين چيز دنيا را براي من بياور . فرشته خوشحال از اين كه فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت . سالها در روي زمين به دنبال با ارزش ترين چيز دنيا گشت . روزي به يك ميدان جنگ رسيد ، سرباز جواني را يافت كه به سختي زخمي شده بود . مرد جوان در دفاع از كشورش با شجاعت جنگيده بود و حالا در حال مردن بود . فرشته آخرين قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت . خداوند فرمود : به راستي چيزي كه تو آوردي با ارزش است . سربازي كه زندگي اش را براي كشورش مي دهد ، براي من خيلي عزيز است ، ولي برگرد و بيشتربگرد . فرشته به زمين بازگشت و به جست و جوي خود ادامه داد. ساليان دراز در شهرها جنگل ها و دشت ها گردش كرد . سر انجام روزي در بيمارستان بزرگ پرستاري را ديد كه بر اثر يك بيماري در حال مرگ بود . پرستار از افرادي مراقبت كرده بود كه اين بيماري را داشتند و آن قدر سخت كار كرده بود كه مقاومتش را از دست داده بود . پرستار رنگ پريده در تختخواب سفري خود خوابيده بود و نفس نفس مي زد. در حالي كه پرستار نفس هاي آخرش را مي كشيد ، فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت .و به خداوند گفت : خداوندا ! مطمئنا آخرين نفس اين پرستار فداكار با ارزشمندترين چيز در دنياست . خداوند پاسخ داد : اين نفس چيز با ارزشي است . كسي كه زندگي اش را براي ديگران مي دهد يقينا از نظر من با ارزش است . ولي برگرد و دوباره بگرد . فرشته براي جست و جوي دوباره به زمين بازگشت و ساليان زيادي گردش كرد . شبي مرد شروري را كه بر اسبي سوار بود درجنگل يافت مرد به شمشيرو نيزه مجهز بود . او مي خواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد . مرد به كلبه كوچكي كه جنگلبان و خانواده اش درآن زندگي مي كردند رسيد . نور از پنجره بيرون مي زد . مرد شرور ازاسب پايين آمد و از پنجره داخل كلبه را با دقت نگاه كرد . زن جنگلبان را ديد كه پسرش را مي خواباند ، و صداي او را كه به فرزندش دعاي شب را ياد ميداد ، شنيد . چيزي درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آيا دوران كودكي خودش را به ياد آورده بود . چشمان مرد پر از اشك شده بود و همان جا از رفتار و نيت زشت پشيمان شد و توبه كرد . فرشته قطره اي اشك از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز كرد . خداوند فرمود : اين قطره اشك با ارزش ترين چيز دردنياست ، براي اين كه اشك آدمي است كه توبه كرده و توبه درهاي بهشت راباز ميكند. | ||||
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 7:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
آيا به خاطر مي آوري | ||||
آيا به خاطر مي آوري:نام پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد. تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند............ ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني. جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟ کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛ ولي در کنار تو مي ما نند... مدتي دربارهً آن فکر کن.......... زندگي خيلي کوتاه است ........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟ | ||||
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 15:53 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
براي مدت مديدي به نظر هر کسي مي رسد که زندگي واقعي را بايد از جائي شروع کرد ،ولي هميشه موانعي سر راه وجود دارد-تجربيات سختي که بايد از سر گذراند -- کارهايي که بايد به سرانجام برسد--زماني که بايد صرف انجام کاري شود--قبضي که بايد پرداخت شود سپس...........تازه زندگي آغاز خواهد شد.اين عقايد کمک کرد تا بفهمم ..هيچ جاده اي تا سعادت و خوشبختي نيست بلکه خوشبختي همان راه ولحظه هاي زندگي است که طي مي کنيم . | ||||
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 15:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست | ||||
ما خودمان را متقاعد مي کنيم به اين که زندگي بهتر خواهد شد وقتي که ازدواج کنيم و خانواده اي تشکيل دهيم.سپس سر خورده و نا اميد مي شويم چرا که بچه هاي ما کوچک هستند و به توجه دائمي نياز دارند، پس به اميد آينده بهتري هستيم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجواني رسيدند وما درگير مشکلات آنها هستيم آرزوي گذشتن آنها از سن بحران و فرداي شادتري را داريم.....به خودمان وعده ميدهيم زندگي بهتري را..............وقتي من و همسرم با هم تلاش کنيم،تا ماشين بهتري تهيه کنيم،تا به مسافرت تفريحي برويم،تا......بالاخره بازنشسته شويم . | ||||
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 15:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||















