(به مناسبت جشن اسفندگان ) | ||||
مادر با دستي گهواره و با دست ديگر جهاني را تكان ميدهد (به مناسبت جشن اسفندگان ) به نام خداوند جان و خرد ايرانيان دوران باستان همچون ساير اقوام همدوره خود، از گذشتههاي دور تحت تاثير و نفوذ مادر خدايان يا الهگاني بودهاند كه آنها را حمايت ميكردند. با دگرگوني نقش زن بهعنوان عنصري سودمند در جامعه، گروه خدايان مادينه نيروي برتر شدند و دست به آفرينش و كارهاي خارقالعاده زدند. اين بانوخدايان داراي تنديسههايي بودهاند كه در جايجاي سرزمين ايران و ديگر نقاط جهان يافت شدند. اين پيكركها خصوصيات زنانه بارزي دارند كه نماد باروري و مادري و زايش آنهاست. با آغاز پيامآوري اشوزرتشت، پرستش چندخدايي كنار نهاده شد و يكتاپرستي به معناي واقعي خود مطرح گرديد. پس ساير خدايان به مقام پايينتر نزول كرده و بدينترتيب امشاسپندان و ايزدان با حضور خود مفاهيم انتزاعي برخاسته از اين خدايان را در درون خود و در باور مردمان حفظ نمودند. اين فاصلهگرفتن از خدايان اساطيري بطور كامل نبوده و آدمي كه مجذوب قدرت بيزوال بانوخدايان اسطورهاي خود بود، با اقدامي جبراني بخشي از قدرت مافوق طبيعي زنانه آنها را در قالبهاي دختر شاهپريان و داستانهاي روزمره خود جاي داده و قسمتي ديگر را هم بصورت زن برتر در ادبيات خود زنده ميكند و در يك كلام ميتوان گفت در جهانبيني انسان باستاني ابرانسان زن بوده است. آناهيتا و اشي از جمله ايزدبانوهاي ايراني ميباشند كه در جايجاي نوشتههاي باستاني جلوه ميكنند. در ميان امشاسپندان از لحاظ زبانشناسي زبان اوستايي، سه امشاسپند نخستين يعني وهومن – اشهوهيشته و خشترهوئيريه، نرينه؛ و سه امشاسپند بعد يعني سپنتهآرمئيتي و هئوروتات و امرتات از نظر لغوي، مادينهاند. از سوي ديگر با نگرشي ژرف در معناي اين سه نيروي اهورايي سپنتهآرمئيتي: مهرورزي افزاينده كه بعدها به شكل سپندارمذ يا اسفند تغييرشكل داده است كه در باور باستان، زمين نماد آن است . هئوروتات: رسايي كه زايش، بالندگي و خروش آبها و چشمهها در ذهن ايراني يادآور اين نيروي خدايي است. امرتات: بيمرگي و جاودانگي كه رويش و بالندگي گياهان و سبزينگي، نماد باستاني آن است. ميتوان دريافت كه هسته اصلي اين سه امشاسپند، مهرورزي و عشق بيآلايش و ازخودگذشتگي و پروراندن و زايندگي است و نشانگر اهميت نقش زن و مادر در انديشه و باور انسان نخستين و ايرانيان باستان است. چنانكه در ادبيات ايراني نيز مادر طبيعت، مام ميهن، … بسيار بهچشم ميخورد. اگر در باور ايراني مرد داراي قدرت مردانگي و تفكر و خردورزي بيشتري است، در برابر آن زن نيز داراي مهرورزي، عشق پاك، پاكدامني و ازخودگذشتگي فراوانتري است كه هر يك از ايندو به تنهايي راه به جايي نبرده و حتي روند پويايي گيتي را هم به ايستايي ميكشانند. اگر مردان بدنه هواپيماي خوشبختياند ، زنان موتور آناند كه پيكره بيموتور و موتور بيبدنه هيچكدام به تنها به اوج سعادت نميرسند بلكه ذرهاي حركت و جنبش هم برايشان ناممكن است. در گاهان ستودهشده، اشوزرتشت خوشبختي بشر را وابسته به ميزان دانش و خرد انسان ميداند نه جنسيت و قوميت و رنگ و نژاد. و از ديدگاه وي همه انسانها – همه زنان و مردان – داراي حقوق برابرند. او دختران را در گزينش همسر آزاد شمرده و عشق پاك و دانش نيك را دو معيار اصلي ميداند و خوشبختي همسران جوان را در زندگي زناشويي در اين ميداند كه هر يك بكوشند تا در راستي از ديگري پيشي جويند. اين هماهنگي و ميانهروي پيامبر بسيار ارزشمند و قابلتوجه است. در زمانيكه در بسياري از سرزمينها و فرهنگهاي جهان باستان، دختر منفور خانواده بود و حتي گاهي پس از زايش بيدرنگ زندهزنده به گور ميرفت؛ در ايران باستان، زن همكار و همفكر مرد در زندگي زناشويي و حتي گاهي در زمينه حقوقي – ديني و مذهبي – جنگ و پهلواني بودهاست. پس از زناشويي و تشكيل خانواده شوهر بهنام نمانوپئيتي (Nemanu Paiti) و زن بهنام نمانوپتني (Nemanu Patni) خوانده ميشود. جزء اول هر دو واژه به معني خانه و پئيتي و پتني هر دو به معناي سردار و رئيساند كه پئيتي، نرينه و پتني، مادينه است. ايندو واژه را كدخدا و كدبانو معرفي كردهاند و پيداست همانگونه كه شوهر مقام كدخدايي و رياست خانه را عهدهدار است، زن هم كدبانوي خانه است نه كنيز و مأمور . در زير گزيدههايي از متون پهلوي و اوستا را ميخوانيم: پيام 1 : برابري زن و مرد : ما همه فروهران و روانهاي زنان و مردان پارسا و راست را ميستائيم (يسنا 35-3) پيام 2 : آموزش زن و فرزند : زن و فرزند خود را از تحصيل دانش و كسب و هنر بازمدار تا غم و اندوه بر تو راه نيابد و در آينده پشيمان نگردي (پندنامه آدرباد ماراسپند) پيام 3 : در ازدواج : دختر خود را به شوهري ده كه هوشيار و دانا باشد … پيام 4 : در گاه ائيويسروترم به زن پارسايي درود فرستادهشده كه در انديشه و گفتار و كردار راست و پاك بوده و از راه علم و دانش احترامي بدست آورده و نسبت به شوهر صميمي و فداكار باشد. پيام 5 : در فروردينيشت كرده 30 ، نام زنان بسياري نيز كه از نظر ميهندوستي، دينپروري، فرزانگي و پارسايي به گروه روانان جاويد پيوستهاند يادآوري و به روان آنان درود فرستاده ميشود . پيام 6 : بنا به نوشتههاي كتاب نيرنگستان، زنان ميتوانند در سرودن يسنا و برگزاري مراسم مذهبي با مردان همكاري كنند يا خود مبادرت نمايند و حتي زنان در دوران سالخوردگي ميتوانند وظيفه نگهباني آتش مقدس را برعهده بگيرند. پيام 7 : بنا به نوشته كتاب ماتيكان هزار دادستان (هزار قانون) ، زنان دانشمند ميتوانند به شغل وكالت دادگستري پرداخته و حتي بر مسند قضاوت بنشينند. اينك گزيدههايي در مورد جايگاه مادر ايراني در دوران باستان : پيام 1 : با پدر و مادر خود مؤدب و فرمانبردار باش و به سخنان آنان گوش فراده، زيرا تا پدر و مادر زندهاند فرزند چون شيري است كه در بيشه باشد و از هيچ نترسد ولي چون درگذرند فرزند چون بيوهزني است كه زيردست ديگران گردد و هرچه از او بستانند دم نتواند زد. (اندرز آدرباد ماراسپندان) پيام 2 : جوانان براي عروسي از والدين كسب اجازه مينمايند. (كزنفون) پيام 3 : فرزندان در حضور مادر بدون اجازه نمينشستند. (Curtius) پيام 4 : كورش كبير هر احترامي كه در خور مادري بود به دختر Astyages روا داشت و در هنگام مرگ به فرزندان خود وصيت كرد در هر كار فرمانبردار مادر خود باشند. (Ctes Pars) پيام 5 : در دربار شاه در مجلس رسمي و غيررسمي در موقع خوراك پايينتر از مادر خود مينشست. و ايرانيان كه سپاسداري را از بايستههاي زندگاني شمرده و در اين راه از هيچ كوششي فروگذاري نكردهاند براي سپاسداري از جايگاه زن و مادر در هستي، زندگي، آموزش فرزندان نسل آينده و در يك كلام در آباداني جهان، برابري روز و ماه سپندارمذ يا اسفند را با نام جشن اسفندگان و به ياد كوششهاي بيوقفه زنان و مادران در خاطرهها جاويد ساختهاند. پس بياييد در چنين روز فرخندهاي در كنار ممس (مادربزرگ) و بامس (پدربزرگ) و پدر و مادر، همسر و فرزندان جشني بهيادماندني را رقم زده و بزرگترين مادر يعني طبيعت و زمين را از آلودگيها پالوده سازيم. شايد روزي تمام مردمان جهان روز اسفند از ماه اسفند را روز مادر طبيعت (محيط زيست) نام نهادند و جهاني براي نجات مادر طبيعت كوشيد. برگرفته از آذرگشسب،اردشير. آيين زناشويي زرتشتيان. انتشارات كانون زرتشتيان شريفآباد. 2- ايراني، دينشاه. اخلاق ايران باستان. انتشارات فروهر . 3- جهانگيري، راشين. اردوسور آناهيتا و اسطورههاي آن (ارائه شده در نهمين همايش مانتره) 4- خنجري، خداداد. بينش زرتشت. ماهنامه چيستا | ||||
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
رازموفقيت يك كشاورز | ||||
يكي از كشاورزان همواره در مسابقات ، جايزه ي بهترين غله را به دست مي آورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود.رقبا و همكارانش علاقه مند شدند كه سر از كار اتو در آورند و راز موفقيتش را بدانند.به همين سبب او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو ، سر انجام به نكته عجيب و جالبي رو به رو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كشت ، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي داد و آنها را از اين نظر تامين مي كرد. بنابراين همسايگان او بايد فاتح مسابقات مي شدند نه خود او! كنجكاوي بيشتر شد و و كوشش علاقه مندان به كشف اين موضوع كع با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود ، به جايي نرسيد . سرانجام تصميم گرفتند كه از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند. كشاورز هوشيار و دانا در پاسخ همكارانش گفت:"چون جريان باد ، ذرات بارور كننده ي غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر مي برد ، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي دهم تا باد ذرات بارور كننده نامرغوب را از مزارع آنها به زمين من نياورد و كيفيت محصولات مرا خراب نكند.!" همين تشخيص صحيح و درست كشاورز ، توفيق كاميابي در مسابقات بهترين غله را برايش به ارمغان آورد. | ||||
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تلقین | ||||
| در زمان جنگ در ژاپن خبرنگاري خارجي در حال جمع آوري خبر و عکس بود ، در همين حال به قطاري نظامي برميخوره زياد از حد جلو ميره ، براي اينکه نظامي ها اونو نبينن داخل يکي از کوپه هاي قطار ميشه ، سربازا درهاي همه کوپه ها رو مي بندن و از بيرون قفل ميکنن به ناچار خبرنگار مجبور ميشه چند ساعتي مبحوس باشه
بعد از مدتي حبرنگار متوجه ميشه کوپه اي که در اون هست مخصوص نگهداري گوشت هستش و او در يک يخچال گرفدار شده ؛ مطمئن ميشه در انتهاي مسير قطار او خواهد مرد . به اين فکر ميکنه که لحظه به لحظه ي مرگ خودشو روي کاغذ بنويسه تا سندي معتبر باشه در علم پزشکي ؛ اين کارو ميکنه و لحظات رو روي کاغذ مياره و در انتها ميميره .
| ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| ابر بارنده به دريا مي گفت من نبارم تو کجا دريايي
در دلش خنده کنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مائي | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:48 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
سهم من | ||||
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:44 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
پند بگیرید | ||||
آورده اند كه روزي علي بن محتشم حكيم كه از مفاخر و مشاهير روزگار و نوابغ عصر خويش بود به دارالمجانين سفري داشت به اين همان ليلايي را دادند كه به وي نداده بودند | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یکی ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو من گفتم زندگیمو اونهم ناراحت شد و برای همیشه از پیش من رفت اما هیچ وقت نفهمید که اون تمام زندگیم بوده | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| مي بيني ؟ علف ها با صداي نازک نسيم مي لرزند ... درختهاي باغچه اما ساکنند . نسيم آرام همه چيز را مرور مي کند . شايد اين راز تمام چيزهاي کوچک است ، شايد اين آن هجوم محوي است که درون تمام اشياء را به خود مي کشد ... حس مي کنم مورچه ها تمام صداها را مي شنوند ... تمام صداها را ... اين سرشت چيزهاي کوچک است ... سرشت چيزهايي که خود را کوچک نگاه داشته اند ... کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خيلي چيزها را که خيلي ها نمي شنوند ... ببينند آن چيزهايي را که هيچ کس نمي بيندشان . مثل بچه ها ، مثل بچه وقتي که هنوز خيلي بچه اند ، که فرشته ها را مي بينند ، خدا را مي بينند و همه چيز هاي خوب را مي بينند ... و فکر مي کنم ، فکر مي کنم که اگر اين همه سال است که مورچه ها اين قدر کوچک اند ... اگر فرشته ها اين قدر کوچک مانده اند لابد چيزي مي شنيده اند ، چيزي که مي ارزيده ... مي ارزيده به اين همه سال کوچک بودن و ميان دست و پاي بزرگتر ها گم شدن ... چيزهايي مثل صداي قلب آدمها ، آدمهاي عاشق ... آدمهاي منتظر ... آدمهاي اميدوار ... چيزي مثل صداي پاي مسافراني که از عمق جاده هاي دور مي آيند ... مگر فرشته ها چقدر در زندگي شان تفريح دارند ... لابد چيزهايي بوده ... چيزهايي از جنس خنده بادکنک فروش که از ته ته دلش مي خنديد و تمام دارايي نداشته اش را ،تمام کسب و کارش را سفت گرفته بود يک دستش و با آن يکي دستش شيطنت مي کرد ... کيسه آدامس ها را که از صبح تا شب بايد مي گرفت پيش روي هزار عابر ... از هزار راه ... که ... من مي دانم . من خوب مي دانم . ما هيچ وقت خوب نگاه نمي کنيم . هيچ وقت خوب نمي بينيم ... آنها حتما چيزهايي مي بينند ... من مطمئنم ... | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود پس از اندك زماني، داد شيطان در مي آيد رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم؟ از روزي كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمايي مي كند و سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛ با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:11 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
داستان عشق | ||||
روزی روزگاری در جزيره ای دورافتاده، تمام احساسها کنارهم به خوبی خوشی زندگی ميکردند : خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانايی ، صبر ، غم ، ترس و... هر کدام به روش خود می زيستند ، تا اينکه يک روز، دانايی به همه گفت :هرچه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زیرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت. تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبار بيرون آوردند و تعميرش کردند وپس از عايق کاری واصلاح پاروها آنها را به آب انداختند ومنتظر روز حادثه شدند.روز حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترک کردند. در اين میان عشق هم سوار بر قايق بود،اما بهنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد که همگی به کنارساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که سوار برقايق شود. عشق سريعا برگشت وقايقش را به همه حيوانها و وحشت که زندانی آنها بود سپرد. آنها همگی سوار شدند و ديگرجايی برای عشق نماند. قايق رفت واو تنها درجزيره ماند. جزيره لحظه لحظه بيشتر زير آب می رفت و عشق تا زير گردن درآب فرو رفته بود. او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک کرده بود. اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و ازهمه احساسها کمک خواست. اول، کسی جوابش را نداد. در همان نزديکيها، قايق دوستش پولداری را ديد وگقت: پولداری عزيز به من کمک کن. پولداری گفت: متاسفم، قايق من پر ازپول و شمش و طلاست وجای خالی ندارد! عشق رو به سوی قايق غرور کرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز، تو خيسی ومرا خيس می کنی! عشق رو بسوی غم کرد و گفت: ای غم عزيز مرا نجات بده. اما غم گفت: متأسفم عشق عزيز، من آنقدر غمگينم که يکی بايد بيايد و خودم نجات دهد! در اين بين خوشگذرانی و بيكاری از کنارعشق گذشتند، ولی عشق هرگزاز آنها کمک نخواست! از دور شهوت را ديد و به او گفت: شهوت عزيز من را نجات ميدهی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز...برو به درک...سالها منتظر اين لحظه بودم که بميری! حالا نجاتت بدهم؟!! عشق که نمی توانست نااميد باشد رو به سوی خدا کرد وگفت:خدايا... من را نجات بده. ناگهان صدایی از دور به گوشش رسيد که فرياد ميزد: نگران نباش من دارم به کمکت می آيم. عشق آنقدر آب خورده بود که نمی توانست خودش را روی آب نگه دارد و بيهوش شد. پس ازبه هوش آمدن، با تعجب، خود را در قايق دانايی يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود ودريا آرامتر ازهميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون می آمد، زيرا امتحان نيت قلبی احساسها ديگر به پايان رسيده بود. عشق برخاست. به دانايی سلام کرد واز او تشکرنمود. دانايی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيایم. شجاعت هم که قايقش دور ازمن بود ونمی توانست برای نجات تو راهی پيدا کند.پس می بينی که هيچکدام از ما تو را نجات نداديم!! يعنی اتحادلازم را بدون تو نداشتيم.تو حکم فرمانده بقيه احساسها را داری. عشق با تعجب گفت: پس صدای کی بود که گفت برای نجات من مياد؟! دانايی گفت: او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان!! دانايی لبخندی زد و گفت: بله ٬ زمان چون اين فقط زمان است که لياقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است... | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:38 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تنها تو مى مونى! اين حنجرهء خاموش،از تو مى خونه،اين روزهاى سرد و بى رونق با تو گرم مى شن. اين شب هاى بي فروغ با تو روشن مى شن.اين گره هاى كور با تو باز مى شن.خارهاى غم با تو گلستان مى شن.تلخ ها با تو شيرين مى شن.دردها با تو نوازش مى شن.در آغاز هر تاريكى و ظلمتى،تو مثه خورشيد مى تابي و آفتاب مى شى. تو چه جامه ساده اى به تن دارى،شكوه اندام بلند تو،به هر سادگى،ابهتى ابدى مى ده.تو چه سيال و روانى!مثه عطر گل هاى ياس،در كوچه باغ ها در پروازى!به هيچ قالبى بسته نيستى،به هيچ مفهومى دل بسته نيستى.تو رو در هيچ واژه اي نميشه حبس كرد.تو رهايى!تو حالت خوش سرمستى هستى.جذبه شوق انگيز وصالى!تو خود اشتياق پروازى!تو مدام در حركتى،نه پايانى! نه آغازى. اين منم كه با توام و بى تو گم در خويشم.اين صدايى كه مي شنوى هذيان نيست.گرچه من از امروز به تب آلوده ام.اما تو بگو در كدام لحظه از لحظه هاى حيات،تا بدين حد هوشيار بوده ام كه امروز هستم.پس از لمس تو،از تاريكي نمى ترسم.به نامم عادت ندارم.اگه تا امروز هر چيزى به جونم بسته بود،از اين لحظه به بعد،هيچ چيزى جز تو ندارم. گوش كن!طبل سينه ام چه بى قرار مى كوبه!آسمون دلم چه بي تاب مى غره.اين روح عاشق در تلا طم امواج طوفانى،چه مشتاق مى جوشه!در هر لحظه،در امواج بى قرار درياى حيرت غوطه ورم.چه جادويى در نگاه توست كه چشمم به نور تو مى بينه!چه حكمتى در صداى توست كه گوشهام به خاطر تو مى شنوه.تو لطف پيداى هر نقش زيبايى! تو نهايت كمال،دربطن هر پديده اى!تو نقطه اتصال همه ذراتى!تو جاذبه ادامه راهى... پيش از اين روزهاى تب دار،تو رو در دورترين نقطه از خويشتنم جستجو مى كردم.در حالى كه امروز در تو شناورم.با امواج مهر تو،زير و زبر مى شم.هيچ كس نمى تونه تو رو يرام تعريف كنه،تو همه جا منتشرى،تو سيالى،رها از هر چفت و بندى،هيچ فضايى نيست كه از تو پر نباشه و هيچ فضايى رو تنگ نكردى. در عبور دائمى،از سوى مبداء هستى،به سمت مقصدى ناشناس بى شتاب اومدى،بى بهونه بر دلم نشستى،بى نشون در قلب و روحم جا موندى.اما رد پاى تو رو مى شه در همه هستى دنبال كرد.حس كرد كه تو گويا از اين حوالى گذشته اى،از اين چشمه نوشيده اى،از اون كوه بلند بالا رفته اى،در اين دريا شنا كرده اى! از وقتى در تو غوطه ورم هر نقطه اى در هستى براى من،امكان شروعه!از وقتى چهره خودم رو در تو گم كردم،هر كس رو به سيماى تو مى بينم.هيچ نقطه اى براى شروع به تو رسيدن،دور نيست.از وقتى تب گرم و سوزانت منو گرفت،هر طعمى برام تازه س.همه چيز در حال قد كشيدنه.در برابر ارتفاع شادى هاى تو،غصه ها چه كوتاه شدن. رنگ ها بر متن كوير بى تفاوتى،با وجود تو آوار شدن.زردها،سبز شدن.سبز ها قرمز شدن. امروز صبح،چه نزديكم بودى.با اولين طلوع خورشيد شناختمت.وقتى برف بى صدا،در كوچه باغ ها سكوت رو رنگ مى كرد،ديدم كه تو شبيه سكوت برفى! وقتى دلم بى قرار رسيدن به تو بود ديدم كه تو چقدر شبيه منى. بى قرارتراز دل من، با ابرا مي بارى.بى تاب تر از روح مشتاقم با نسيم همراهى.عاشق تر از نگاه جست وجوگرم با پرنده ها در پروازى! تو مثه وسوسه شكفتن دونه اى در زير آوار خاك و برف،در جوشش، براى رسيدنى. تو مثه وسوسه بيدارى خون سبز درختانى. تو مثه وسوسه ذوب شدن برف ها، به دنبال جارى شدنى! تو مثه وسوسه بيدارى،در بستريك رويايى! تو مثه همه وسوسه هاى خوب بودنى! دلم به تو گرمه.از حجم سرما نمى ترسم.از فرود آوار برف و يخ وحشت ندارم.نمى ترسم اگه محبت كم رنگ شده،دل آدما گرفتار شده.از بيمارى و درد و رنج نمى ترسم. چرا كه امروز تو در من شكوفا شدى! | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تومث اونا نباش | ||||
تومث اونا نباش, اونا مارو دوس ندارن تو اتاقشون گل مصنوعي بيشتر مي ذارن تومث اونا نباش, چون زير بارون نمي رن مث ليلي نمي شن تو خواب مجنون نمي رن تومث اونا نباش, اونا واسم بس نبودن اونا مثل نقش معبدا واسم مقدس نبودن تومث اونا نباش, اونا وفادار نبودن محض خاطر كسي هيچ شبي بيدار نبودن تومث اونا نباش, اونا فقط يه خاطرن از اونا كه موندن اما, خيلي دوس دارم برن تومث اونا نباش, اونا شقايق نمي شن اونا نقش عاشقو دارن عاشق نمي شن تومث اونا نباش, اونا به هم راس نمي گن به دل ديوونه هر چي كه دلش خواس نمي گن تومث اونا نباش, اونا شكستن بلدن به حساب خود خواهيم نذار ولي اونا بدن تومث اونا نباش, اونا ازم جدا شدن بي دليل شكستن و رفتن و بي وفا شدن تومث اونا نباش, مثل همين حالات بمون خيلي آروم و زلال و باوفا و مهربون بذار روياهام تو رو هميشه تزيين بكنن از روي نت تو خوبيارو تزيين بكنن تومث اونا نباش, اونا مث تنگ بودن مث جدولايي كه حل نمي شن, گنگ بودن تومث اونا نباش, اونا فقط لحظه بودن مث اون چراغي كه يه وقتايي سبزه,بودن تومث اونا نباش, اونا يه وقت گم مي شدن توي ذهن من يه وقتايي, توهم مي شدن تومث اونا نباش, اونا فقط رد مي شدن واسه دوس داشتن آدم مردد مي شدن تومث اونا نباش, اونا پرن, فراوونن سر حرف خودشونم نمي تونن بمونن تومث اونا نباش, چون اونا شفاف نبودن مث آب كه عكس ماه بيفته توش صاف نبودن تومث اونا نباش, اونا تو اين شهر بودن اما با دنياي آرزوي من قهر بودن تومث اونا نباش, اونا يه جور رنج بودن مث مهره هاي مات توي شطرنج بودن تومث اونا نباش, تا اين چشا باز نشه خيس بگو مثل اونا نيستي, هم بگو, هم بنويس | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تو چشات بايد شنا كرد مث دريا تورو خوب بايد شناخت مث زيبا شعر تو بايد طلا كرد مث پتييز شبتو بايد دراز كرد مث يلدا تونگات مي شه سفر كرد مث مجنون دلو مي شه دربه در كرد مث ليلا عشق تو رنگ همون بوته ياسه كه همش قد مي كشه مي ره بالا تو مقدس وزلالي مث سوگند روشن و غرق اميدي مث فردا تو سفيدي مث برفاي زمستون تو وسيعي,مث جنگل,مث صحرا پر التماسمو,تو نمي دوني پري از ولي,اگر.نمي شه,اما قبله اول و آخرم چشات چه كنارم باشي چه اونور دنيا مث سمفوني,مث نت.پر رازي مث برف اول ژانويه,زيبا رفتنت يه طعميه شبيه مردن موندنت يه رنگيه شبيه رويا تو رو به خدا قسم ديگه سفر,نه لااقل اگه مي ري نرو تو تنها | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
سرگذشت | ||||
سرگذشت..... شب غريب است و سكوت آشنا با دل نفرين شده است شب غريب است و سكوت بر دل يخ زده خون مي پاشد دل از اين پس هر شب عابر كوچه تنهايي هاست و نمي داند دل مقصدش چيست؟ كجاست؟! هر به جند گاه كه مجنون صفتي مي خواهد عاشقي خسته و زار، از فلان كوي و ديار در پس عينكي از مهر و وفاق عشق نابي به دلش مي فكند ليك ناگاه شبي ظلماني قصه اي مي بافد سخن از رويش عشقي ديگر اعترافي سنگين دل اسير قفس تنهايي زندگي با يارش آرزوي رنگين دل مفتون شده اي كنج اتاق ساكت و سردو خموش و نگاهي كه گره خورده به اين عقربه هاست! شب غريب است و سكوت آشنا با دل نفرين شده است دل به درماندگي خويش عجب مي خندد هر به چند گاه كسي مي آيد دست و پاي دل نفرين شده را مي بندد و دلم ديگر بار ته كوچه بن بست زمان مي ماند صحبت از عاشقي دل ها نيست صحبت از عشق خيالي دل ماست كه زود شعله ور مي شود ليك در اندك مدت به غباري گذرا به نسيمي خنك از كوي جفا سرد مي گردد و تاريك و خموش شب غريب است و سكوت آشنا با دل نفرين شده است! | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 7:16 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
![]() | ||||
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
سيب | ||||
شكوفه سيب نجواكنان به مادر درخت خود شكايه مي كرد: دوست ندارم در سرزميني كه روزي هزار بار حوا را فقط براي خوردن يك سيب سنگسار مي كنند، سيب شوم. درخت به آرامي شاخه ا ي را كه شكوفه ملكه وار بر آن نشسته بود پايين برد و گفت: خوب به دختر و پسري كه در سايه من نشسته اند بنگر شايد تو همان سيبي شوي كه آن دو با هم به آن گاز مي زنند. | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:32 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
دسيسه عقل | ||||
چشم گفت: كجاست؟ نمي بينمش... گوش گفت: ساكت! ... هوم ... نه! نمي شنوم. نيست! شامه پاسخ داد: دنبال چه مي گرديد؟ من كه بويي نمي شنوم. دست گفت: شامه راست مي گويد... من هم حس اش نمي كنم... عقل با صداي كلفت و مغرور پاسخ داد: وجود ندارد هرچه را شما حس نكنيد ... اما دل، ساكت و آرام داشت با «او» حرف مي زد، روي چون ماهش را مي ديد، نغمه روحاني اش را مي شنيد، بوي عطر روح نوازش را مي ستود و گرماي محبت اش را حس مي كرد... دسيسه عقل بود هرچه عشق غريب ماند... پ.ن: من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است... | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اين يکي از پستهاي سال گذشته من است که بنا به تقاضاي يکي از خوانندگان محترم دوباره در اين پست مشاهده مي فرمائيد . ------------------------------ وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها ... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم... عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم، باشد براي روز مبادا، اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست. ... آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا، روزي درست مثل همين روزهاي ماست، اما كسي چه ميداند شايد امروز نيز روز مبادا باشد ... آينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند؟ آينه ها كه دعوت ديدارند ... ديدارهاي كوتاه از پشت هفت ديوار، ديوارهاي صاف، ديوارهاي شيشه اي شفاف ... ديوارهاي تو .... ديوارهاي من ... ديوارهاي فاصله بسيارند .... آه ... ديوارهاي تو همه آينه اند .... آينه هاي من همه ديوار .... وقتي تو نيستي، نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها .... هر روز بي تو روز مباداست ... | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اين يك فاجعه است | ||||
قصه دوستم را شنيده اي؟ وقتي سوت مي زدم مي آمد. مي دويد و سرش را به پاهايم مي ماليد و به همين شكل ابراز محبت مي كرد. با هم خيلي به گردش مي رفتيم. كوه، صحرا، ورزش : بله، ورزش را خيلي دوست داشت. به هيجان مي آمد! با يك چيز ديگر هم به هيجان مي آمد ... دوستم تنها مونس من بود. يادم هست ساعتها مي نشستيم و با هم گفتگو مي كرديم. اما بعد از همان ساعتها مي فهميديم كه در تمام اين مدت يك كلمه هم بين ما رد و بدل نشده است... دوستش داشتم. بعضي وقتها بازش مي كردم كه هوا بخورد. براي خودش بگردد و دوست پيدا كند. اما يك روز گم شد. يك روز باراني. وقتي كه چترم را بجاي اينكه روي سر او بگيرم به ديگري سپردم. او هم گم شد. نفهميدم كجا رفت... چند سال بعد پيدايش كردم. خيس و كثيف و پژمرده. جاي لگد مال شدن روي پوستش پيدا بود و شايد عابري گنگ، آب دهاني ... بردمش خانه. خوب شستمش و تميزش كردم. اما ديگر ارتباط ما مثل قديمها نشد. ديگر نه از ورزش خوشش آمد و نه از آن ديگري ... آه، يادم رفته بود بگويم: دوستم از عشق هم به هيجان مي آمد. قبول دارم كه هركسي ممكن است در زندگي اشتباهاتي بكند كه دوستش را از دست بدهد اما براي من كه " دلم " تنها دوستم بود، اين يك فاجعه است | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:19 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خودخواهي | ||||
مرد پليدي در آستانه مرگ كنار دروازه دروزخ به فرشته اي برخورد. فرشته به او گفت: فقط كافي است در زندگي ات يك كار خوب انجام داده باشي و همان ياري ات مي كند. خوب فكر كن! مرد به ياد آورد كه يك بار هنگامي كه در جنگلي راه مي رفت عنكبوتي را سر راهش ديد و راهش را كج كرد تا آنرا له نكند. فرشته لبخندي زد و تارعنكبوتي از آسمان فرود آمد تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود كند. گروهي از محكومان ديگر نيز از تار عنكبوت استفاده و شروع به بالا رفتن از تار كردند، اما مرد، از ترس پاره شدن تار به سوي آنها برگشت و همه را هل داد. در همين لحظه تار پاره شد و مرد بار ديگر به دوزخ بازگشت... و صداي فرشته را مي شنيد كه مي گفت: افسوس! خودخواهي ات تنها كار نيكي را كه انجام داده بودي به پليدي تبدیل کرد . | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
ایمیلی برای خدا | ||||
خدا جان , حرفهايم را توي نيم ساعت بايد براتان بنويسم دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز ، خواستگار زهرا برامان آورده حتما خوشمزه هم هست ، نه ؟ اگر می شود چشمان آبجیمان را خوب کنید خب .. وقت تمام است ديگر , پدرمان در آمد .... خواست دکمه سند را بزند دستش عرق کرده بود و چشمش سياهي مي رفت یهو کامپیوتر خاموش شد خشکش زد ......... اسکناس هاي مچاله , توي عرق کف دستش خيس شد | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن | ||||
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود | ||||
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد | ||||
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
به اطلاعات خودتان امیدوار شوید ! | ||||
| مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست
* مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟ * مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم * مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن. * مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟ * مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه... * مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم... * مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟ * مرکز : و الآن F8 رو بزنين. * مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه. * مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست. * يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه... * مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟ * مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه! * مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟ * مرکز : چه کمکي از من برمياد؟ | ||||
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 7:11 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم . چي مي شد ديگه هرگز شكوفا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم . چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم. چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم . چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم . چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم . چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم. و چي مي شد اگه... و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم | ||||
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||


