اصطلاحات و واژه نامه تـلـفن هـمـراه | ||||
* AC CHARGE (شارژر برق شهري): شارژر معمولي تلفنهاي همراه. * RAPID CHARGER (شارژر سريع): شارژري كه قادر است باطري تلفن همراه را ظرف مدت 4 ساعت شارژ كند. * CAR CHARGER (شارژر خودرو): شارژري كه با اتصال به فندك خودرو باطري تلفن همراه را شارژ ميكند. * BUILT-IN CHARGER (شارژرداخلي): شارژري است كه درون خود تلفن همراه تعبيه ميگردد و به شما امكان ميدهد تلفن را بمنظور شارژ مستقيما به برق شهري متصل سازيد. اصطلاحات مرتبط با باطري تلفن همراه * BATTERY CAPACITY (ظرفيت باطري): ظرفيت باطري بصورت ميلي آمپر در ساعت (MAH) اندازه گيري ميشود. * BATTERY INDICATOR (شاخص باطري): آيكوني است كه ميزان شارژ باطري را به شما نشان ميدهد. * BATTERY EMPTY: اخطار خالي شدن شارژ باطري. * TALK TIME (زمان مكالمه): مدت زماني است كه باطري طي برقرار بودن تماس شارژ باقي ميماند. * STANDBY TIME (زمان حالت انتظار): مدت زماني است كه باطري طي روشن بودن تلفن اما غير فعال بودن آن شارژ باقي ميماند. چند نكته در رابطه با باطري تلفن همراه 1-هرگز از باتري فرسوده و يا دستگاه شارژ كننده معيوب استفاده نكنيد. 2-باتري را در دماي بين 15 تا 25 درجه سانتي گراد نگهداري كنيد. 3-باتري را در آتش نياندازيد. 4- تنها از باتري و شارژ كننده هاي مورد تائيد توليد كننده استفاده نماييد 5- تلفن همراه را بيش از يك بار در هفته به شارژر متصل نكنيد چرا كه شارژ بيش از حد عمر باتري را كوتاه ميكند. انواع تلفن همرا از لحاظ شكل ظاهري: * FLIP-OPEN (تا شونده): اين نوع تلفنها داراي دو بخش ميباشند كه توسط يك لولا روي يكديگر تا ميگردند. * SLIDE (كشويي): اين نوع تلفنهاي همراه داراي يك بخش فوقاني بوده كه روي بخش زيرين و اصلي بصورت كشويي قابل حركت ميباشد * STANDARD (استاندارد): نوع معمولي تلفنهاي همراه ميباشد. اصطلاحات صفحه نمايش تلفنهاي همراه * LCD (كريستال مايع): صفحه نمايش رايج تلفنهاي همراه كه از دو ماده پلاريزه و كريستال مايع ميان آنها تشكيل يافته است. * MONOCHROME LCD (ال سي دي تك رنگ): نوع سياه و سفيد ال سي دي ميباشد. * COLOR LCD (ال سي دي رنگي): ال سي دي هاي رنگي به چند نوع STN-TFD-TFT تقسيم بندي ميگردند . نوع TFT وضوح بالاتر و ضخامت كمتري داشته اما گرانقيمت است.نوع STN ارزان قيمت بوده ولي وضوح TFT را ندارد.نوعTFD ارزان بوده و از و ضوح TFT را نيز برخوردار ميباشد. * TOUCH SCREEN (صفحه حساس به لمس): در اين نوع صفحه نمايش قادر خواهيد بودد توسط قلم ديجيتالي اقدام به نوشتن و يا جستجو در منو كنيد. * STYLUS= DIGITAL PEN (قلم ديجيتالي): قلم ويژه وارد كردن اطلاعات به صفحه نمايش تلفن همراه. * BACKLIT ILLUMINATION (روشن سازي): قابليتي در تلفنهاي همراه كه با تابش نور از سمت عقب سبب روشن گشتن صفحه نمايش و يا صفحه شماره گير ميگردد.(بمنظور ديد بهتر در تاريكي) اصطلا حات عمومي تلفن همراه : * BANDWIDTH (پهناي باند): به ميزان معيني داده كه ميتواند در مقطع ثابتي از زمان منتقل گردد پهناي باند ميگويند.بصورت بيت و يا بايت در ثانيه(BPS) و يا بسامد در ثانيه (Hertz) نشان داده ميگردد . * KEYPAD (صفحه شماره گير): صفحه كليد تلفن همراه. * ANTENNA (آنتن): آنتن بخشي از تلفن همراه است كه فركانسهاي مخابره شده را دريافت و يا ارسال ميكند. * AIR TIME (زمان تماس): ميزان زماني است كه صرف مكالمه با تلفن همراه ميگردد.هم تماسهاي ارسالي و هم دريافتي. * SIGNAL STRENTH METER (سيگنال سنج): آيكوني در تلفن همراه كه ميزان توان نسبي سيگنال دريافتي را نشان ميدهد. * SCROLL KEYS (كليدهاي بالا وپايين برنده): كليد و يا كليدهايي واقع در صفحه شماره گير كه به كاربراجازه ميدهد در طول منوي اصلي بالا و پايين رود. (منو): منوي اصلي تلفن همراه كه فهرست گزينه هاي موجود را در اختيارتان قرار ميدهد. * END (پايان): دگمه اي واقع بر صفحه كليد كه به مكالمه خاتمه ميدهد. * DATA (داده): اطلاعات قابل پردازش توسط دستگاه (اعداد، حروف و نمادها). * DEAD SPOT (نقطه كور): محدوده اي كه تحت پوشش سرويس تلفن همراه نميباشد. * DIMENTIONS: ابعاد تلفن همراه. * WEIGHT: وزن تلفن همراه كه معمولا به اونس ميباشد. * PHONE LOCK (قفل تلفن): قفل تلفن همراه بمنظور جلوگيري از استفاده افراد غير مجاز. * KEYPAD LOCK: قفل صفحه كليد بمنظور جلوگيري از فشرده شدن اتفاقي دگمه ها. * MASTER RESET: برگرداندن به حالت اوليه كارخانه كه سبب پاك شدن تمام تنظيمات و حافظه كاربر ميگردد. * VOICE RECOGNITION (تشخيص صدا): به تلفن امكان ميدهد به فرامين صوتي پاسخ گويد. * CLOCK: ساعت تلفن همراه. * ALARM CLOCK: زنگ اخبار تلفن همراه. * CALENDER: تقويم در تلفن همراه. * REMINDER: ياداوري كننده در تلفن همراه . * GAMES: بازيهاي تلفنهاي همراه معمولا توسط برنامه جاوا نوشته ميگردند. * SCREEN SAVER: تصويري كه هنگام بلا استفاده ماندن تلفن همراه بروي صفحه نمايش پديدار ميگردد. * PDA (دستيار ديجيتال شخصي): دستگاه قابل حمل و كوچك كه بعنوان سازمان دهنه الكترونيكي عمل ميكند. كنترل و مديريت آدرسها، قرار ملاقاتها، نت برداري ها، برنامه هاي آتي و غيره را بعهده ميگيرد. * GPS (سيستم موقعيت ياب جهاني): سيستمي متشكل از 24 ماهواره،كامپيوتر هاي پيشرفته و فرستنده و گيرنده هاي متعدد كه بمنظور تعيين طول و عرض جغرافيايي بكار گرفته ميشود.با در اختيار داشتن يك گيرنده جي پي اس شما قادر خواهيد بود موقعيت دقيق خود را در سطح زمين يافته و از طريق آن اقدام به جهت يابي نيز كنيد. * FLASHLIGHT: چراغ قوه. * MP3 PLAYER: قابليت تلفن همراه در ضبط و پخش فايلهاي با فرمت MP3. اصطلاحات مربوط به شماره گيري و برقراري ارتباط * PHONE BOOK (دفترچه تلفن): محل ذخيره سازي شماره تلفن ها و اسامي مربوط به آنها. * INCOMING CALL: تماس دريافتي . * MEMORY DIALING (شماره گيري حافظه اي): شماره تلفنهاي پر استفاده را ميتوان ذخيره نمود و با فشردن يك دگمه تماس را برقرار ساخت. * MULTIPLE NUMBER (شماره هاي متعدد): با اين قابليت قادر خواهيد بود براي يك نام در دفترچه تلفن خود چندين شماره تلفن اختصاص دهيد. * MULTIPLE/ANY KEY ANSWER (پاسخ با هر دگمه): با اين قابليت قادر خواهيد بود به تماس دريافتي با فشردن هر كدام از كليد هاي تلفن پاسخ گوييد. * CALL FORWARDING/DIVERT (انتقال مكالمه): انتقال و يا دايورت تماسها به تلفن همراه و يا ثابت ديگر. * PHOTO ID(تصوير شناسنده): اختصاص يك عكس و تصوير به يك شماره تلفن خاص كه هنگام برقراري تماس توسط آن شماره عكس مورد نظر نمايش داده ميگردد. * RINGER ID (زنگ شناسنده): اختصاص يك آهنگ زنگ به يك شماره تلفن خاص. * SPEED DIALING (شماره گيري سريع): به شما امكان ميدهد تا با يك شماره تلفن از پيش تعيين شده با فشردن يك، دو و يا سه شماره ابتدايي آن تماس را برقرار سازيد. * VOICE ACTIVATED DIALING (شماره گيري صوتي): شماره گيري توسط فرامين صوتي بجاي شماره گيري دستي. * CONFERENCE CALLING (مكالمه 3 جانبه): به كاربر امكان ميدهد تا همزمان با 2 فرد ديگر مكالمه 3 جانبه برقرار سازد. * EMERGENCY DIALING (شماره گيري اضطراري): ذخيره يك شماره تلفن مهم در حافظه تلفن.شما قادر خواهيد بود حتي در صورت قفل بودن تلفن با اين شماره تماس برقرار كنيد. * ACTIVE FLIP COVER: قابليتي در تلفتهاي تا شونده كه كاربر قادر ميباشد با گشودن صفحه پوشاننده صفحه كليد به تماس پاسخ گويد. * AUTAMATIC ANSWER(پاسخ گويي خودكار): اين قابليت به كاربر اجازه ميدهد تا به تماس دريافتي بدون نياز به فشردن هر گونه كليدي پاسخ گويد. اين حالت همراه با هندز فري فعال ميگردد. * MISSED CALL: تماس ناموفق و پاسخ داده نشده. * REDIAL: شماره گيري مجدد آخرين شماره. * AUTOMATIC REDIAL: شماره گيري مجدد در صورت اشغال بودن خط بطور خودكار. * CALL BLOCKING (سد تماس): دريافت و يا برقراري تماس با يك شماره تلفن خاص را در دستگاه سد ميكند. * CALL WAITING (انتظار مكالمه): اين سرويس به كاربر اجازه ميدهد كه حين مكالمه از تماس دوم خود مطلع گشته (با شنيدن صداي بيب) و به آن پاسخ گويد.(بدون نياز به قطع تماس پيشين) * (CALLER ID(CLI): قابليتي كه شماره تلفن(و حتي نام) تماس گيرنده را نمايش ميدهد. * CALL LOG/REGISTER (اطلاعات وآمار ثبت تماسها): به كاربر امكان ميدهد تا شماره هاي پيشين ارسالي و دريافتي خود را مشاهده نمايد. * RECIEVED CALL: تماسهاي دريافتي. * ERASE RECENT : اين حالت تمام اطلاعات تماسهاي اخير را پاك ميكند. اصطلاحات مربوط به زنگ و صداي تلفن همراه * SILENT RINGER (زنگ خاموش): در اين حالت تماسهاي دريافتي تنها با نور چشمك زن اطلاع داده ميگردد. * SILENT KEYPAD: در اين حالت هنگام فشردن دگمه هاي صفحه كليد صدايي توليد نميگردد. * VIBRATION ALERT (حالت ويبره): در اين حالت تماسهاي دريافتي با ايجاد لرزش و ارتعاش تلفن همراه اطلاع داده ميشود. * RINGTONE: آهنگ زنگ تلفن همراه. * RINGTONE COMPOSER (ساخت آهنگ): نرم افزاري درون تلفنهاي همراه كه شما را قادر ميسازد با فشردن متوالي كليدهاي صفحه شماره گيرنده آهنگ زنگ دلخواه خود را بسازيد. * MONOPHONIC RINGTONE: آهنگهاي زنگ تك نت. تنها يك نت ساده را مينوازد. * POLYPHONIC RINGTONE: آهنگهاي زنگي كه قادر به نواختن نتهاي متعدد بصورت همزمان ميباشد.كه سبب ميگردد آهنگ طبيعي تر بنظر آيد. * REAL TONE : زنگ با آهنگ طبيعي.(بصورت MP3) * SPEAKER PHONE: آيفون در تلفن همراه كه صدا را بلند تر از حالت معمول از بلندگو پخش ميكند. * VOLUME CONTROL (كنترل صدا): تنظيم بلندي صدا. * MUTE: قطع صداي تلفن. * DTMF: تنهايي(TONE) ميباشد كه تلفن همراه براي ارتباط برقرار ساختن با سيستمهاي تلفني فعال شونده توسط تن مانند پست صوتي و يا خدمات تلفني بانكها،ارسال ميكند. * BEEP: صداي كوتاه بيپ. اصطلاحات مربوط به پيغامها ، اينترنت دورنگار * SMS (سرويس پيام كوتاه): به مشترك امكان ميدهد تا يك متن كوتاه را ارسال كند(تا 160 كاراكتر) * SMS CHAT: چت توسط سرويس پيام كوتاه . * EMS (سرويس پيام توسعه يافته): در اين نوع سرويس كاربر قادر خواهد بود متنها ي فرمت شده، آهنگ، تصوير، اصوات و تصاوير متحرك را در قالب پيام ارسال كند. * MMS (سرويس پيام رسان ديجيتال): پيشرفته ترين نوع سرويس ارسال پيام كه كاربر قادر است فيلم ويدئويي و صدا را همراه با متن ساده ارسال دارد . * MESSAGE ALERT: نشانگري كه پست صوتي ناموفق را اطلاع ميدهد. * ICONS (نماد تصويري): تصاوير ساده اي كه ميتوان آنها را همراه با متن SMS به تلفنهاي همراه ديگر ارسال كرد. * INBOX (ورودي): محل ثبت پيامهاي دريافتي. * EMAIL CAPABILITY: قابليت تلفن همراه در ارسال و دريافت ايميل توسط مودم. * DATA/FAX CAPABILITY: قابليت تلفن همراه براي دريافت و ارسال دورنگار و داده، دسترسي به اينترنت و ارسال ايميل. * PICTURE MESSAGING: ارسال تصويرهاي ساده توسط SMS. * VOICE MAIL (پست صوتي): سرويسي كه تماسهاي دريافتي را پاسخ داده و پيغامهاي صوتي دريافتي را ثبت و ضبط ميكند. * ANSWERING MACHINE (منشي تلفن): ضبط صداي كاربر و پاسخ گويي خودكار هنگام دريافت تماس توسط آن. * PAGER (فراخوان): اين قابليت تلفن همراه را مبدل به پيجر ميكند. * WAP (پروتوكل كاربري بيسيم): استانداردي است كه تلفن همراه را قادر به سير و دسترسي به اينترنت ميسازد. * HDML: زبان برنامه ريزي طراحي صفحات وب ويژه تلفنهاي همراه. * MICRO-BROWSER: جستجوگر اينترنت ويژه تلفن همراه. اصطلاحات مربوط به نحوه اتصال تلفن همراه به ديگر لوازم * USB (گذرگاه سريال جهاني): يك رابط ميان كامپيوتر و ديگر لوازم الكترونيكي همچون موبايل ميباشد. * DATA INTERFACE LINK: متعلقاتي كه سبب اتصال تلفن همراه براي انتفال داده به كامپيوتر و يا دستگاه فكس ميگردد. * BLUETOOTH: بلوتوس تكنولوژي بي سيمي ميباشد كه لوازم الكترونيكي همچون تلفن، كامپيوترها و ديگر تجهيزات را بدون سيم و توسط فركانسهاي راديويي كم قدرت به يكديگر متصل ميسازد. (البته در فواصل نزديك) * IrDA=INFRARED PORT (پورت مادون قرمز): اين تكنولوژي به شما امكان مبادله اطلاعات ميان دو دستگاه الكتريكي مانند تلفن همراه با كامپيوتر را ميدهد.بدون سيم و با بكارگيري امواج مادون قرمز. * EXPANSION /MEMORY CARD (كارت حافظه): كارتهاي حافظه سبب افزودن حافظه بيشتر به تلفن همراه ميگردند.انواع كارتهاي حافظه شامل:SD-MINISD-MMC-STICK MEMORY-SMC ميباشند. * CARD READER (كارت خوان): واسط ميان كارت حافظه و كامپيوتر ميباشد. * PC SYNC: اين قابليت به كاربر امكان ميدهد تا تلفن همراه خود را توسط كابل ديتا به كامپيوتر متصل سازد. * DATA CABLE (كابل ديتا): كابلي است كه با آن قادر به متصل ساختن تلفن همراه به كامپيوتر خواهيد بود. اصطلاحات مربوط به دوربين * BUILT-IN CAMERA: دوربين عكاسي تعبيه شده در تلفن همراه. * CAMERA RECORDER: دوربين فيلمبرداري. * FLASH: فلاش دوربين. * DIGITAL ZOOM: بزرگنمايي لنز دوربين بصورت ديجيتال. * MEGAPIXEL: مگاپيكسل ميزان وضوح وكيفيت دوربين عكاسي و فيلمبرداري را نشان ميدهد. * VIDEO CLIP: كليپهاي ويديويي. اصطلاحات مربوط به لوازم جانبي تلفن همراه * FACE PLATE (قاب): قاب تلفن همراه ميباشد كه در برخي از مدلها شما قادر به تعويض آن ميباشيد. * HANDS-FREE (هندز فري): وسيله اي است كه به شما امكان ميدهد تا با تلفن همراه خود بدون نياز به نگاهداشتن گوشي با دست به مكالمه بپردازيد. * CASE: جلد براي محافظت از تلفن همراه. * RADIATION SHIELD (اشعه گير): وسيله اي براي جذب امواج مضر تلفن همراه. * HEAD SET: هد ست همان هندز فري ميباشد. * STRAP: بند تلفن همراه. * BELT CLIP/HOLSTERS/HOLDERS (نگاهدارنده ها): اين لوزم به شما امكان ميدهند تا تلفن همراه خود را به كمربند،كيف دستي و يا جيب خود متصل كنيد.و يا آنكه آن را درون اتومبيل خود به داشبورد اتصال دهيد. * CAR KIT (كيت خودرو): كيتي است كه امكان استفاده از هندز فري در داخل اتومبيل براي شما فراهم مي آورد. كيت معمولا شامل: شارژر، نگهدارنده، هندز فيري، ميباشد. مدلهاي پيشرفته تر آنتن و بلندگوهاي اضافي را نيز شامل ميگردد | ||||
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:22 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
سوالات سخت | ||||
1- چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
2- چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
3- چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟
4- چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
5- چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟
6- چرا خلبان های کامیکازه از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟
7- اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟ 8- آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
10 - چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟
11- چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟
12- اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟
13 - تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟ | ||||
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تا خدا فاصله اي نيست ، بيا | ||||
تا خدا فاصله اي نيست ، بيا ، با هم از پيچ و خم سبز گياه ، تا ته پنجره بالا برويم و ببينيم خدا، پشت اين پنجره ها لحظه اي كاشته است ؟! تا خدا فاصله اي نيست ، بيا، با هم از غربت اين ناداني سوي انديشه ادراك افقمثل يك مرغ غريب لحظه اي ، پر بزنيم ... كاش ، مي شد همه سطح پر از روزن دل بستر سبز علف هاي مهاجر مي شد يا همان فهم عجيب گل سرخ يا همين پنجره گرد غروب تا مرا با تو از اين سادگي مبهم ترس ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال ! تا خدا ، فاصله اي بود اگر من چه ميدانستم كه اقاقي زيباست؟! يا گل سرخ ، پر از سر خداست؟! يا اگر بود كه من ، لاي اوراق پر از سجده برگ ، رمز تسبيح ! نمي نوشيدم! و از آن رويش مرطوب شعور من و تو ! در دل گرم و پر از شور اميد خطي از عشق نمي فهميدم ! من ، به پرواز خدا در دل من ، در دل تو مثل هر صبح پر از آيه و نور ، بارها ! معتقدم ، و قسم مي خورم اين بار ، به هر آيه نور تا خدا ، فاصله اي نيست ، بيا | ||||
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
تصادف... | ||||
دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند. وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم . این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد ! سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم. بعد زن بطری را به مرد داد . مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید. بعد بطری را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند. مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟! زن در جواب گفت: نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم . | ||||
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:42 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
اینهم از ژاپن | ||||
يکي از مديران آمريکايي که مدتي براي يک دوره آموزشي به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزي از خياباني که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود مي گذشتم رفتار جوانکي نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتي خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بي اختيار ايستادم . مشاهده فردي که اين چنين در حفظ و تميزي ماشين خود مي کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه هاي بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وي گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشيني را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهي به من انداخت و با لبخندي گفت : من کارگر کارخانه اي هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمي خواهد اتومبيلي را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند . يک کارگر ژاپني در پاسخ " چه انگيزه اي باعث شده است که وي سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فني به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را مي دهد که شخص مفيدي هستم ، نه موجودي که جز انجام يک سلسله کارهاي عادي روزمره فايده ديگري ندارد. مسئولين با کارگرها خوب وصميمي بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت مي کردند . مسئولين در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولين رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمي آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتي دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعي مي کردند الگوي رفتاري کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نميترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدير داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود . زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه امان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش مي کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم گلدن و يک که تقريبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطيل است . مسئولين کارخانه يک شب قبل از تعطيلي ، همه کارگران را جمع مي کنند ومي روند بيرون، جشن کوچکي مي گيرند و وقتي مي خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر داني مي کنند و اين حسن نيت باعث مي شود که حتي خارجي ها هم براي آنها خوب کارکنند . با آنکه در شرکت هاي توليدي ژاپن ، قسمتي وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفي ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردي سعي مي کند کنترل کننده کار فرد قيلي باشد لذا همه سعي مي کنند قطعه خوب و بي نقص ارائه دهند .کارگري که قطعه اي را توليد مي کند به چشم يک خريدار به آن نگاه مي کند .اگر کاري خراب شود کسي از صاحب کارش نمي ترسد بلکه چون مي داند نفر بعدي که براي مرحله بعدي کار را تحويل مي گيرد مجددا کنترل مي کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت مي دهد، سعي مي کند کار را به بهترين شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتري است . براي حفظ روحيه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگير ومشرف به مناظر طبيعي احداث مي شود و ناهار خوري را هم در قسمت فوقاني وداراي چشم انداز بنا مي کنند . در آنجا از کارکنان مي پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهيم تا در کار پيشرفت داشته باشيم . مسئولين در آنجا ادعا نمي کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتي نظر بدهند . اگر کسي پيشنهادي براي تسهيل در کار و افزايش بهره وري ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد مي شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقاي کارش است و اگر کسي پيشنهادي بدهد که عملي باشد با دادن جايزه از او تقدير مي شود .
اگر کارگري در حين کار متوجه شود قطعه اي اندازه يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع مي دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع مي دهد . آن مدير حتي اگر با کارخانه فاصله زيادي داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه مي رساند تا عذر خواهي وجبران کند . | ||||
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:11 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| گفتم: «بمان!» و نماندي رفتي بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد: سكوت و صعودُ سقوط! تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم، هي افتادم! هي بالا رفتم، هي افتادم ... تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي من بي چراغ دنبال دفترم گشتم بي چراغ قلمي پيدا كردم و بي چراغ از تو نوشتم نوشتم، نوشتم ... حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند و مي خندند ! عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند اما چه فايده؟ هيچكس از من نمي پرسد بعد از اين همه ترانه بي چراغ چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند حالا دوباره اين من و اين تاريكي و اين از پي كاغذ و قلم گشتن گفتم : « - بمان!» و نماندي اما به راستي ستاره نياز و نوازش اگر خورشيد خيال تو اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟ | ||||
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
مهندسی صنایع | ||||
| به یک دانشجوی مهندسی (به احتمال زياد رشته صنايع) ، و یک دانشجو فیزیک و یک دانشجو ریاضیات، هر کدام 150 دلار دادند و از آنها خواسته شد که با استفاده از این پول ، ارتفاع یکی از هتل های شهر را که دانشگاه در آن قرار داشت. با دقت محاسبه کنند. سه دانشجو با اشتیاق فراوان برای انجام این محاسبه دنبال تهیه ملزومات رفتند.دانشجوی فیزیک اول به یک مغازه ساعت فروشی رفت و یک کرونومتر خرید و بعد ، از یک فروشگاه چند گوی فلزی به اندازه های مختلف خرید و سپس به یک لوازم التحریری رفت تا یک ماشین حساب بخرد و آخر سر هم چند نفر از دوستانش را خبر کرد تا در این کار به او کمک کنند . این دانشجوی فیزیک زمانی را که هر یک از گوی ها را از پشت بام هتل به زمین رسید اندازه گرفت و بعد با محاسبه زمانهای سقوط گوی ها و فرمول های فیزیکی ، ارتفاع هتل را به دست آورد. دانشجوی ریاضیات منتظر شد تا خورشید کمی پایین برود و بعد ، زاویه سنج و شاقول و متری را که خریده بود از کیفش در آورد طول سایه را اندازه گرفت ، زاویه خطی که نوک پشت بام هتل را به نوک سایه آن متصل می کرد محاسبه کرد و بعد با استفاده از فرمول های مثلثات ارتفاع هتل را تعیین کرد. واضح است که با این همه کار ، آنها دیگر فرصت نکردند برای امتحان فردایشان به اندازه کافی مطالعه کنند و همین باعث شده بود تا زیاد سر حال نباشند. روز بعد این سه دانشجو یکدیگر را در دانشگاه دیدند ، در حالی که سر حالی دانشجوی مهندسی باعث تعجب دو دانشجوی دیگر شده بود. آنها طریق محاسبه ارتفاع هتل را از هم پرسیدند و وقتی توضیحات دانشجوهای ریاضیات و فیزیک به پایان رسید دانشجوی مهندسی با قیافه حق به جانب روش خود را به این شکل توضیح داد : کاری نداشت ! من پیش مسئول پذیرش هتل رفتم یک دلار به او دادم و پرسیدم ارتفاع هتل چند متر است بعد با 149 دلار باقی مانده باقی روز را حسابی خوش گذراندم | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
قصه عاشقی2 | ||||
| روزي پير معرفتي، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند. استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟ شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟! استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
قصه عاشقی | ||||
| شب بود... و هوا هم خیلی خوب بود! تو چله تابستون، باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش میکرد! موهای آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شیشه اتومبیلش رو بالا کشید که به عشق بازی باد و موهای همسفرش خاتمه بده! برای اولین بار بود که با هم همسفر شده بودن! پسرک نیم نگاهی به دخترکی که کنارش رو صندلی کمک راننده نشسته بود انداخت! چشمای قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روی صورت لطیفش اونو شبیه پری شهر قصه ها کرده بود! لبخند زیبایی روی لبهای خوش ترکیبش نشسته بود که حاکی از رضایت و آرامش اون بود! به سختی چشمای بی قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت... حالا دیگه تقریبا به مقصد رسیده بودند! با ایستادن ماشین دخترک چشم عسلی هم چشماشو باز کرد و متوجه پایان عمر کوتاه سفر شد... ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من! ـ پاشو دلبرکم که امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم! شاید ای جان! نرسیم به فردای دگر... دخترک لبخندی زد و از ماشین پیاده شد و با هم وارد ویلا شدن! امشب اولین شب با هم بودنشون بود! اولین شبی که تا صبح با هم بودن و این همیشه بزرگترین آرزوی اونا بود! چند وقتی بود که برای با هم بودن با خانوادهاشون می جنگیدن و بعد از کلی جار و جنجال و به نتیجه نرسیدن، بالاخره دخترک راضی شد که پیشنهاد پسرک رو بپذیره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون میتونن در کنار هم باشن! حتی شده برای ۱ شب!! دخترک مانتو و روسریشو در میاره و میره کنار پنجره! با اون هیکل ظریف و لوندی که داره کنار پنجره ای رو به کوهای بلند که مهتاب سعی در داخل آمدن داره چقدر هوس انگیز به نظر می رسه! و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسی میکنه و قند توی دلش آب میشه که بالاخره به مرادش میرسه امشب! آروم نزدیک دخترک میشه و دستاشو دور کمرش حلقه میکنه و در گوشش میگه: تو منو دیوونه خودت کردی فرشته ناجی من! عروسک من! ماه من! عشق من! همه زندگی من! به اندازه تمام ستارهایی که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزیزم! و گونه های دخترک را می بوسد! دخترک هم بر می گرده و دستهاشو به گردن پسرک آویز می کنه و مجنون رویاهاشو کاملا در آغوش می گیره و میگه: منم همینطور! خیلی دوستت دارم! و آروم آروم میرن رو تخت خواب و آماده میشن تا به دور از هر حصار و مانعی سلولهای بدن همدیگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن! ناگهان دخترک انگار که چیزی به یادش امده باشه از رختخواب بلند میشه و دوباره میره کنار پنجره! دستی به موهای خرمایی بلندش که روی سینه هاشو پوشونده میکشه و با کمی اضطراب میگه: من میترسم عزیزم! دلم شور میزنه... پسرک که انتظار همچین حرکتی رو از دخترک نداشت بلند میشه با همون لحن آروم میگه: نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چیزو درست میکنه! امشب دریچه ای جدید به رومون باز میشه و من و تو تبدیل به ما میشیم! این قصه و افسانه نیست عزیزم! عشق یه حقیقته! اینو مطمئن باش... نور مهتاب زیبایی خاصی به چشمان پسرک داده! چند ثانیه ای به چشمان هم خیره می مونن و بعد از چند ثانیه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برمیگرده به رختخواب و اینبار خودشو در آغوش پسرک رها میکنه و چشماشو میبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اینبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببینه و ما شدن رو تجربه کنه... | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
موضوع اصلی را فراموش نکن | ||||||
| ||||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||||
زندگی | ||||
| در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است . استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است . استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است . استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است . استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند . در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند. | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:0 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه | ||||
| يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم...
منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»! نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:54 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
كدام را ترجيح مي دين؟ | ||||
| كدام را ترجيح مي دين؟ كسي را كه دوستتون داره يا كسي را كه دوستش داريد؟ | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:52 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
حاصل قضاوت رنج است | ||||
يك شب در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود.زن براي اين كه يك جوري اين وقت را پر كند به كتاب فروشي فرودگاه رفت و كتابي گرفت . سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست.زن غرق مطالعه بود كه ناگاه متوجه مردي شد كه كنار او نشسته بود بدون هيچ شرم و حيايي يكي دوتا از كلوچه هاي او را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن براي اين كه مشكل و ناراحتي پيش نيايد چيزي نگفت و اصلا به روي خود نياورد و هم چنان كه به مطالعه ي كتاب ادامه مي داد هر از چند گاهي كلوچه اي را هم برمي داشت و مي خورد.در همين حين زن به ساعتش نگاهي كرد و متوجه شد كه دزد بي چشم و رو تقريبا پاكتش را خالي كرده است. هر چه مي گذشت زن خشمگين تر مي شد و با خود انديشيد كه اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود مي كردم.با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكتش برمي داشت مرد نيز كلوچه اي بر مي داشت. وقتي كه فقط يك كلوچه در پاكت با قي مانده بود زن ماند كه چه كند كه ناگهان متوجه شد مرد در حالي كه لبخندي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد نصف ديگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن با عصبانيت نصف كلوچه را از دست مرد قاپيد و پيش خود گفت : اوه اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بسيار بي ادب است . عجب آدمي!!! حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد . اين زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه چنين آزرده خاطر شده باشد. به همين دليل وقتي پرواز او را اعلام كردند از ته دل نفس راحتي كشيد.وسايلش را جمع كرد و بدون اين كه حتي نيم نگاهي به دزد نمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت. زن سوار هواپيما شد و در صندلي اش جاي گرفت و سپس به دنبال كتابش گشت تا چند صفحه ي باقي مانده را نيز به اتمام برساند. دستش را كه توي كيفش برد متوجه شد در كيفش چيز ديگري هم غير از كتاب هست. آن را بيرون آورد . چيزي كه در جلوي چشمش ديد پاكت كلوچه ي سربسته اي بود كه چند ساعت پيش خريده بود. | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:51 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
یادی از دون ميگوئل روئيز | ||||
میخواهیم رویای زیبایی را با هم شریک شویم : دریکروز آفتابی وگرم وزیبا،صدای پرندگان،صدای باد و صدای رودخانه کوچک . در کنار رودخانه پیرمردی به مراقبه نشسته است، نور زیبای رنگینی از سرش ساطع است . چشمانی پر از عشق ولبخندی گشاده دارد. چگونه می تواند نور های به این زیبایی بتاباند؟ از او می خواهید آنچه را می داند به شما بیاموزد.او می گوید سالها پیش همین سؤال را از استاد خویش کرده است وآغاز به گفتن ماجرای خویش میکند: « استاد من سینه اش را گشود و قلبش را بیرون آورد وشعله ای زیبا از قلب خویش برگرفت. سپس سینه مرا گشود، قلبم را گشود و شعله کوچک را درون آن نهاد و بمحض اینکه قلبم درون سینه ام قرار گرفت عشقی شدید احساس کردم،چون شعله ای که در قلبم گذاشته بود عشق خودش بود. این شعله در قلب من رشد کرد و تبدیل به آتش بسیار بزرگی شد ـ آتشی که نمی سوزاند بلکه ناخالصی ها را از بین می برد. واین آ تش همه سلول هایم را لمس کرد وهمه سلول های بدنم به من عشق ورزیدند.من باجسم خود یکی شدم، اما عشق من باز هم رشد کرد. این آتش تمام عواطف ذهن مرا لمس کرد و همه عواطف تبدیل به عشقی شدید ونیرومند شدند و من به خودم عشق ورزیدم، کاملاًو بی هیچ قید وشرطی. اما آتش همچنان می سوخت ومن نیاز داشتم آن را با دیگری شریک شوم. ذره ای از عشقم را در هر درخت در هر گل در هر سبزه ودر خاک گذاشتم وآنها به من عشق ورزیدند وما باهم یکی شدیم ! وعشق من باز هم بیشتر وبیشتر رشد کرد تا جایی که همه حیوانات زمین را دوست داشتم،آنان به عشق من پاسخ دادند و ما باهم یکی شدیم. اما عشق من هنوز رشد می کرد... من ذره ای از عشق خویش رادر هر بلوری، در هر سنگی،در هر غباری،در هر فلزی گذاشتم،وآنان در پاسخ به من عشق ورزیدند و من با زمین یکی شدم! آنگاه تصمیم گرفتم عشقم رادرآب بگذارم،دراقیانوس ها،رودخانه ها، درباران،دربرف.وآنان به من عشق ورزیدند وبا آنان یکی شدم! وعشق من همچنان بیشتر وبیشتر می شد.... اراده کردم تا عشق خویش را به هوا بدهم وبه باد . با زمین با باد وبا طبیعت به وحدت نیرومندی رسیدم وعشق من هنوزرشد می کرد. سرم را بسوی آسمان چرخاندم و ذره ای از عشقم رادر هر ستاره در ماه ودر خورشید نهادم وآنان به من عشق ورزیدند ومن باماه وخورشید وستارگان یکی شدم وعشق من همچنان رشد می کرد...ذره ای از عشق خویش را به هر یک از آدمیان دادم وبا همه بشریت یکی شدم! هر جا که می روم،با هر که روبرو می شوم خودم را در چشمانش می بینم زیرا من بخشی از همه چیز هستم زیرا که دوست می دارم....» آنگاه مرد پیر سینه اش را می گشاید و شعله ای زیبا از قلبش رادرون قلب شما می گذارد .این عشق درون شما رشد می کند و حالا شما با باد، آب، ستارگان و باهمه طبیعت یکی هستید! گرما ونوری را که ازشعله درون قلبتان می تراود احساس می کنید شما با عشق می درخشید ودعا می کنید : شکر آفریدگار جهان برای موهبت زندگی که به من دادی! شکر برای هر آنچه حقیقتاً نیازمندش بودم و به من دادی! شکر برای اینکه با همه عشقت با روح پاک وبیکرانت با نور گرم ودرخشانت در درون من زندگی می کنی! شکر برای اینکه از کلام من چشمان من و قلب من استفاده می کنی تا عشقت را به هر جا که می روم با دیگران تقسیم کنم. من تو را همانگونه که هستی دوست می دارم و چون آفریده تو هستم خودم را همانگونه که هستم دوست می دارم! مرا یاری ده تا عشق وآرامش را در قلب خویش حفظ کنم و از این عشق راه نوی زندگی را بسازم تا بتوانم باقی زندگی را در عشق به سر برم!..... | ||||
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:42 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خود را به باد می سپارم | ||||
خود را به باد می سپارم به باد بی سامان ، سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا.............. چرا نمی توانی بی نياز از آدمها و دوستی هاشان! راه سوی آن يگانه پيش گيري؟؟؟؟؟ زنجير ها رهايت نمی کنند! و دوست داشتن نه بال پريدنت می شود و نه پای رفتن!!!!!............... که آنجا که دوست داشتن آغاز می شود آرام آرام زنجير ها از راه ميرسند و هميشه درست زمانی که لحظه پريدن است و اوج گرفتن....... اسير می شوی!
اگر می خواهی نگهم داری دوست من! از دستم می دهی. اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من! تا انسان آزادی باشم ، ميان ما همبستگی از آن گونه می رويد که زندگی ما دو تن را غرق در شکوفه می کند.
مهربان من! بياموزم که چگونه اين لحظات دشوار را تاب آورم!؟ بياموزم که چگونه تمامی رشته ها وبند های وابستگی را پاره کنم!؟ بياموزم که چگونه چون تو باشم؟؟ بی نياز و.................................. معبود من! می خواهم هميشه با تو باشم ،بی دمی غفلت! و هرلحظه حضورت را در کنارم و امنيت آغوشت را در دستانم..... محبوب من! دستم را تو بگير ! و به مرز شکوفايی و رويش ببر....... تا يکی شدن با تو........ | ||||
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
ژاپن | ||||
يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد. مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نميترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود . زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه امان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم گلدن و یک که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند . با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قيلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است . برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند . در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود . اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند . هییتی برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم وانضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید،را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است ! ژاپنی ها گرايش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند . هنگامی که از آنان پرسيده شود شما کی هستيد ؟ در پاسخ به ترتيب نام خود و نام شرکت يا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت . حتی يک استاد دانشگاه که اقتصاددان است ،خواهد گفت : من استاد دانشگاه توکيو هستم . ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد و هرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد . هنگامی که در آمد شرکت ناچيز باشد ، آنان به افزايش دستمزد اندک تن خواهند داد ، زيرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دليل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست يابد ، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد يافت . ادو ین لند ، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید ، اداره آن را به عهده داشت . وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد ، ادو ین لند ، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود . نکته جالب توجه اینجاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست ، بلکه حمایت ومشارکت در نوآوری عملی ، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت . و در این شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت وخود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد .
| ||||
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجا !!!! | ||||
ماجرا از يكي از بيلبوردهاي تبليغاتي شروع شد. بيلبوردي در يكي از محلههاي مرفه نشين تهران كه روي آن عكس يك كيف و كفش زنانه ديده ميشد و يك شماره تلفن قرار داشت، نصب بود.نه از آدرس خبري بود و نه از نشان ديگري كه شما را به صورت دقيقتري به محل دسترسي به آن ببرند.شايد همين عوامل براي تحريك حس كنجكاوي آنها كه به دنبال ماركهاي خاصي از پوشاك ميگردند كافي باشد بنابراين چارهاي نيست جز تماس تلفني... صدايي جوان با لحني كاملاً مودبانه شما را به ديدن گالري [ ... ] دعوت ميكند. آدرس، يكي از خيابانهاي فرعي پاسداران و جنب يكي از رستورانهاي معروف شهر است. او تاكيد دارد كه اين بازديد حتماً با وقت قبلي صورت بگيرد و با اصرار ميخواهد كه راس ساعت مقرر براي ديدن گالري مراجعه كنيم تا با وقت مشتريان ديگر تداخلي پيش نيايد.آدرس سرراست است اما از پاساژ يا مغازه و يا حتي به تعبير آنها گالري خبري نيست. جوانكي از داخل پاركينگ بيرون ميپرد با احترام ما را از ماشين خارج ميكند بعد سوئيچ ماشين را تحويل ميگيرد تا آن را در گوشهء امني از پاركينگ قرار دهد. او به در آهني يك ساختمان چهار يا پنج طبقه اشاره ميكند يعني بفرماييد آنجا... آيفون تصويري است ميپرسند «وقت قبلي داريد؟» به مزاح جواب ميدهيم كه «بله، اما اگر آقاي دكتر بين مريض ما را ببينند بهتر است»كسي نميخندد.«طبقهء چهارم تشريف بياوريد درب را هم پشت سرتان ببنديد.» جلوي در طبقه چهارم جوان خوشسيماي كروات زدهاي از ما استقبال ميكند. چند نفر ديگر هم به همين سبك و سياق داخل ساختمان هستند تا سوالهايي كه هنوز در ذهن مشتريان به وجود نيامده را با دقت و وسواس غيرقابل وصفي جواب دهند. نيم طبقهء كوچكي كه با قفسههاي شيشهاي،مملو از اجناس شيك پرشده است و زرق و برق آن چشم هر بينندهاي را ميزند.تا اينجاي داستان فقط كمي غيرمعمولي است. اين حساسيتها براي آمد و رفتها و گرفتن وقت قبلي آن هم براي تماشاي لباس و كيف و كفش را هم ميتوان به پاي «كلاس» گذاشتنهاي معمول شركتهاي شمال شهر گذاشت كه از وقتي شنيدهاند پزشكها از چنين روشي نتيجه گرفتهاند حالا بدشان نميآيد داستان منشيهايي كه آقا يا خانم دكترشان تا شش ماه آينده وقت ندارد را در زمينهء پوشاك هم تجربه كنند اما با نزديك شدن به اجسام و يا احتمالاً پرسيدن از قيت چند قلم از اين اجناس علت اين سياست محافظهكارانه بيشتر خودش را نشان ميهد. اولين مورد سوال كفشي با مارك گوچي است. آقاي راهنما سري به برچسب قيمت آن ميزند «320 يورو يعني يك چيزي حدود 350 يا 360 هزار تومان اما جنساش فوقالعاده است.» به گمان اينكه اتفاقات عجيبي در بازار يورو به وجود آمده از خير آن ميگذريم و سراغ يك كفش مردانه ميرويم. باز هم همان آقا لبخند ميزند و به حسن انتخاب ما تبريك ميگويد:«قيمتش چيزي در حدود يكهزار و 500 يوروست.» تا بخواهيم ماشينحساب ذهني را براي تبديل رقم به كار بيندازيم خودش جملهاش را تكميل ميكند» يك ميليون و 700 هزار تومان.كار ايتالياست. آخرين مدل است و در سالنهاي مد هم به نمايش درآمد.» آن طرفتر دختر و پسر جواني مشغول چانهزني بر سر يك پالتو زنانه هستند.دختر اصرار دارد كه دوست ندارد پسر را به زحمت و خرج بيندازد اما پسر هم با سماجت از او ميخواهد كه تعارف را كنار بگذارد و اگر پالتو را پسنديده، بگويد. مكالمهها جالب است.«عزيزم. حالا كه زمستون داره تموم ميشه باشد براي سال بعد» «نه، اصلاً ،هنوز دو ماه مونده. امسال جاي خودش سال بعد هم جاي خودش» «آخه...» «آخه بيآخه. اينهم كه قيمتش مناسبه.» «روش نوشته چهقدر؟» «فكر كنم يك ميليون و هشتصد هزار تا...» با تعجب و حيرت پالتويي كه قيمتش از نظر آنها مناسب تشخيص داده شده و يك ميليون و هشتصد هزار تومان قيمت دارد را برانداز ميكنم اما غير از من يكي ديگر از راهنماهاي شيكپوش فروشگاه هم اين مكالمه را شنيده.او هم براي رفع سوءتفاهم خودش را وسط مياندازد:«ببخشيد من جسارتاً يك توضيح بدهم قيمت اين كار 18 ميليون تومان است نه يك ميليون و هشتصد، البته قابل شما را ندارد..)!(» پسر باز هم خودش را از تنگ و تا نميانداز و اصرار دارد كه پولش براي او اهميتي ندارد اما اينبار زودتر در برابر تعارفات دخترك تسليم ميشود و پالتو 18 ميليون توماني به مكان اوليهاش روي يكي از قفسهها برميگردد. كنجكاوي ديوانه كننده در مورد اين پالتو كه حداقل در ظاهر از سيستم خنك كننده يا گرمكننده برخوردار نيست نه ايربگ دارد و نه هوش مصنوعي كه با اين قيمت نجومي مسير را به صاحبش نشان دهد، باعث شد در مورد آن سوال كنم;«يكي از جديدترين كارهايي است كه در اروپا مد شده، تمامش پوست طبيعي است و با ضمانتنامه فروخته ميشود. راهنما كه متوجه علاقه و كنجكاوي من شده و احتمالاً به اين دليل كه قدرت و توانايي كلام خود را براي جلب مشتري و دادن اطلاعات به آن به رخ مديران فروشگاه بكشد ناخودآگاه باب گفتوگو را بازميكند و هر چه كه لازم است در مورد اين مركز فروش كه به گفتهء خود آنها در تهران يا حتي ايران كمنظير يا حتي بينظير است روي دايره ميريزد.جواب او در مورد اينكه چرا اين فروشگاه در تبليغاتش به هيچ آدرسي اشاره نميكند و يا حتي تابلويي مقابل درب آن نصب نشده تا مشتريان گذري را جلب كند جواب قانع كنندهاي است: «ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه هنوز پذيرش و هضم برخي از ارقام و قيمتهاي اجناس ما در آن ممكن نيست. ما دنبال مشتريهاي خاص هستيم كه آنها را هم داريم.» با تعجب ميپرسم كه آيا كسي هست كه 18 ميليون تومان بابت يك پالتو بپردازد: «بله اگر نبود كه ما اينها را نميآورديم. ما اينجا كت و شلوار با مارك ميليونري داريم كه زماني شاه ايران فقط از اين مارك لباس ميپوشيد اما حالا ما براي چند تا از مشتريهايمان از اين كت و شلوار و پالتوها سفارش ميدهيم تا برايمان بفرستند.» آنها حتي براي نحوهء عرضهء اجناس كه در سالني كوچك انجام ميشود هم دليل دارند: «اينجا شايد يك هزارم از اجناس ما در معرض ديد قرار دارند. نحوهء كار ما با مشتريها به اين شكل است كه شما هر سبكي از كفش يا لباس را كه بخواهيد ما شما را به يكي از طبقات زيرين ميبريم و آنجا انواع مدلها را به شما عرضه ميكنيم. مثلاً من همين امروز يك مشتري براي كفش داشتم و چون ما دو طبقه كلاً كفش داريم كار ما از ساعت چهار بعدازظهر شروع شد و بالاخره ساعت هشت شب ايشان يكي از كفشهاي ما را پسنديد و خريد.» از قرار معلوم و برخلاف تصور ما اين تعداد مشتريها كم هم نيستند، كساني كه براي يك دست كت و شلوار از 700 هزار تومان تا پنج ميليون تومان هزينه ميكنند.كفش يك و نيم ميليوني ميپوشند و سنجاق كروات را با دكمهء سر آستين كت ست ميكنند، چكمهء سه ميليوني سفارش ميدهند، آدرس و شمارهء تلفن خود را به اين فروشگاه دادهاند تا در صورت رويت هرگونه مد جديد هرچه سريعتر و قبل از ديگر رقبا آنها را در جريان بگذارند تا براي مهمانيهاي آخر هفته بيشتر بتوانند فخرفروشي كنند. اين فروشگاه در شمال شهر تهران مدعي است كه پوشاكي به تن شما ميكند كه فقط مردان و زنان سرشناس دنيا مثل هنرپيشهها يا ستارههاي فوتبال ميپوشند. لباسهايي كه زماني شاه ايران به تن ميكرده است و حالا افراد زيادي در همين تهران در صف خريد آن هستند. | ||||
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 18:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
خوشبختي، خودٍ همين جاده است. | ||||
همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچههاي بعدي زندگي بهتر... ولي وقتي ميبينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم. بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند. فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد. با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه : همسرمان رفتارش را عوض كند، يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند، به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم... حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد. اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است. بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم. خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند: مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم، زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ... بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود! بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم. اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد. خوشبختي، خودٍ همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم. براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم: در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و... خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد. زندگي كنيد و از حال لذت ببريد. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد: پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد. برندههاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟ آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد. نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟ نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد. روزهاي تشويق به پايان ميرسد! نشانهاي افتخار خاك مي گيرند! برندگان به زودي فراموش ميشوند! اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد: نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بودهاند ، بگوييد. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيدهاند، به ياد بياوريد. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟ افرادي كه به زندگي شما معني بخشيدهاند، ارتباطي با "ترينها" ندارند، ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبردهاند، ... آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند . كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟ اجازه دهيد كمكتان كنم. شما در زمره مشهورترين نيستيد...، اما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد. مدتي پيش، در المپيك سياتل، 9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند، بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند، مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد. هيچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود. آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند، پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه كرد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند. حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند... ايستادند و به عقب برگشتند... همگي... دختري كه دچار سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست، او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟" پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند. تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد. شاهدان اين ماجرا، هنوز هم در باره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟ زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد. مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است. حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آن شركت داريم. اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم، شايد موفق شويم تا قلبمان را تغيير دهيم، شايد هم قلب شخص ديگري را، ... ”شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود" | ||||
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:19 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||

