تبليغاتX
حقیقت همیشه زنده
دلم مي خواهد قصه پتويي را بنويسم كه اصلا گرما نداشت
اين پتو پشمي ضخيم و بزرگ باشد اما هيچ كس و هيچ چيز را گرم نكند
يعني نه تنها گرم نكند بلكه سرد هم بكند
طوري كه هر كس زير آن بخوابد راستي راستي از سرما يخ بزند
دلم مي خواهد قصه خانواده فقيري را بنويسم كه آن قدر فقير باشند كه نه زيرانداز داشته باشند و نه روانداز
غير از اينها در خرابه اي زندگي كنند كه در نداشته باشد
اما آنها هميشه شكرگزار باشند و چيز زيادي از خدا نخواهند
فقط اگر مي شد خانه مخروبه شان يك پرده داشته باشد كه مردم هي سرك نكشند و فضولي نكنند چقدر خوب مي شد
دلم مي خواهد قصه دوره گردي را بنويسم كه توي چرخ دستي اش پر از اسباب اثاثه كهنه است
دلم مي خواهد هوا سرد باشد و چرخ دستي باوجود آن همه خرت و پرتش از سرما بلرزد
دلم مي خواهد چرخ هاي چرخ دستي اين دوره گرد هرجا كه دلشان مي خواهد بروند
نه توي كوچه دست چپي بپيچد و نه توي خيابان دست راستي
دلم مي خواهد اين چرخ دستي مقابل فشار و قدرت دست هاي دوره گرد مقاومت كند و از راهي برود و از جايي سر در بياورد كه من مي خواهم
دلم مي خواهد قصه چرخ دستي دوره گردي را بنويسم كه رفت و رفت و رفت تا به خانه خرابه اي رسيد كه پرده نداشت و از ميان خرت و پرت ها پتويي را كه گرم نمي كرد به ساكنين خانه خرابه داد
دلم مي خواهد قصه چرخ دستي اي را بنويسم كه از سرماي پتو راحت شد


دلم مي خواهد قصه پتويي را بنويسم كه مثل پرده جلوي در خانه اي كه پرده نداشته آويخته شد


هرچند... فكر مي كنم قصه شان را نوشتم
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جوجه تيغي خيلي مهربان بود و دوستان زيادي داشت؛ اما هيچ وقت نميتوانست دوستانش را بغل کند. هروقت يکي از دوستانش را بغل ميکرد، دوستش جيغ ميکشيد و فرار ميکرد. اين جوري شد که بالاخره جوجه تيغي همه دوستانش را از دست داد. خيلي ناراحت شد. از جنگل بيرون آمد و رفت يک جاي دور؛ به يک بيابان. همانطور که ميرفت، وسط بيابان، چشمش به يک کاکتوس افتاد. خوشحال شد. رفت که او را بغل کند. کاکتوس تا فهميد فرياد زد: "من را بغل نکن؛ وگرنه..." اما ديگر دير شده بود. جوجه تيغي کاکتوس را بغل کرده بود.
حالا آن دو حسابي با يکديگر دوست هستند!
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
ريشه گلي است که به شهرت پشت کرده است.
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

ما کره زمين را از والدينمان به ارث نمي بريم .
بلکه آنرا از بچه هايمان قرض ميگيريم .

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بي سوادي ريشه کن نشده , بلکه امروز بي سوادان توان خواندن يافته اند
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

بعضي‌ها براي دوستانشان مثل چتري در روز باراني هستند. منتهي چتري که گير کرده و هيچوقت باز نمي‌شود

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

اگر کسي به تمام آرزوهايش برسد خودکشي مي‌کند. (فکر مي‌کنيد دليلي براي زنده‌ ماندن داشته باشد؟) پس خوشحال باشيم که آرزوهاي برآورده نشده داريم و به اميد رسيدن به آنها زندگي مي‌کنيم.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

يک گله گرگ با رهبري يک گوسفند از يک گله گوسفند با رهبري يک گرگ شکست خورد.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله سی ام و سی و یکم فروردین
جمله سی ام فروردین :

عملا برای نگریستن به هر چیز دو راه وجود دارد :

یکی پرخاشجویانه و دیگری آشتی جویانه است .

جمله سی و یکم فروردین :

وضع زندگی ات معلوم نمی کند زندگی ات در آینده چگونه خواهد بود ..مشخص می کند تا کنون چه انتخابهایی کرده ای

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 9:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یادت باشه ....(1)
اگر مي دانستی آخرين بار است كه مرا مي بينی که مي خوابم
مرا سخت در آغوش مي گرفتی و دعا ميكردی خدا منو ازت نگيره

اگر مي دانستی آخرين باري است كه مي بينی از در خارج مي شوم 
مرا را در آغوش گرفته مي بوسيدی و التماس مي كردی كه برگردم

اگر مي دانستی آخرين بار است كه صداي رسايم را مي شنوی
حرف به حرفم را ضبط مي كردی تا روزها و بارها و بارها به آنها گوش دهی

اگر مي دانستی اين آخرين بار است که به چشمانم نگاه میکنی
زماني درنگ ميكردی تا بگويی دلت برايم تنگ مي شود

اگر مي دانستی آخرين بار است كه دستهايت را مي فشارم
اگر مي دانستی..........
اگر مي دانستی..........

...

...

...

افسوس که ندانستی .....چقدر زود دیر میشه ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:38 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یادت باشه ....(2)
اگر فردا آمد و من ديگر آنجا نبودم
اگر آفتاب طلوع كننده چشمهايت را پر از اشك يافت
اميد وارم گريه نكني
آنچنانكه امروز مي گريستي
وقتي فكر مي كني به چيزهايي كه نتوانستيم به يكديگر بگوييم
مي دانم چقدر مرا دوست داري
همانقدر كه من تو را دوست دارم
هر وقت به من فكر مي كني
مي دانم چقدر دلت برايم تنگ مي شود
اما چون فردا را بدون من آغاز كردي
سعي كن بفهمي كه فرشته اي نام مرا خواند
و دست لرزان مرا گرفت
و گفت جاي من فراهم شده در بهشتي دور دست
و من بايد ترك گويم تمام كساني را كه دوست دارم
اما چون بر مي گردم تا شما را ترك گويم
اشكي از گونه هايم مي چكد
چرا كه تمام طول زندگيم نمي خواستم بميرم
كه چيز هاي زيادي براي زنده ماندن داشتم
هنوز كار هاي ناتمام بسيار دارم
برايم باور نكردني بود كه روزي شما را ترك كنم
هميشه به گذشته فكر خواهم كرد
به خوبيهايش و بديهايش
چقدر همديگر را دوست داشتيم
چقدر در كنار هم خوش بوديم
اگر باز ديروز بيايد
حتي براي لحظه اي فرصت دارم با تو خداحافظي كنم و تو را ببوسم
و ممكن است لبخند تو را باز ببينم
اما خوب مي دانم كه اين شدني نيست
چرا كه جاي خالي من و خاطراتم
يادگار من خواهد بود
و وقتي به دنيا فكر مي كنم
و چيزهايي كه ممكن است فردا دلم برايشان تنگ شود
من به ياد تو مي افتم و در اين زمان دلم از اندوه پر مي شود
اما وقتي از دروازه بهشت عبور كردم
فكر كردم به خا نه ام آمده ام
خدا نگاهي به من انداخت و لبخندي زد
از آن تخت سلطنت طلاييش
و گفت :
اين جاودانگي است و تمام آنچه به تو قول داده بودم
زندگيت در زمين تمام شد
اما زندگي جديد تو در اينجا آغاز گرديد
ديگر فردايي وجود ندارد
امروز براي هميشه باقي است
تو به من بسيار وفادار بودي
راستگو و امين بودي
ترا آمرزيده ام
و آزاد هستي
بيا و دست مرا بگير
و زندگيت را با من تقسيم كن
پس چون فردا آيد
فكر نكن خيلي از هم دوريم
چرا كه هر زمان به من فكر مي كني
من همانجا در قلب توام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
لطف و مهرباني خود را دريغ نکن
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را
ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع
عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:26 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
به آنچه امروز ميخواهي انجام بدهي، بينديش

استاد مي گويد: - دوست عزيزم ، بايد چيزي را برايت بگويم ، شايد نداني . فكركردم چه طور از بار تلخ اين خبر بكاهم - چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم ، وعده بهشت و وعده ديدار با حق را به آن بيفزايم ، توضيح هاي رازآميز برايش بيابم - اما حاصلي نداشت
نفس عميقي بكش ، وخودت را آماده كن. بايد بي پرده صحبت كنم و به تو اطمينان ميدهم به آن چه ميگويم كاملا مطمئنم . اين يك پيشگويي خطا ناپذير است ، هيچ ترديدي در مورد آن وجود ندارد
پيشگويي چنين است : تو خواهي مرد
شايد فردا ، يا پنجاه سال ديگر ، اما - دير يا زود - خواهي مرد . حتي اگر دلت نخواهد . حتي اگر برنامه ديگري داشته باشي . پس

به آنچه امروز ميخواهي انجام بدهي، بينديش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:20 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نشانه ی حیاتت منم
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و ارام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با دیدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با ر خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به ان شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه ان را از بیخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.

ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
((اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم((
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و نهم فروردین
انتخاب با توست ..می تونی بگی ..."خدایا ...چه صبح قشنگی "..یا .."وای ..خدا ..بازم صبح شد "
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بخشش
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) .

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .))

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .))

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
ابراهیم بن فاتک گوید : چون حسين بن منصور را آوردند تا به صليب کشند ؛ چشمش به چوبه دار و ميخها افتاد ؛‌چندان خنديد که اشک از چشمانش روان شد . آنگاه به مردم نگريست . شبلی را در ميان آنان ديد به او گفت : ابوبکر ؛ سجاده ات را با خود داری ؟ شبلی گفت : آری شيخ . حسين گفت : آن را برايم گسترده ساز . شبلی سجاده را گسترد و حسين بن منصور بر روی آن دو رکعت نماز خواند و من نزديک وی ايستاده بودم . و چون سلام نماز را گفت ؛ سخنان بسياری بر زبان راند که من همه آنها را به خاطر نسپردم ؛ ليکن آن مقدار را که به خاطر سپردم چنين است :
بارخدايا تو را سوگند می دهم که توان سپاسگذاری از اين نعمتی را که روزی من فرمودی ؛ بر من ارزانی داری ؛ آنچنانکه جلوه های جمال چهره خويش را بر من آشکار نمودی و از ديگران منع داشتی و نگريستن به اسرار پنهانت را برای من روا دانستی و برای ديگران حرام گردانيدی .
بارخدايا ؛ اينان بندگان تو اند که گرد آمده اند تا از روی تعصب نسبت به دين تو ؛ و نيز برای تقرب جستن به تو مرا به قتل رسانند ؛ آنان را ببخش و بيامرز . اگر آنچه را که بر آنان پنهان داشتی بر من نيز پنهان می داشتی ؛ هرگز به چنين بلايی گرفتار نمی آمدم . سپاس تو را ؛ بر آنچه می کنی و می خواهی .
آنگاه حسين زبان فروبست و خاموش به مناجات پرداخت . در اين هنگام ابوالحارث جلاد پيش آمد و سيليی بر صورت حسين زد به طوری که بينی او بشکست و خون بر روی و ريش او روان شد . شبلی نعره ای کشيد و جامه بر تن دريد و بر ابوالحسن واسطی و گروه بسياری از صوفيان سرشناسی که در آنجا حاضر بودند غشی افتاد و می رفت تا آشوبی بزرگ بر پا شود ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و هشتم فروردین
برای داشتن دوران کودکی شیرین هرگز خیلی دیر نیست
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:59 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و هفتم فروردین
ااعتبار تو در گرو نظر دیگران است . اعتبار یعنی همین ....تو نمی توانی میزان آن را تعیین کنی ...تنها چیزی که می توانی تعیین اش کنی چگونگی شخصیت خودت است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:56 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و ششم فروردین
وقتی رفتارت را اصلاح می کنی ..در واقع افکارت را اصلاح کرده ای ..که پشتوانه رفتار توست
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 13:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و پنجم فروردین
اگر می خواهی متکی به نفس باشی امامعمولا آنگونه رفتار نمی کنی... امروز... فقط این بار.... در دنیای مادی طوری رفتار کن که عقیده داری افرارد متکی به نفس زندگی می کنند .

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 8:20 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سکوت

در میان این چهاردیواری شیشه‌ای
بی‌صدا می‌نشینم
تا مردم به روی‌ام گندم بپاشند
و کبوترها را سکوت نشکنم.

کبوترها می‌آیند
روی من،‌ جفتی خواهند یافت
و من می‌شوم خانه‌ی ناله‌های آن‌ها
و منتظر آن روز می‌مانم
که صدای‌شان
خسته
سکوت اختیار کند.

آنگاه،
من کشتزار گندمی هستم
آدمیان را منظری خوش‌رنگ
بی‌صدا،
بی‌فریاد.

دیگر آن‌روز مرا
فریاد بسنده نخواهد کرد
من سرشار از سکوت‌ام آن‌روز،
سکوت را فریاد خواهم کرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:9 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
یادش بخیر...

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
امروز ...فردا

امروز تکرار دیروز ، فردا تکرار امروز

امسال مثل پارسال ، سال دیگه مثل امسال

ثانیه ها می روند. با شتابی همانند بزرگترین عقربه ای ساعت

((مسئله اين است بودن يا نبودن)) اما نه شايد مسئله اين است:

که پس از چرخش اين عقربه ها از

فردا ، از من، از تو ، از ما چه خواهد ماند؟

دقيقاْ‌نمی دانم !!!

اما این را می دانم

کرم هابرای خیلی ها جزچند استخوان پوسیده باقی نخواهند گذاشت..

برای من وتو چه طور؟

 

نه ، نه . هرگز به  شرطی که عاشق باشی!!!!!!

راستی.هستی؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
زندگی رو به فرداست

در خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هايی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می

زنند، آسان نيست...

خاطرات شيرين روی ريل ذهن ما به سرعت ثانيه ها می گذرند و ما دلتنگ آن

چيزهايی می شويم که روزی لحظه های دلپذيری می آفريدند....

يکی در اين گذر، دلش برای آدمهايی تنگ می شود که در بخشی از

خاطراتش جا خوش کرده اند. ديگری دلتنگ آواهايی است که از دور حواسش

را مينوازند.

آن يکی وقتی در آينه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گيسوانش

تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهايی که به تدريج شفافيت

هايش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای اين حال و هوايی که ماندن و نفس کشيدن را معنا می کند

گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت

سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهايی که از روبرو می گريزند....

شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگيرند و شايد تا

همين چند ثانيه ديگر آخر دنيا شود.

و رويای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق

يابد... آدمهايی که الان هم روی زمين خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از

حقيقت آنها فاصله داريم و آنقدر زمينی شده ایم

که گاه يادمان می رود لازم نيست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بيراهه راههايی که رفته ايم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگی برای هيچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه ديروز...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تفاوت من و تو

من از عشق مي سرايم ، تو از هجر مي نالي . من از پرواز مي گويم ،

تو به قفس ها اشاره مي كني. من از وصل مي گويم، تو پنجره هاي زرد

وبسته را نشانم مي دهي. من از هديه هاي ساده و بي رنگ مي گويم ،

تو جيب هاي خاليت را نشانم مي دهي. من از عشق و وفا مي گويم و تو

ازنا اميدي گام هايت رابه عقب باز مي گرداني من با دل شكستگي مي نالم.

«اي كاش استاد قلب ها وفا را قبل از عشق مي آموخت»

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سرمايه ي عمر آدمي
يک نفس است
وان يک نفس ازبراي
يک همنفس است
گر نفسي با نفسي
همنفس است
ان يک نفس از براي
يک عمر بس است
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 8:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جملات بیست و سه و بیست و چهام فروردین
جسم تو پارکینگی است که روحت را در آن پارک میکنی

زندگی هرگز کسل کننده نیست ..اما بعضی از افراد کسل بودن را انتخاب می کنند ..کسالت نوعی انتخاب است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 7:59 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و دوم فروردین
سرزنش کردن ...تمهید کوچک مناسبی است که می توانی هر وقت نمی خواهی مسولیت چیزی را در زندگی بپذیری از آن استفاده کنی ...پناهگاه افراد فرافکن
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 7:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله بیست و یکم فروردین
آنچه درباره خودت می دانی برخاسته از برداشتی است که از خود داری
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 7:57 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیستم فروردین
همه می خواهند بی عیب و نقص زندگی کنند . اگر بتوانی در زندگی خود را از این قید برهانی َ خود را از بسیاری از رنجها می رهانی .
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 8:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هدیه عاشق

عاشقي محنت بسيار کشيد   تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گل رويش سيراب        که فلک دست گلي داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود      فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط آيد به شتاب      نوگلي چون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل رعنايي است     لايق دست چو من زيبايي است
حيف از اين گل که برد آب اورا     کند از منظره ناياب او را
زين سخن عاشق معشوقه پرست     جست در آب چو ماهي از شَست
خوانده بود اين مثل آن مايه ناز        که نکويي کنو در آب انداز
خواست که آزاد کند از بندش      اسم گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم برهي      نام بي مهري بر من ننهي
مورد نيکي خاصت کردم      از غم خويش خلاصت کردم
باري آن عاشق بيچاره چو بط     دل به دريا زدو افتاد به شط
ديد آبي است فراوان و درست     به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پايي زد و گل را بربود      سوي دلدارش پرتاب نمود
گفت کاي آفت جان سنبل تو     ما که رفتيم بگير اين گل تو
بکنش زيب سر اي دلبر من     ياد آبي که گذشت از سر من
جز براي دل من بوش مکن     عاشق خويش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما       که ز خوبان نتوان خواست وفا
عاشقان را گر همه آب برد      خوب رويان همه را خواب برد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:44 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
يادي از معلم بزرگم ..دکتر شريعتي

وقتی که ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم.

وقتی که ديگر رفت

من به انتظار امدنش نشستم.

وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن!!!!!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:52 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تقديم به دوستداران سياوش قميشي

وقتي كه تنگ غروب  بارون به شيشه ميزنه

 

همه غصه هاي  دنيا  توي  سينه منه

 

 

توي قطره هاي بارون ميشكنه بغض صدام

 

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام

 

 

پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم

 

منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم

 

 

زير بارون انتظارت  رنگ  تازه اي  داره

 

منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره

 

 

بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري

 

تموم   غصه ها   را  از  دل  من  بر ميداري

 

 

امااین فقط یک خواب خواب پشت پنجره

امااین فقط یک خواب خواب پشت پنجره

امااین فقط یک خواب خواب پشت پنجره

امااین فقط یک خواب خواب پشت پنجره

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:41 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
پرنده
ای کاش:
انبوهی پرنده بودم
تا هر آن که آرامشم را برمی آشوبند
همچون کلافی دود
به خودبپيچم و  بر هوا شوم
و باز:
بر درختی فرود آيم
در آرامشی ديگر

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نيايش
خدايا خيلی چيزا ازت خواستم بهم ندادی
خواهشا چيزايی رو که دارم ازم نگير

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله نوزدهم فروردین
هدف رسیدنی نیست ...همان چیزی است که هستی ..حقیقت یافتنی نیست ...چیزی است که با آن زندگی می کنی ..
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:18 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله هیجدهم فروردین
زگهواره تا گور دانش بجوی ....ذهنت را باز بگذار و از همه کس بیاموز ..دانش آموز بودن به این معناست که در ذهنت همیشه برای دانسته های جدید جا داشته باشی.
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جملات یکم تا هفدهم فروردین
یکم فروردین :

رمز وفور نعمت این است که ذهنت را متوجه چیزهایی که نداری نکنی و افکارت را به سمتی پیش ببر که تمام آنچه را هست و تمام آنچه را شایسته است داشته باشی درک کند .

دوم فروردین :

بیشتر اوقات اوضاع بر وفق مراد پیش نمی رود . راه و رسم دنیا همین است ..تا بوده همین بوده ...

سوم فروردین :

وقتی خودت را باور کنی ..ذهن و حسمت آرام می گیرد و سپس جهان هستی آنگونه که باید پیش خواهد رفت .

چهارم فروردین :

تو نباید اجازه بدهی نیرویی تو را هدایت کند . خداوند در درون توست ...آن قدرت بی کران لایتناهی که تو را در مقام اشرف مخلوقات قرار می دهد همیشه در درون توست .

پنجم فروردین :

گاهی ...بنا به ضرورتها معجزه ای در زندگی ات رخ نمی دهد ..تو باید بخواهی ...تا بگداری معجزه رخ دهد .

ششم فروردین :

واقعا خواهان تغییر چیزی نباشی از الکل و مواد مخدر هم کاری بر نمی آید ..تو همانی می شوی که در طول روز درباره اش فکر می کنی و نهایتا عمر تو از همین روزها تشکیل می شود .

هفتم فروردین :

نگذار افکار کهنه به سراغت بیاید .

هشتم فروردین :

بودا می گوید :"تو به دلیل عصبانی شدن تنبیه نمی شوی ..در نتیجه ی عصبانی شدن تنبیه می شوی "

نهم فروردین :

گاهی برخی بلاها پی در پی به سراغت می آیند ...اما در این تکرار حکمتی نهفته است .

دهم فروردین :

اگر قدر چیزی را که داری ندانی ...آن را از دست خواهی داد .

یازدهم فروردین :

اگر چیزی که دوست داری بدست نیاوری ...مجبوری آن چیزی که داری دوست داشته باشی .

دوازدهم فروردین :

اینکه دائم در پی گرفتن تائید دیگران باشی مانند این است که اعتراف کنی "نظر تو راجع به من مهمتر از خودم درباره خودم است "

سیزدهم فروردین :

به طبیعت نگاه کن و لذت ببر

چهاردهم فروردین :

اگر دیگران را دوست داشته باشی ..در دنیایی سرشار از عشق زندگی می کنی ..اگر به دیگران دشمنی بورزی ..در دنیایی آکنده از کینه زندگی می کنی ...کدام را می پسندی ؟؟؟

پانزدهم فروردین :

نگرش پیروزمندانه به تو اجازه می دهد که همواره خود را برنده بدانی و امکان ترقی ات فراهم می شود .

شانزدهم فروردین :

می توانی هر هفته به عبادتگاه با شکوه بروی و به تمام گفته های کتب مقدس عمل کنی و اسم خود را انسان بگذاری ..اما تا در دلت عبادتگاه نداشته باشی نخواهی توانست دلت را عبادتگاه بیابی .

هفدهم فروردین :

چرا در مورد کارهایی که تا بحال انجام نداده ای فکر نمی کنی و اگر هم به سراغشان می روی فقط به این دلیل است که هیچ وقت انجامشان نداده بودی نه بدلایل دیگر..

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:25 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
هر روز یه جمله ...
با سلام به همه خوانندگان محترم

در سال ۱۳۸۶ تصمیم بر این گرفتم که علاوه بر مطالبی که در وبلاگم می نویسم ...هر روز یک جمله قابل تامل نیز بر نوشته هایم اضافه نمایم ...

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
چقدر زود دیر میشه !!!!

چقدر ثانيه ها نامردند....

گفته بودند که بر مي گردند......

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:30 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
قاصدک

قاصدک کوچولو یکدفعه توقف کرد و تن خسته اش را تکیه داد لبه بام یک خانه.

باد هوهویی کرد «پس چرا ایستادی؟ باید برویم دارد دیر میشود. هزاران هزار پیغام داری که باید آنها را به صاحبانشان برسانی»

قاصدک گفت: «دیگر نمیرسانم»

باد تعجب کرد «برای چه؟»

قاصدک گفت «برای اینکه خسته شدم. پس پیغام های خودم به کسانم چه؟ پس آرزوهای خودم چه؟»

باد گفت: «اما نام تو رویت است. تو یگانه قاصد کوچک زمینی! وظیفه ی تو اینجا رساندن پیغام ها و برآورده کردن آرزوهاست»

قاصدک گفت: «پس رویای خودم چه؟»

باد پرسید: «رویای تو چیست؟»

قاصدک سکوت کرد.

باد تکرار کرد «رویای تو چیست؟»

و قاصدک آن قدر گریست تا جان داد...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:23 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
شيطان
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:8 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
رسم رفاقت

گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز می‌آيند و فردا می‌روند. بعضی‌ها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوست‌اند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيب‌شان می‌زند».

گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش

رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه می‌دارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمی‌گذارد. فکر کرده‌ای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف می‌زند. سکوت نمی‌کند تا سکوت‌ات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:43 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
زندگي زيباست

زندگي زيباست حتي

اگر کور باشي ..

خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي ...

مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي ...

اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:35 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
چنين گفت زرتشت

چنين گفت زرتشت :

اگر کليد قلبي را نداري ......قفلش نکن

اگر کسي را دوست داري...خردش نکن

اگر دستي را گرفتي..........رهايش نکن

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
يادت باشه ....

تنها يک برگ مانده بود درخت گفت : « منتظرت مي مانم ! » برگ گفت : « تا بهار خداحافظ ! » بهار شد ولي درخت ميان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:33 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

دختري از پسري پرسيد : که آيا اون رو قشنگ ميدونه؟
 پسر جواب داد : نه

 دختر پرسيد : آيا دلش مي خواهد تا ابد با او بماند ؟

 پسر جواب داد : نه

 سپس پرسيد : اگه ترکش کنه گري مي کنه ؟

 و بار ديگر پسر تکرار کرد : نه

 دختر در حالي که ناراحت بود وقتي  خواست ديگه بره

 در حالي که اشک از چشمانش  جاري مي شد پسر بازويش

 را گرفت و گفت :
          تو قشنگ نيستي بلکه... زيبايي

 من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نياز... دارم که با تو باشم
        اگر بري من گريه نمي کنم بلکه من .. ميميرم....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
توضیح : متاسفانه برخی از افراد ... این وبلاگ را به نام خودشان به افراد دیگر معرفی می نمایند .
نشانی پست الکترونیکی اینجانب : Parsa.52@Gmail.com یا Fact.13@Gmail.com
-------
مطالب این وبلاگ از : 1- نوشته های خودم2 - سایتها و وبلاگهای مختلف و... می باشد .
-------
خدا می فرماید :
هنگامی که بنده ام به نماز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم و او آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد .
-------
رئيس سرخ پوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد:که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم.
------
نگو بار گران بوديمو رفتيم.
نگو نامهربون بوديمو رفتيم.
آخه اينها دليل محکمي نيست.
بگو با ديگران بوديم و رفتيم .
------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
------
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
------
اگه احساس کردي گناه يک نفر اونقد بزرگه که قابل بخشش نيست ...بدون که اون گناه نيست که بزرگه...بلکه اون قلب توهست که کوچيکه! واگه يه روز يه نفر رو به خاطرگناه کوچيکش بخشيدي بدون که اون گناه نيست که کوچيکه ...بلکه اون قلب تو هست که بزرگه !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM