تبليغاتX
حقیقت همیشه زنده
جمله روز سی و یکم اردیبهشت
تو در تمام دنیا بی نظیری
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:17 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:" برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟ "
مرد پاسخ داد:" این طبیعت عقرب است که نیش بزید ولی طبیعت من این است که عشق بورزم. "
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 8:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز سی ام اردیبهشت
وقتی ذهنت صرفا در اختیار خودت باشد از آرامش درونی برخورداری
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 8:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
از تمام قدرتت استفاده کن
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه های را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ  به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:" چرا تمام نیرویی را که در اختیار توست به کار نمی بری؟ "
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم. "
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی! "
پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد ...
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:57 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیست و نهم اردیبهشت
هر مانعی ..نوعی فرصت است ..نوعی محرک
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:55 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
بخواهی ..می توانی
زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: "علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت مقاوم است."

بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو به چه معنایی می توانست باشد؟

در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.
در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند، در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:46 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جملات امروز و 2 روز آينده
با توجه به اينکه من تا جمعه مي رم مسافرت جملات روزهاي پنج شنبه و جمعه را نيز امروز براتون مي نويسم ..

جمله روز بيست و ششم ارديبهشت

آرزوهاي توکليد حل مشکلات روحي توست ..اگر دوست داري در زندگي ات شاد ..سلامت ..ثمربخش باشي پس در رسيدن به آنها بيشتر تلاش کن

جمله روز بيست و هفتم ارديبهشت

مرتکب خطا شدن به معني اين نيست که ارج وقرب تو کمتر شده .معني اش اين است که از اشتباهات چيزي ياد مي گيري ..به همين سادگي

جمله روز بيست و هشتم ارديبهشت

اگر دنيا به قدري نظم و ترتيب داشت که همه چيز رضايت بخش بود ..هيچ موجود زنده اي نمي توانست يک روز هم دوام بياورد ..خوردن کرم ها براي پرندگان قدغن ميشد و نفع شخص بر منافع جمع تقدم مي يافت .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
انتخاب با شماست

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهرخودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.


برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد کار می کرد.


روس ها راه حل ساده تری داشتند. آنها از مداد استفاده کردند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیست و پنجم اردیبهشت
تو جاودانه ای و ذات نادیدنی ات هرگز نمی میرد ..تو می توانی با قدرت ذهنت به هر فکری جامه ی عمل بپوشانی ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم .  وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.



جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
 
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمیدهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
       
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:  ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورد کن.
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
                               
 
........
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:38 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیست و چهارم اردیبهشت
خاطرمان باشد که :

وقفه ی بین نت هاست که موسیقی را دلنشین می کند

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:36 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سرود ملي

"داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمدشاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است. گفت:
اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد
نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عموسبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! وخودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه«بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو
سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:47 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیست و سوم اردیبهشت
ذات تو ..شعوری نادیدنی است ..فطرت توزاییده تفکر توست ..جایی که عاری از هر پیرایه است..

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
يكي بود يكي نبود
يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچ چي نبود هيچ كي نبود خدا تنها بود خدا مهربون بود خدا دوستدار زيبايي بود خدا از سكوت و سكون بدش مي اومد خدا از پوچي و نيستي بدش مي اومد خدا آفريننده بود خدا ابرها را آفريد، خدا گياه ها وحيوانها را آفريد و در آخر انسان را آفريد و زندگي پديدار شد بدها و خوبها بدها بدتر از همه بدها و خوبها خوبتر از همه خوبها بدها مثل شيطان و خوبها مثل خدا همه چيز درحركت ، درتلاش با نظمي ثابت ، درتغييري دايم زندگي سر زده از مرگ ، مرگ زاده زندگي روز سر زده از شب ، شب زاده روز همه چيز در حركت ، همه چيز دور زنان تمام چيزهاي جهان دايره وار دور مي زنند آب ، خاك شب ، روز صبح ، غروب هر ثانيه هر دقيقه هر ساعت هر هفته هر ماه هر فصل هر سال! آدميزاد هم دور ميزنه : خاك بوديم خوراك شديم لقمه اي در دهان مامان لقمه اي در دهان بابا ذره اي تو دل مامان ذره اي تو دل بابا آن ذره و اين ذره باهم يكي شدن آن يكي تو شدي تو زنده شدي چشمات نمي ديد ، گوشت نمي شنيد ، پاهات راه نمي رفت دستات نمي گرفت ، مغزت كار نمي كرد ، هيچي نمي فهميدي تو بزرگ شدي هشتاد سال ، نودسال ، صدسال راه رفته اي ، كار كرده اي از سالها و سالها و سالهاي عمر گذر كرده اي آخر كار مي رسي به اول !!! چشمات نمي بينه ، گوشت نمي شنوه ، پاهات راه نمي ره دستات نمي گيره مغزت ديگه كار نميكنه بعد مي ميري ميندازنت تو دل زمين باز خاك مي شي از تو هيچي نمي مونه ، تو مي موني هيچ بودي ، خاك بودي ، دور زدي ، هيچ شدي ، خاك شدي از تو چيزي كه مي مونه : كاري كه كردي مي مونه هر كاري كردي مي مونه كاري اگر كردي مي مونه... همه چيز دور مي زنه ، دايره اي ، بي جهت ، بي معني ، تو خالي باز از آخر مي رسي به اول ، مثل صفر صفر هست ، اما نيست نيست ، اما هست صفر اگه بخواد خودش باشه ، تنها باشه يا وقتي بخواد فقط با صفرها باشه خالي ، پوچ ، نيست. اما ... ببين تو هم صفر ي وقتي براي خودت زندگي كني وقتي بخواي فقط براي خودت باشي تنها باشي وقتي بخواي فقط با صفر ها باشي عمر تو مثل يك خط منحني روي خودت دور ميزنه مثل صفر باز از آخر مي رسي به اول! بسته مي شي ، مثل دايره ، مثل صفر اما اگه يك باشي فقط يك باشي عمر تو مثل يك خط افقي پيش مي ره مثل راه ، مثل رود وقتي از خودت دور بشي از آخر به آبادي ميرسي ، مثل راه از آخر به دريا ميرسي ، مثل رود اگه بخواي فقط يك باشي بايد براي ديگران زندگي كني براي ديگران بميري عمر تو مثل يه خط عمودي بالا ميره مثل موج ، مثل طوفان مثل يه قله بلند مغرور تو تپه ها مثل درخت سرو آزاد « مثل يه انسان بزرگ ، يك شهيد ، يك امام » بپا خيز بايست تو صفر ها مثل يك !!!
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیست و دوم اردیبهشت
در هر لحظه زندگی ات که آن را به دلیل رفتار دیگران ..با ناراحتی ...اندوه ..یاس ..خشم و ناامیدی بگذرانیم ..سر رشته زندگی ات را از کف داده ای ..
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:1 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز بیستم و بیست و یکم اردیبهشت
جمله روز بیستم اردیبهشت

به نوعی ..خیال می کنیم زندگی سالن مد است ..اما این طور نیست ...

جمله روز بیست و یکم اردیبهشت

هیچ راهی به سوی روشنگری وجود ندارد ..روشنگری خود یک راه است ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 20:29 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
پیله

یك روز سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ كوچك ایجاد شده درپیله نگاه كرد.


سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.
آن شخص تصمیم گرفت به پروانه كمك كند و با قیچی پیله را باز كرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروك بود.

 


آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!!!


 
در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.


گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.


من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.
من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم.
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.
من به  هر چه که خواستم نرسیدم..
اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم..


بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی..

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:49 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز نوزدهم اردیبهشت
اختیار ...لذت درونی آگاهی از این است که برای سازگاری با خود ..وجود نیروی بیرونی ضروری نیست..
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تله موش

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

 
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
 
او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
 
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله هیجدهم اردیبهشت
هیچ کس را مقصر ندان ...انتخاب کننده تویی ...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
آرزوهای من برای شما
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباه های کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباه های بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:56 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
اسبها

براي همين اسبها دويدن رو خيلي دوست دارند

اوناهم مثل باقي مخلوقات خدا به فطرتشون تعهد دارند

اسبها دويدن رو خيلي دوست دارند

مهم هم براشون همون دوييدنه نه  رسيدن

اسبها دويدن رو خيلي دوست دارند

اخه نميدوني نفس كشيدن با صداي بلند چه لذتي براشون داره

لذت درك شجاعت

اسبها دويدن رو خيلي دوست دارند

چرا كه لذت واقعي زندگي رو ميدونند كجا بايد جست

لذت  ازاد بودن از بندها

بي اعتنا به جايي كه هستند

با اميد به جايي كه بايد باشند

وفقط نگران از فرصتي كه از دست ميره

با هم سرود زندگي را زمزمه مي كنند و مي خونند

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:33 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز هفدهم اردیبهشت
"من" تو چیزی جز تاثیر باورهایت نیست
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:3 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز شانزدهم اردیبهشت
رنج تو ناشی از این است که می خواهی همه چیز برای تو متفاوت باشد ..اگر اینگونه خواستن پایان یابد رنج تو نیز به پایان خواهد رسید ..تو می توانی چیزهایی را بخواهی ..اما نیاز است که باید پایان یابد ...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:40 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز پانزدهم اردیبهشت
همیشه با این جمله مخالفم "تمام سعی ات را بکن " بهتر است گفته شود "فقط کارت را بکن "
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:7 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی 
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل  بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود


نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:55 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز سیزدهم و چهاردهم اردیبهشت
جمله روز سيزدهم ارديبهشت : استقلال راي بي نيازي از تکيه کردن به کسي يا چيزي است . جمله روز چهاردهم ارديبهشت : کسي را دوست داشته باش که دلش به اندازه اي بزرگ باشد که بخاطر رفتن تو دلش مجبور نشي خودت را کوچک کني
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:51 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نتیجه

یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان «موجاوه» قدم می زدیم كه چیزی را دیدم كه در افق می درخشید.

هرچند مقصود ما رفتن به یك «دره» بود. برای دیدن آن چه آن درخشش را از خود باز می تاباند مسیر خود را تغییر دادیم. تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست. یك بطری آب جو خالی بود.


غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود تصمیم گرفتیم دیگر به سمت «دره» نرویم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟                                                   
پس نتیجه می گیریم كه هر شكست لااقل این فایده را دارد كه انسان یكی از راههایی را كه به شكست منتهی می شود می شناسد.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:20 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز دوازدهم اردیبهشت
اگر باور داری همیشه همانطور که بوده ای باید باشی ..مانع پیشرفت خودت می شوی ..
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز یازدهم اردیبهشت
مرگ صرفا نوعی تغییر شکل است ..نوع زیبای آن ...تصورکنیدکه اگر مرگ نبود کره ای زمین به چه شکلی درمی آمد .
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
کشیش و کشاورز

يك كشيش جوان كه از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در يك كليسا در روستايي به وعظ و ايراد خطابه پردازد، راهي طولاني را از منزلش تا آن كليسا پيمود. او در راه گرفتار طوفان و كولاك شد، اما خوشبختانه او خيلي زود حركت كرده بود و به همين خاطر عليرغم وجود طوفان و بارش شديد برف به موقع به آنجا رسيد. وقتي وارد كليسا شد فقط يك مرد روستايي در آنجا نشسته بود. كشيش قدري منتظر شد تا بلكه افراد ديگري نيز به كليسا بيايند. اما پس از آنكه كس ديگري نيامد، او به آن پيرمرد روستايي نزديك شد و گفت: فقط شما تشريف آورده ايد، به نظر شما من بايد چكار كنم؟ پيرمرد لبخندي زد و گفت: من فقط يك كشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم كه اگر فقط يك اسب هم در اصطبل داشته باشم، بايد به آن غذا و خوراك بدهم. كشيش جواب داد: بله حرف شما درست است! لذا به جايگاه رفت و مراسم را شروع كرد، و آن را خيلي جدي گرفت. سخنانش بسيار هيجان انگيز و گرم شد. وقتي به قسمت پاياني سخنراني رسيد و به ساعتش نگاه كرد، ديد يك ساعت و نيم از زماني كه سخنراني را شروع كرده است، مي گذرد. در پايان از جايگاه پايين آمد و دوباره سراغ پيرمرد رفت و پرسيد: خوب، چطور بود، پيرمرد لحظاتي فكر كرد و گفت: من يك كشاورز هستم و چيز زيادي نمي دانم، اما اين را مي دانم كه اگر فقط يك اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روي دوش او نمي گذارم

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:15 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز دهم اردیبهشت
مشغول کردن ذهن بهمال و جمال این و آن ما را از هدفمان دور نگه می دارد ..ما باید بیاموزیم زمین خودمان را شخم بزنیم ....
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:22 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
در روستایی که همه قبا به تن میکردند در جمعی صحبت از گورستان آمد وصحبت از اینکه کسی جرات اینکه شب ها به قبرستان برود را ندارد . یک نفر که ادعای شجاعی میکرد تصمیم گرفت که شب به قبرستان برود و برای اثبات وجودش در قبرستان میخی بر بالای قبری بکوبد و برگردد . شب موعود آمد و مرد راهی شد وارد قبرستان شد هوا بسیار تاریک بود و مرد حتی نمیتوانست جلوی خود را ببیند میترسید ولی برای اثبات شجاعتش به جلو رفت. روی قبری ایستاد و شروع به کوبیدن میخ کرد وقتی که میخ را کامل کوبید بلند شد که برگردد ولی در یک لحظه تمامی بدنش سرد شد یکی او را گرفته بود روح همان مرده داخل قبر بود و از اینکه مرد میخی را بر قبرش کوبیده بسیار عصبانی .... آن شب مرد به روستا برنگشت مردم صبح برای یافتن او راهی شدند . بلاخره او را مرده بر بالای قبری در حالی که میخی در قبای خود کوبیده بود پیدا کردند!!!
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:12 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز نهم اردیبهشت
انتقاد کردن آسان است ..اما عمل کردن نیازمند کوشش ..خطر کردن و تغییر است .
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:11 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
من مرد ..تو نامرد
دو نفر بودن که تو دوران خدمت باهم کلی رفیق شده بودن،خدمتشون تموم میشه اما بازم با هم تماس داشتن،یه بار یکیشون زنگ میزنه به اون یکی و بهش میگه بیا شهر ما ، اونم قبول میکنه و میره

طرف میره تو شهر اونا دوستش میگه هردختری میخوای اینجا انتخاب کن تا برات بگیرم

خلاصه اونم یه دختر غریبه رو انتخاب میکنه دوستشم کمک میکنه اونو براش میگیره

با زنش برمیگرده شهر خودشون وزندگی میکنه

دوست اولی هم تو شهر خودش میمونه . بعد از یه مدت معتاد میشه ،هیچی هم نداشته . یاد دوستش می افته که براش زن هم گرفته بود . میگه اون دوست قدیمیه ، میرم پیش اون ، حتما کمکم میکنه

میره اونجا در خونه دوستش ، اونم تااینو میبینه که معتاد شده تو خونه راش نمیده و پرتش میکنه بیرون

اینم که معتاد شده بوده کلی ناراحت میشه از این کار دوستش و میره پارکی که اون نزدیک بوده

میبینه دو تا دزد دارن با هم سر تقسیم 200 هزار تومن پول دعوا میکنن

اینم میره اونجا ، آخرش به این نتیجه میرسن که 200 هزار تومان رو بدن به این معتاد و خودشون دعوا رو تموم کنن و برن

200هزارتومان رو برمیداره میاد بره یه دفعه یه یه ماشین جلوی این میزنه رو ترمز . یه پیرزن از ماشین میاد بیرون و معذرت خواهی میکنه . یهکم با هم حرف میزنن ، پسر هم داستان خودش و دوستش رو براش تعریف میکنه ، پیر زن هم ازش میخواد که بیاد پیش پیرزن زندگی کنه تا بهش کمک کنه . بعد از یه مدت اعتیاد خودش رو ترک میکنه . پیر زن هم یه دختر براش میگیره

موقع عروسی میشه پیرزن بهش میگه نمیخوای اون دوستت رو دعوت کنی ؟! پسر هم میگه نه ، با اون کاری که اون در حق من کرد نه

پیر زن باهاش صحبت میکنه که ببخشه و دوستش هم دعوت کنه

میره در خونه دوست قدیمی تا کارت عروسی بده

دوستش رو صدا میکنه ، دوستش میاد دم در

بهش میگه :

من مرد ، تو نامرد

اومدی تو شهرمون نامزد خودم رو برات گرفتم ازدواج کردی رفتی

من مرد ، تو نامرد

معتاد شدم کمک خواستم کمک نکردی

من مرد ، تو نامرد

عروسیم شده ، با همه اون کارات دعوتت میکنم

دوستش هم برمیگرده میگه :

من نامرد ، تو مرد

معتاد شدی رات ندادم خونه ، تا جلوی دوست دختر قدیمیت ضایع نشی و نبینت

من نامرد ، تو مرد

داداشام رو فرستادم تو پارک تا به بهونه دزد بودن 200 تومان پول بهت بدن

من نامرد ، تو مرد

مادرم رو فرستادم دنبالت تا کمک کنه ترک کنی

من نامرد ، تومرد

خواهر خودم رو گذاشتم که باهات ازدواج کنه

من نامرد ، تو مرد

هرچی که خواستی بهم گفتی

من نامرد ، تو مرد....!!!
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:38 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
ملاقات با خدا
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
«اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا»
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:24 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله روز هشتم اردیبهشت
به منظور تجلی یک واقعیت در دنیای مادی ..باید مقدمات آن را فراهم کرد .
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:22 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
سند جهنم
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:31 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
نامه
پانتينو پيرمرد 66 ساله ؛ مثل همه روزهاي اول ماه ؛ داخل پستخانه نشسته بود و در قسمت آدرس گيرنده پاكت نامه ؛ نشاني خانه خودش را مي نوشت و بعد هم نامه را داخل پاكت گذاشته و تحويل پستچي محله داد و گفت : كاليگيا يادت نره ؛ نامه رو سه ساعت ديگه بيار دم خونه ما كه من منزل باشم .
سه ساعت بعد كاليگيا پستچي محله ؛ مقابل در خانه ايستاد و همسر 58 ساله پانتينو را صدا كرد و گفت : آهاي مينچو زود بيا و انعام منو هم بيار كه برات از بچه هات كه خارج از كشورند نامه دارم !
مينچو ؛ پيرزن مهربان نيز طبق عادت ؛ با شوق و ذوق يك سكه به پستچي داد و نامه را گرفت و خطاب به شوهرش گفت : بيا پانتينو ... بچه ها نامه فرستادن !!
و بعد زير لب زمزمه كرد : بگذار شوهر بيچاره ام فكر كنه كه من واقعا با اين نامه هاي دست نويس او ؛ خوشحال مي شم كه بچه هاي بي وفايمان نامه دادن .
اين طوري پانتينو بخاطر شادي من خوشحال مي شه و هم كاليگياي پستچي يك انعامي گيرش مياد !!!!!
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
دوستم داشته باش بادها دلتنگند؛ دستها بیهوده؛ چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش بادها دلتنگند؛ دستها بیهوده؛ چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش ؛ شهرها می لرزند ؛ برگها می سوزند یادها می گندند

باز شو با پرواز سبز باش از آواز  آشتی کن با رنگ

عشقبازی با ساز

 

دوستت خواهم داشت ؛ بیشتر از باران 

 گرمتر از لبخند

داغ چون تابستان

 

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد...

ناب تر، روشن تر ؛ بارور خواهم شد

 

خواب دیدم در خواب ؛ آب آبی تر بود

روز پُر سوز نبود

 

خواب دیدم در تو  رود در تب می سوخت

نور گیسو می بافت

باغچه گل می دوخت

 

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها

آه... چه کوتاهند

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:6 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله ششم و هفتم اردیبهشت
ششم :

متضاد شهامت ...سازگاری نیست ..ترس است..

هفتم :

جابران می توانند ساختمان عبادتگاهها را ویران کنند ..اما عبادتگاه درونی ما ..که نادیدنی است ..همیشه در دسترس ماست و قابل تسخیر نیست .

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:34 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله پنجم ارديبهشت
وقتي نمي تواني ثابت کني حق با توست ...بهتر و بهتر و بهتر است که از درگيري اجتناب کني
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:28 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
صداقت
سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:45 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
شیر و هیزم شکن
یکي بود يکي نبود
زير اين چرخ کبود يه جنگلي بود سبز سبز با يه عالمه درخت و يه رودخونه
هر روز يه هيزمشکن راه ميفتادو ميرفت به سراغ شاخ و برگهاي پير صداي تبرش براي همه
آشنا و دوستداشتني بود چون اون درختهايي رو ميانداخت که براي جنگل اضافي و مضر بود.
يه روزي از اين روزا شکارچي صدايي شنيد از پشت سر.برگشت..شير بود.قبلا هم اون رو
ديده بود.هميشه آروم از کنار هم رد ميشدند با يک نگاه عميق.
اما اون روز شير اون شير سابق نبود.خشم سرتاپايش را گرفته بود.مغرورتر از هميشه..
عصبانيت و سردي در صورتش فرياد ميزد.هيزمشکن هيچ نگفت.شير غريد و غريد.باز هم
هيزمشکن آرام اورا نگريست.سعي کرد که آرامش کند اما نتوانست.شير هر لحظه با خشم
بيشتري به سمت او گام برميداشت.ناگهان جهشي کرد به سمت او..سرد و بي احساس
گويي هيچگاه اين تبر به دست آشنا را نديده است..غريبه غريب.
هيزمشکن از جهش شير بر زمين خورد.تبرش بر صورت شير اصابت کرد و ...
يکي بود يکي نبود يه شيري بود با يه زخم تازه روي صورتش.شير رفت.هيزمشکن تنهاتر از
تنها به کلبه اش بازگشت در حالي که در تمامي مسير چشمش به تيغه براق تبر بود.به فکر
شير شبها را سپري ميکرد و با يادش روزها راهي جنگل ميشد.زماني گذشت...
يکي بود يکي نبود يه روزي بود از اين روزا.هيزمشکن تشنه بر لب آب رفت.عکسي آشنا.شير
در آن سمت رودخانه بود و هيزمشکن در سمتي دگر.لبخند بر روي صورتش نشست اما شير
فقط او را نگريست.هيزمشکن کوتاه نيامد از ميان آب گذر کرد تا به شير رسيد.
ـــ«چه قدر دير آمدي..خوشحالم جاي زخمت ديگر وجود ندارد..باز هم زيبايي»
ـــ«اي هيزمشکن زخمي که بر صورتم نهادي رفت که رفت اما زخمي که دراين جا گذاشتي
براي هميشه باقي خواهد ماند»
وسپس بر قلبش دست نهاد و رفت.هيزمشکن باز هم با جامه اي خيس به سمت ديگر رودخانه
حرکت کرد بي آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها اورا عاشقانّه مينگرد و با صداي
بيصدايي فرياد برمياورد که:«نرو..بمان اي هيزمشکن.»
هيزمشکن رفت.ديگر بانگ ضربه هاي تبرش را کسي نشنيد.شايد که از آن جنگل رفت که رفت.
افسانه ها ميگويند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتي که قطره
اشکش بر روي خون شير چکيد خود نيز به شير ديگري تبديل شد.ماده شيري که هرروز بر لب
رودخانه ميرفت وبر آن سو نگاهي ميکرد و بازميگشت.شير نر وقتي که او ميرفت از پشت
درختها بيرون ميامد و از دور او را مينگريست.
او فکرش را هم نميکرد که به جز هيزمشکن بتواند عاشق موجودي ديگر شود و حال...
انتهاي قصه مکتوب نشده اما اي کاش که شير ميدانست زخمي که بر صورتش نشست
ناخواسته و بنا بر خشم خودش بود.اي کاش که ميدانست هيزمشکن ترسيده بود از فريادش
خشمش و سرديش.رودخانه اي که مرزي است ميان دو عشق.دو ديار نابرابر...
((زخم دل را مرحم گذاريد تا هيچگاه احساس نکنيد که زخمي از عزيزترينتان بر دل داريد))

اي کاش کسي بود تا به شير ميگفت اين شير ماده که عاشقانه انتظار ديدارش را ميکشي
همان هيزم شکني است که روزي دوستش ميداشتي...
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:44 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
شاپرک و پرنده
زير اين طاق کبود٬ يکی بود يکی نبود

مرغ عشقی خسته بود٬ که دلش شکسته بود.

اون اسير يه قفس٬ شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش ٬ پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک ٬ نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس ٬ دل اون بدجوری سوخت.

زود پريد روی درخت ٬ تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير٬ غم دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت نيورد٬ رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ٬ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بيا٬ تا با هم پر بکشيم

بريم تا اوون بالاها ٬ سوار ابرها بشيم

يدفه مرغ اسير نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشماش ٬ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش شکست وقتی اشک اونو ديد

با خودش يه عهدی کرد ٬ نفس سردی کشيد

ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت

توی دوستی شاپرک ٬ ذره ای کم نميذاشت

تا يه روز يه بادسرد ٬ ميون قفس وزيد

آسمون سرخ آبی شد ٬ سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ ٬ مرد و موندگار نشد

چشماشو رو هم گذاشت٬خوابيد و بيدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو ٬ به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووون ٬ تا که دق کردش و مرد
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:37 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
این نیز بگذرد
روزي روزگاري پيرمرد كشاورزي زندگي مي كرد. او يك پسر و يك اسب داشت. يك روز اسب كشاورز فرار كرد و همه ي همسايه ها براي دلداري دادن به خانه اش آمدند و گفتند: آه پيرمرد!‌ چه بدشانسي بزرگي كه اسبت فرار كرد. پيرمرد گفت: كه مي داند كه بدشانسي بود يا خوش شانسي؟ همسايه ها گفتند: البته كه بدشانسي بود!
چند هفته گذشت. اسب پيرمرد با بيست اسب وحشي ديگر برگشت. همسايه ها آمدند تا برگشتن اسب ها را تبريك بگويند و جشن بگيرند. و گفتند: چه خوش شانسي بزرگي كه اسب تو برگشت، آن هم با بيست اسب ديگر! و پيرمرد جواب داد: كه مي داند كه خوش شانسي است يا بدشانسي؟
فرداي آن روز پسر پيرمرد بين اسب هاي وحشي سواري مي كرد كه پرت شد و هر دو پايش شكست. همسايه ها آمدند كه همدردي كنند: چه بدشانسي اي!
و پيرمرد گفت: كه مي داند كه بدشانسي است يا خوش شانسي؟ اين بار بعضي از همسايه ها از كوره در رفتند و گفتند: پيرمرد ِ ابله ِخرفت! معلوم است كه بدشانسي است!
يك هفته گذشت و يك دسته نظامي وارد ده شدند و اسم همه ي مردان جوان را نوشتند كه براي جنگ آنها را به سرزمين هاي دور بفرستند. پسر پيرمرد كه پاهايش شكسته بود را ناديده گرفتند. همه ي همسايه ها شادي كنان آمدند و جان به در بردن پسر را تبريك گفتند.
و پيرمرد جواب داد: كه مي داند؟
**************************
وقتي زندگي به تو رو كرده و هميشه همه چيز بر وفق مرادت هست،يا وقتي كه بهت پشت كرده و پشت سر هم بد مياري و ناراحتي فقط يك چيز رو يادت باشه: اين نيز بگذرد....
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:14 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
جمله چهارم اردیبشهت
تنش بدون مشارکت تو دوامی نخواهد داشت .
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
*خدا پشت پنجره ایستاده*

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

 

************ ********* ********* **

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.

 

همیشه به خاطر داشته باشید:

*خدا پشت پنجره ایستاده*

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست

 

براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!

اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.

 

تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.

 

ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.

 

مثال بعدي سويس است.

كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.

سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).

 

افراد تحصيلکردهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش   و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.

 

نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.

 

پس تفاوت در چيست؟

 

تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

 

وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:

 

1.            اخلاق به عنوان اصل پايه

2.            وحدت

3.            مسئوليت پذيري

4.            احترام به قانون و مقررات

5.            احترام به حقوق شهروندان ديگر

6.            عشق به كار

7.            تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده

8.            ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده

9.            نظمپذيري

 

اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.

 

ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بودهاست.

 

ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
 

ما براي آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم.

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:39 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
شب است ...

شب است. من کنار پنجره ، خیره خیره صبح را نگاه می کنم.

            شب است و من تو را صدا می کنم.

صدایم ، به انتهای کوچه دلم که می رسد سکوت می شود.

سکوت عجب حکایتی است.

            حکایتی سپید...

            حکایت دل شکسته ی سالهای زندگی است.

سکوت کمی خجالتی است.

            نگاه می کنم ، ستاره ها ابری اند.

ماه هلال نازکی است پشت ابر...

 انگار ماه هم خجالتی است.

هر صبح ، شب که می شود به خواب می روم.

            خواب یک درخت سیب ، با سایه اش

خواب تو ، خواب یک حصیر ، کنار ساحل بدون آب.

من سکوت می کنم. شاید صدای تو مرا بیدار می کند.

باز هم صبح ...

و این بار هم کنار من همان شقایقی خفته است که در خواب زیر سایه درخت سیب

خفته بود.

حصیر ، شادی من است. حصیر ، کنار ساحل بدون آب هم شادی است

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:32 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
توضیح : متاسفانه برخی از افراد ... این وبلاگ را به نام خودشان به افراد دیگر معرفی می نمایند .
نشانی پست الکترونیکی اینجانب : Parsa.52@Gmail.com یا Fact.13@Gmail.com
-------
مطالب این وبلاگ از : 1- نوشته های خودم2 - سایتها و وبلاگهای مختلف و... می باشد .
-------
خدا می فرماید :
هنگامی که بنده ام به نماز می ایستد آنچنان به سخنانش گوش می دهم که گویی فقط همین یک بنده را دارم و او آنچنان از من غافل است که گویی چندین خدا دارد .
-------
رئيس سرخ پوستان خداي خودش را اينطور قسم ميدهد:که اي خداي بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن ديگري قضاوت کنم قدري با کفشهاي او راه بروم.
------
نگو بار گران بوديمو رفتيم.
نگو نامهربون بوديمو رفتيم.
آخه اينها دليل محکمي نيست.
بگو با ديگران بوديم و رفتيم .
------
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
------
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
------
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
------
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
------
اگه احساس کردي گناه يک نفر اونقد بزرگه که قابل بخشش نيست ...بدون که اون گناه نيست که بزرگه...بلکه اون قلب توهست که کوچيکه! واگه يه روز يه نفر رو به خاطرگناه کوچيکش بخشيدي بدون که اون گناه نيست که کوچيکه ...بلکه اون قلب تو هست که بزرگه !

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM