با تو مي رقصم | ||||
زندگي عشق
زندگي شور
زندگي نان
زندگي جان
زندگي خوابهاي شيرين کودکي
زندگي بودن در نبودن
زندگي جان به در بردن ز مرگ
زندگي جان سپردن در لحظه لحظه هاي حال
زندگي شايد همين ها باشد
زندگي شايد چيز ديگري باشد
آري با تو بودن نيز زندگي است حتي اگر نباشي. با تو مي گويم با تو مي خوانم با تو مي خندم با تو مي گريم با تو مي رقصم با تو ... زندگي شايد چيزي چون همين باشد، شايد آري با تو بودن نيز زندگي است تنها با تو بودن و براي تو بودن ... ------------------------------------ مدتی است که در وبلاگم پستی نزده ام ولی این معنی این نیست که به خانه ای سر نمی زنم ! درگیر آماده سازی سایت شخصی ام بودم . به احتمال خیلی زیاد تا آخر این هفته کارش تمام شود .به محض اینکه آماده شد به همه شما عزیزان خبرش را داده و از اینجا هجرت می کنم ... | ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 8:4 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي شناسم پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد. در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو کردم طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي دانم که خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد. اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني که از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره نکني و بداني که اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه هاي تو سراسر مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نمي توانم فکر کنم که دوست صميمي و وفادار تو هستم! دوست خوبم: اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است نامه را يک بار ديگر يک خط در ميان بخوان | ||||
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 16:5 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
| وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست .ا پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا ()()()()()() ()() سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا ()()()()()() ()() سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .ا | ||||
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 16:2 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز هفتم خرداد | ||||
| اگر هنگام آسایش با گذشت نباشی هر گز نمی توانی هنگام سختی بلند نظر و با گذشت باشی | ||||
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 9:44 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز ششم خرداد | ||||
| وقتی بتوانی از خودخواهی دست برداری کاملا رها می شوی | ||||
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 7:27 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
الهي | ||||
| اي آنكه چون از تو دورم با شيوه اي دلربا مرا به سوي خود خواني و چون به سويت رو مي كنم مرا از خود مي راني با هر دمي چون نوزادي تازه متولد شده پا به صحنه وجود مي گذاري و با دمي ديگر در قهقراي وجود گم مي شوي گه با خروش مي آيي و با خروش مي روي و گاه به آرامي بي آنكه خود بخواهم ميهمان نا خوانده مي شوي و آنگاه كه خوابم با بوسه اي خاطره انگیز مرا ترك مي كني. دلخوشم كه چون از خواب برخيزم تو را در كنار خواهم گرفت و در گرمي آغوشت باز به خواب روم اما چه آرزوي عبسي بودن شاه با رعيت را ممكن نيست و تو شاهي و من هنوز رعيتم. چون نيك مي نگرم هر چه بدان مي رسم رد پایی از تو در آنجا می یابم، آنچه مي آفرينم با قدرت تو می آفرینم و آنچه را كه در مي يابم تو نشانم مي دهي چون كوري عصا زنان در كو چه هاي تاريك وجود، تر سان و لرزان قدم مي زنم و تنها به بود تو در كنار خويش دلشاد و قويم. گر چه چشمانم نابيناست اما قلبم پذيراي وجود توست. در حيرتم كه چون خود را به من عرضه كني مرا تاب آن هست كه در چشمانت بنگرم و البته تا نرسم نبينم و تا قابل نباشم مستحق ديدار نشوم و نمي دانم آيا تو را خواهم ديد بي آنكه نظاره گر خود باشم؟ و چه صعب است و دشوار كنكاش زواياي وجود خود. شب ها و روزها در رويا هاي خود غوطه وريم و تو را در ميان رويا هايمان جستجو مي كنيم انديشه مي كنيم و در انديشه گمميم. دعا مي كنيم و با اتكاء به اميد ياري تو نفس مي كشيم كه شايد روزي آمال و آرزوهاي ما ، آنچه را كه امروز و روزهاي بعد در اين مرحله و مراحل بعد، خلقش مي كنيم را ببينيم و در آن سكنا گزينيم. و چه زيباست ترك منزلي براي سكنا در منزلي دیگر و ترك اينجا نه هجران است بلكه وصاليست در منزلي فاخرتر و تو صاحب منازل بسياري | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 8:58 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
ما يكديگر را خواهيم يافت | ||||
ما يكديگر را خواهيم يافت نمي دانم چگونه و كجا يكديگر را خواهيم يافت در يك روز آفتابي لبخند بزن لبخندي كه تنها از آن توست تا ابر ها ي سياه را از روي آسمان آبي كنار بزني و به مردمي كه مي شناسم سلام بده به آنها بگو كه باز خواهم گشت از اينكه بفهمند وقتي مي رفتم اين آهنگ را مي خواندم خوشحال خواهند شد ما يكديگر را خواهيم يافت نمي دانم چگونه و كجا يكديگر را خواهيم يافت در يك روز آفتابي | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 8:50 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
دلتنگي | ||||
عجله کرد پاهاشو جا گذاشت. منم اونارو گذاشتم تو يخچال فاسد نشن. آخه نمی دونيد پای فاسد شده چه بوی گندی می ده. گفتم اگه برنگرده دستای منو که دور گردنش جاموندن بده حداقل بر می گرده پاهاشو ببره. اما نه مثل اينکه اونا رو لازم نداره. وای يادم نبود لبامم رو صورتش جا مونده. اه چقدر گيجم يادم بود لبامو بردارما. اونقدر عجله کرد نفهميدم چی کار کردم. دارم از گشنگی می ميرم هيچيم تو يخچال نداريم بخورم جاشم نداريم چيزی تو يخچال بذارم پاها همه ی يخچالو پر کرده. کاش حداقل دستای منو يه جای امنی بذاره. اگه دستام خراب بشه ديگه امکان نداره بتونم همچين دستای تر تميزی پيدا کنم. اينارم مشت شده يکی تو صورتم جا گذاشته بود. ا مثل اينکه زنگ می زنن؛ آره. درو چه جوری باز کنم لبامم نيست بگم بياين تو. صد در صد خودشه هر جوری شده بايد درو باز کنم. آهان با پام باز ميکنم. آخيش در بار شد. خودشه. جای سلام فقط می تونم سرمو تکون بدم اولين کاری که کرد لبمو گذاشت سر جاش. راحت شدم حالا ميتونم حرف بزنم : سلام چه طوری؟ تو ديگه چقدر بی خيالی بابا پاهات موندن اينجا عين خيالت نيست؟ پاهاشو بهش دادم اونم دستای منو از دور گردنش باز کرد و بهم داد. هيچی نگفت و رفت. خيلی حالم گرفته شد. درو که پشت سرش بست چشمامو از روی در برداشتم. آخه خيلی وقت بود چشام به در بودن که بياد. آخيش تازه شدم يه آدم درست حسابی.اما نه مثل اينکه باز يه چيزيم کمه. آهان فهميدم: دلم هنوز مونده پيشش.... | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 8:47 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز پنجم خرداد | ||||
| طعم بخشش را بچش قبل از اينكه درباره اش صحبت كني | ||||
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 8:16 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز چهارم خرداد | ||||
| براي ساختن زندگي كه دوست داري فرصت كم نيست ..فقط براي تصميم گيري دراين باره فرصت كم است | ||||
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 8:13 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز سوم خرداد | ||||
| كساني كه تصور مي كنند دنيا مكان تاريك است چشمشان را به روي نوري كه زندگي شان را روشن مي كند بسته اند | ||||
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 8:10 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز دوم خرداد | ||||
| ترس به خودي خود وجود ندارد ..ترس همان افكار ترسناك و رفتارهايي است كه بايد از آنها دوري كرد | ||||
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:5 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||
جمله روز یکم خرداد | ||||
| تو نباید تلاش کنی همه را راضی کنی ...مهم راضی بودن خودت است | ||||
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 9:0 توسط پارسا ( یک دوست خوب ) | | ||||

